Modir کاربر جدید وضعيت: آفلاين 9 آبان ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 2
ارسال شده در: دوشنبه، 22 تير ماه ، 1388 07:45:27 موضوع مطلب: زنان انتظار
ازاين كوچه ي خاكي به آن كوچه ي خاكي مي رسيدم و مي گذشتم تا زودتر به قبرستان برسم.زيرا كوچه هاي آسفالت شده راهشان با قبرستان يكي نمي باشد.صداي كشيده شدن پايم و بلند شدن خاك اين احساس را بهم دست داده بود كه آدم هاي كهنه به راه افتاده اند.نيرويم را بيشتر كردم عجله داشتم.
مي خواستم خودم باشم.تنهاي تنها.الكي گرد و خاك راه انداخته بودم.تا اگر يك نفر از پشت سرم آمد مرا نتواند ببيند.نقشه ام بود.انگار داشتم از يك دالان طولاني عبور مي كردم.دالاني كه به قبرستان منتهي مي شد.خودم را به ناگاه توي فضاي قبرستان ديدم.قبرستاني كه پر تا پر شده بود.از مرده هاي خوشبخت و بد بخت كه عواطف شان براي زنده ها نا معلوم مانده بود.بالاي همه قبر ها درخت سبزي كاشته بودند.ولي سه تا قبر بود كه هنوز صاحب درخت نشده بود.سه تا قبر جديد.كه حالا داشتند كهنه مي شدند.حدس زدم دو تا قبر مال مرده هاي مرد است.
قسمتي از داستان زنان انتظار
متن كامل در قسمت ادبي همين سايت
babalengderaz87 کاربر جدید وضعيت: آفلاين 22 مهر ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 5
ارسال شده در: جمعه، 24 مهر ماه ، 1388 11:03:12 موضوع مطلب:
یادم افتاد به اون کوچولویی که وقتی یه قبر تازه دید گفت ، مامان یه نفر دیگه هم اینجا کاشتن......
چه تعبیر قشنگی دارن بچه ها !!!!
همیشه آرزو می کنم کاش کوچولو می موندم. _________________ دنده یک!