ما مورچه هاي عاشق
من يه مورچهي كلهگندهام كه از صبح تا شب بايد حمالي كنم. آخه مگه ما مورچههاي كلهگنده چه گناهي كرديم كه نسل در نسل با سري بزرگتر از بدنمون به دنيا اومديم؟ وقتي اين حرفها را ميزنم پدر و مادرم با اون قيافههاي رنگ پريدهشون ميپرند توي حرفم و ميگن: بچه، حرف گندهتر از دهنت نزن.
اما مگه ميشه حرف حق رو نزد! عصباني ميشم و با يه نگاه به خواهرم كه اون گوشه كِز كرده و داره زار ميزنه ، ميرم توي اتاق و در رو محكم به هم ميكوبم.
بيچاره خواهرم! عاشق شده. اونم عاشق كي؟ يه مورچهي سياهِ پولدار كه سرش از نوع سرِ ما نيست و خيلي هم پُر اِفاده است. به خواهرم جوابِ رد داده و گفته ما از لحاظِ نژادي به هم نميخوريم. دلم براش ميسوزه. هر روز مياومد جلوي آينه پشتِ چشمي نازك ميكرد و رو به من و پدر و مادر كه پشتِ ميز نشسته بوديم و آذوقهها را بستهبندي ميكرديم ، ميگفت : دلم براتون ميسوزه ، بيچاره شماها كه مجبوريد همهاش كار كنيد و آخرِ سر … و بعد با بغض حرفش رو ادامه ميداد و ميگفت: من و مورچهي سياه تصميم گرفتيم از اينجا بريم ، بريم يه كشور ديگه ؛ اما حالا مجبوره دوباره كارش رو شروع كنه و مثلِ من لباسِ كارگري بپوشه.
امروزعاشق شدم. عاشق يه مورچهي زرد و ظريف، از جنسِ خودم. توي انبارِ آذوقه موقعِ حملِ يه كيسهي آرد حالش بد شد. بهش كمك كردم. وقتي پرسيدم چرا حالت بد شد؟ به كيسهي دمِ دستش اشاره كرد و گفت: اين كيسه از جنسِ نياكانِ منه.
خيلي غصهدار شدم و خودم كيسه رو بردم.
خواهر بيچارهام هنوز مجرده . ميگه تا آخرِ عمر به عشقم وفادار ميمونم. مورچهي سياه با يه دخترِ پولدار ازدواج كرده. به نظر من همه چيز تموم شده. اما اون نميخواد قبول كنه.
امروز توي ليست مورچههايي كه به سرِ اونها نياز بود ، اسمِ خودم رو ديدم. نميدونيد چه اَلَم شَنگهاي بپا كردم. تمامِ انبارِ آذوقه رو بهم ريختم. چند تا كيسهي آرد رو به هوا پاشيدم و با چند تا مورچهي سرباز گلاويز شدم و آخر سر به زندان افتادم. اين كارِ همهي مورچههاي امثالِ منه. اما چه ميشه كرد. ما مورچه زردها چه بخوايم، چه نخوايم مجبوريم سرمون رو بديم تا موردِ استفادهي كارخونههاي ملكه و بچهنوزادهاي تموم نشدني اون قرار بگيريم. ميدونم كه توي اين سياهچال تاريك هر چهقدر هم داد بزنم كسي صدام رو نميشنوه. همين امروز و فرداست كه منو با خودشون ببرن و تحويل كارخونهي كيسهسازي بدن. اين ساعات آخر به تنها چيزي كه فكر ميكنم قوانين بيچون و چراي ملكه است . قوانيني كه انگار با خودِ ملكه به دنيا اومدند و با خودِ اونم از بين ميرن.
سميه قرائت ـ 29/2/81 ؛ استهبان