صفحه ی اول
انجمن ها ی گفتگو تصاویر
صفحه ی اول انجمن ها ی گفتگو تصاویر
استهبان
تنظیمات کاربری
جستجو تماس با ما
تنظیمات کاربری جستجو تماس با ما
  کاربر مهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت )
امروز 17 بهمن ماه ، 1390
 
 
وب سایت جامع استهبان :: نمايش موضوعات - ما مورچه هاي عاشق

`

ما مورچه هاي عاشق

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر 

   وب سایت جامع استهبان صفحه اول انجمن -> انجمن ادبی

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

saboonati
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
17 آبان ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 47

ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 14 اسفند ماه ، 1387 08:40:46    موضوع مطلب: ما مورچه هاي عاشق پاسخ همراه با اعلان

ما مورچه هاي عاشق

من يه مورچه‌ي كله‌گنده‌ام كه از صبح تا شب بايد حمالي كنم. آخه مگه ما مورچه‌هاي كله‌گنده چه گناهي كرديم كه نسل در نسل با سري بزرگ‌تر از بدنمون به دنيا اومديم؟ وقتي اين حرف‌ها را مي‌زنم پدر و مادرم با اون قيافه‌هاي رنگ پريده‌شون مي‌پرند توي حرفم و مي‌گن: بچه، حرف گنده‌تر از دهنت نزن.
اما مگه مي‌شه حرف حق رو نزد! عصباني مي‌شم و با يه نگاه به خواهرم كه اون گوشه كِز كرده و داره زار مي‌زنه ، مي‌رم توي اتاق و در رو محكم به هم مي‌كوبم.
بيچاره خواهرم! عاشق شده. اونم عاشق كي؟ يه مورچه‌ي سياهِ پولدار كه سرش از نوع سرِ ما نيست و خيلي هم پُر اِفاده است. به خواهرم جوابِ رد داده و گفته ما از لحاظِ نژادي به هم نمي‌خوريم. دلم براش مي‌سوزه. هر روز مي‌اومد جلوي آينه پشتِ چشمي نازك مي‌كرد و رو به من و پدر و مادر كه پشتِ ميز نشسته بوديم و آذوقه‌ها را بسته‌بندي مي‌كرديم ، مي‌گفت : دلم براتون مي‌سوزه ، بيچاره شماها كه مجبوريد همه‌اش كار كنيد و آخرِ سر … و بعد با بغض حرفش رو ادامه مي‌داد و مي‌گفت: من و مورچه‌ي سياه تصميم گرفتيم از اين‌جا بريم ، بريم يه كشور ديگه ؛ اما حالا مجبوره دوباره كارش رو شروع كنه و مثلِ من لباسِ كارگري بپوشه.
امروزعاشق شدم. عاشق يه مورچه‌ي زرد و ظريف، از جنسِ خودم. توي انبارِ آذوقه موقعِ حملِ يه كيسه‌ي آرد حالش بد شد. بهش كمك كردم. وقتي پرسيدم چرا حالت بد شد؟ به كيسه‌ي دمِ دستش اشاره كرد و گفت: اين كيسه از جنسِ نياكانِ منه.
خيلي غصه‌دار شدم و خودم كيسه رو بردم.
خواهر بيچاره‌ام هنوز مجرده . ميگه تا آخرِ عمر به عشقم وفادار مي‌مونم. مورچه‌ي سياه با يه دخترِ پولدار ازدواج كرده. به نظر من همه چيز تموم شده. اما اون نمي‌خواد قبول كنه.
امروز توي ليست مورچه‌هايي كه به سرِ اون‌ها نياز بود ، اسمِ خودم رو ديدم. نمي‌دونيد چه اَلَم شَنگه‌اي بپا كردم. تمامِ انبارِ آذوقه رو بهم ريختم. چند تا كيسه‌ي آرد رو به هوا پاشيدم و با چند تا مورچه‌ي سرباز گلاويز شدم و آخر سر به زندان افتادم. اين كارِ همه‌ي مورچه‌هاي امثالِ منه. اما چه مي‌شه كرد. ما مورچه زردها چه بخوايم، چه نخوايم مجبوريم سرمون رو بديم تا موردِ استفاده‌ي كارخونه‌هاي ملكه و بچه‌نوزادهاي تموم نشدني اون قرار بگيريم. مي‌دونم كه توي اين سياهچال تاريك هر چه‌قدر هم داد بزنم كسي صدام رو نمي‌شنوه. همين امروز و فرداست كه منو با خودشون ببرن و تحويل كارخونه‌ي كيسه‌سازي بدن. اين ساعات آخر به تنها چيزي كه فكر مي‌كنم قوانين بي‌چون و چراي ملكه است . قوانيني كه انگار با خودِ ملكه به دنيا اومدند و با خودِ اونم از بين مي‌رن.

سميه قرائت ـ 29/2/81 ؛ استهبان

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي
تشکر کاربران
mhp1289(چهارشنبه، 14 اسفند ماه ، 1387 15:23:59), تشکر saboonati از اين تاپيک 
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   وب سایت جامع استهبان صفحه اول انجمن -> انجمن ادبی

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2007 phpBB Group
صفحه اصلي |  جستجو |  آرشيو اخبار |  تماس با ما

       info@stahban.com  --   stahban@gmail.com

   پیامک: 09179307194    صندوق پستی: 333-74515

استفاده از عکس ها فقط با اجازه عکاس مجاز می باشد.
استفاده از سایر مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع می باشد.

 power by: phpnuke


 




Bookmark and Share