صفحه ی اول
انجمن ها ی گفتگو تصاویر
صفحه ی اول انجمن ها ی گفتگو تصاویر
استهبان
تنظیمات کاربری
جستجو تماس با ما
تنظیمات کاربری جستجو تماس با ما
  کاربر مهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت )
امروز 17 بهمن ماه ، 1390
 
 
وب سایت جامع استهبان :: نمايش موضوعات - درست به اندازه خودم

`

درست به اندازه خودم

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر 

   وب سایت جامع استهبان صفحه اول انجمن -> انجمن ادبی

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

Rishsefid
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
6 اسفند ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 45

ارسالارسال شده در: پنجشنبه، 27 فروردين ماه ، 1388 08:03:17    موضوع مطلب: درست به اندازه خودم پاسخ همراه با اعلان

درست به اندازه خودم


درست سر سیزده نوروز بود. همه داشتند میرفتند سیزده بدرو از شهر خارج میشدند.من از توی قبرستانی همه را میدیدم که همه مردم شاد و خندان به سوی جاهای سبز و خرم میرفتند. ولی من نشسته بودم توی قبرستانی و مردم را تماشا میکردم.اصلا دلم نمی خواست سر جایم تکان بخورم. میترسیدم یک نفر بیاید جایم را بگیرد.توی قبرستانی بیشتر به من خوش میگذشت. به قبرهایی که پدرم کنده بود نگاه میکردم و میخندیدم. به 113 تا قبری که خودم کنده بودم فکر میکردم. توی دلم برای خودم میرقصیدم. یک کیف عجیب هم میکردم.از توی قبرستانی برای مردمی که به قبرستانی نگاه میکردند دست تکان میدادم و شاید مردم هم میگفتند نگاه این یارو کن. انگار دیوانه شده روز سیزده هم قبرستانی را ول نمیکند. ولی من خیلی برای خودم خوش بودم. چون پدرم بهم گفته بود قبرستان خانه اول و آخر ما هست.قبرستان بهشت ما هست و این حرف پدرم باعث شده بود به غیر از قبرستان به هیچ چیز دیگر فکر نکنم


تازه رسیده بودم به پنجاه سال عمرم .دیگرازقبر کندن خسته شده بودم .پدرم گفته بود .نبایدازقبرکندن خسته شوی قبر کندن تو خون ماست .اگرخسته بشوی مرتكب گناه بزرگي شده اي. و من در همين امروز تازه رسيده بودم به سن پنجاه سالگي.پشتم خميده شده بود وبه سختي نفس ميكشيدم.توي پشتم احساس ميكردم قوز در آورده ام. پدرم هم توي پنجاه سالگي مرد. نمي دانم چه باعث ميشد كه مرا به ياد مرگ انداخته بود.ولي هرچه فكر ميكنم. تمام پشت من درسن پنجاه سالگی از دنیا رفته بودند.پدرم هم مثل من گور کن بود هیچ کار خاصی نمی کرد ولی قبرها رااندازه مرده ها می کند.هیچ وقت نشده بود قبری کوچک یا بزرگ باشد دقیقا قبرها رابه اندازه مرده ها می کند .درست77 قبربا دست های خودش کنده بود.قبر هفتاد و هفتمي هم براي خودش كند.من همان روز كه قبر خودش مي كند بهش گفتم:پدر اين قبر مال چه كسي هست؟ شروع به خندیدن کرد آنقدر خندید که من هم خودبه خود خندیدم بعد به سرفه کردن افتاد ودیگر نخندید من هم خنده ام راقطع کردم .گفت:پسرم تابه حال 76 قبرکنده ام که همه آنهاپر شده اند واین راهم برای خودم می کنم. پدرم هم 77 قبر كند. يك قبر هم به اندازه خودش كند.من هم از پدرم ياد گرفته ام. اين درخت مي بيني؟درختي بالاي قبري كه پدرم داشت ميكند بود.فقط يك شاخه سبز داشت همه شاخه هايش خشك شده بود. اگر يك باد مي وزيد اين درخت به روي زمين مي افتاد.گفتم خوب پدر اين درخت يعني چه؟گفت:اين درخت همسن خودم هست. پدرم موقعي كه من به دنيا آمدم برايم كاشت.گفت پسرم هميشه بيا بنشين زير سايه اين درخت. اميدوارم هميشه زير سايه اين درخت بخوابي. بعد حرفش را قطع كرد دستي به شاخه اي كه تنها سبز بود زد وگفت:حالا هم همسن من هست.اگر يك باد بوزد مي افتد.مثل خودم كه اگر تو بهم دست بزني مي افتم توي قبر. پدرم مي گفت اين درخت عمر ماست. بعد ديگر حرف نزد. يك نگاه مهربانانه اي بهم انداخت و شروع كرد به قبر كندن.من هي نگاه به شاخه سبز ميكردم. پدرم راست مي گفت.سه تا برگ داشت. يكدفعه يك باد تند شروع به وزيدن كرد.و سه تا برگ درخت لرزيدن. درخت هم تكان مي خورد. بعد سه تا برگ درخت افتاد. من هر آن منتظر اتفاقي شوم بودم.ترسيده بودم ولي پدرم گفت:نترس من هم نترسيدم .گفت:پسرم اگر قرار باشد با وزيدن يك باد بترسي اگر قرار باشد با لرزيدن يك درخت و افتادن برگهايش پس بيفتي ديگر چه فايده دارد كه زندگي قبر كني را ادامه بدهي.من 76 تا باد ديده ام كه وزيده و نترسيده ام 76 تا درخت ديده ام كه برگهايش ريخته روي زمين و نلرزيده ام. بعد پدرم گفت:حالا نگاه كن اين قبر درست اندازه خودم شده .بعد دوباره خنديدوخوابيد كف قبر. راست مي گفت درست اندازه خودش بود.همينطور هم كه خوابيده بود مي خنديد.چشمهايش وقتي مي خنديد بسته مي شد.فقط شكمش بالا و پايين مي رفت.دوباره به سرفه كردن افتاد ايندفعه انگار نمي توانست نفس بكشد. ديگر نديدم كه پدرم بخندد. چون بعد ديدم مردم دورم جمع شده اند.يك بيل ويك كلنگ هم دست خودم بود. قطرات اشك از چشمانم سرازير شده بود.ديدم پدرم توي كفني پيچيده شده و خودم دارم رويش خاك مي ريزم. فقط چشمهاي پدرم را ميديدم كه بسته بود. و سه تا چين روي پيشانيش افتاده بود. انگار داشت ميخنديد. چون وقتي مي خنديد چند تا چين توي پيشانيش مي افتاد.ديگر گريه نكردم. از آن به بعد چشمهاي پدرم را هم نديدم.چون قبر را با دستهاي خودم پر كرده بودم. من هم از وقتي پدرم مرد. يك قبر كن شدم. حالا هم نشسته بودم زير سايه درختي كه پدرم پنجاه سال پيش درست وقتي كه من به دنيا آمده بودم برايم كاشته بود.درخت هم درست هم سن من بود.ولي من به جاي 77تا قبر 113 تا قبر كنده بودم.نمي دانم چرا ولي پدرم مي گفت توي خانواده ما 76 تا قبر مي كنيم و هفتادو هفتمي هم براي خودمان مي كنيم.انگار مي خواست در خانواده ما بعد از من كسي قبر كن نباشد.چون بعد از من كسي نبود. زيرا من يادم رفته بود زن يگيرم.شايد به خاطر اينكه هميشه توي قبرستاني بوده ام. و جاي 77تا قبر 113تا قبر كنده بودم.شايد دليلش همين باشد. چون پدرم بهم گفته بود.هيچ وقت بيشتر از حد قبر نكن. ولي من به حرف پدرم توجهي نكرده بودم.اصلا نميدانم چه باعث شده بود 113تا قبر كنده ام. شايد دليلش اين است كه اگر زن ميگرفتم به 113 نمي رسيدم. و اين براي خانواده ما شگون نداشت. و اين بود كه مرا خسته كرده بود.بيل و كلنگ را از زير سايه درخت برداشتم درست هما نجا كه خودم هميشه دراز ميكشيدم شروع كردم به كندن جاي سايه درخت.گاه گاهي هم ميخنديدم. ولي زود به سرفه كردن مي افتادم.از خنده هاي خودم به وحشت افتاده بودم.انگار ميلرزيدم.خوب كه قبر را كندم. ديدم يك سنگ بزرگ ته قبر جا خوش كرده. نوك كلنگ را بردم زير سنگ.ياد حرف پدرم افتادم.كه بهم گفته بود.پسرم يادت باشد كلنگت نشكند.چون بدي به دنبال خودش دارد.و باعث مي شود كلنگ قبر كني بدرد نسل بعدي نخورد.اصلا نسل قبر كني توي خانواده ما قطع ميشود.مواظب بودم كه كلنگ نشكند.يكدفعه هر چه زور داشتم دادم به كلنگ و يك هني كردم.سنگ از جاي خودش كنده شد. ويك صداي قرقي از چوب كلنگ بلند شد.نمي خواستم به شكسته شدن كلنگ فكر كنم.مي ترسيدم كلنگ شكسته باشد. خيلي مي ترسيدم. مي ترسيدم كه ديگر كسي بعد از من توي خانواده ما قبر كن نشود.واين برايم شوم بود.ولي يادم آمد كه من زن نگرفته ام و بعد از من كسي نيست.كه قبر كن بشود. اصلا بچه اي نداشتم كه ترسيده بودم ديدم روي چوب كلنگ يك شكستگي ديده مي شود. خواستم با دستم آن شكستگي را درست كنم. ولي شروع كردم به سرفه كردن. و چوب يكدفعه از خود كلنگ جدا شد.و چوب و كلنگ به روي زمين افتادند.ته قلبم ميلرزيد.از خشم سنگ را كه خيلي سنگين بود بلند كردم. صدايي از كمرم بلند شد.انگار پشتم شكسته شده بود.وسنگ را از قبر بيرون انداختم.شنيدم كه سنگ خورد به درخت.از قبر آمدم بالا و نگاهي به تنه درخت كردم.ديدم فقط يك شاخه سبز دارد. ولي سنگ خورده بود به تنه درخت .و داشت درخت را جا كن ميكرد.همه شاخه هاي درخت خشك شده بود آن شاخه سبز هم انگار داشت خشك ميشد.دوباره رفتم توي قبر. ايندفعه شروع كردم به سرفه كردن.راست شدم تا سرفه ام قطع شود.براي آخرين بار به درخت نگاه كردم.ديدم انگار با يك ضربه ديگر به روي زمين مي افتد. مواظب بودم كه ايندفعه كاري نكنم كه به درخت بزنم.دوباره خم شدم توي قبر.چوب كلنگ و خود كلنگ جدا شده را برداشتم.نمي دانستم چه كارش كنم.خنده اي سر دادم . وآنرا از قبر بيرون انداختم. دوباره شنيدم كه خورد به درخت و صداي افتادن درخت مرا به وحشت انداخت.انگار خرد و خمير شده بود.تمام تنم لرزيد.حس كردم تنم دارد ميلرزد. چون از يكي شنيده بودم كه آدمي وقتي مي خواهد بميرد تمام تنش از سرما ميلرزد. انگار يخ بسته بودم. ولي من از سرما داشتم ميخنديدم.شكمم بالا و پايين ميرفت. دست گذاشتم روي پيشانيم حس كردم كه سه تا چين روي پيشانيم افتاده.انگار يكي با يك ضربه به بدنم زد ومن به دراز افتادم توي قبر. قبري كه درست به اندازه خودم كنده بودم.

محمد ارديبهشتي
18/01/1381يكشنبه

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي
تشکر کاربران
mhp1289(پنجشنبه، 27 فروردين ماه ، 1388 13:05:11), تشکر Rishsefid از اين تاپيک 
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   وب سایت جامع استهبان صفحه اول انجمن -> انجمن ادبی

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2007 phpBB Group
صفحه اصلي |  جستجو |  آرشيو اخبار |  تماس با ما

       info@stahban.com  --   stahban@gmail.com

   پیامک: 09179307194    صندوق پستی: 333-74515

استفاده از عکس ها فقط با اجازه عکاس مجاز می باشد.
استفاده از سایر مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع می باشد.

 power by: phpnuke


 




Bookmark and Share