صفحه ی اول
انجمن ها ی گفتگو تصاویر
صفحه ی اول انجمن ها ی گفتگو تصاویر
استهبان
تنظیمات کاربری
جستجو تماس با ما
تنظیمات کاربری جستجو تماس با ما
  کاربر مهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت )
امروز 2 خرداد ماه ، 1391
 
 
وب سایت جامع استهبان :: نمايش موضوعات - داستان كوتاه (پارسي - بيگانه)

`

داستان كوتاه (پارسي - بيگانه)
رفتن به صفحه 1, 2  بعدي
 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر 

   وب سایت جامع استهبان صفحه اول انجمن -> انجمن ادبی

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

mhp1289
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
16 آبان ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 126
محل سكونت: بندرعباس

ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 29 آبان ماه ، 1387 09:18:02    موضوع مطلب: داستان كوتاه (پارسي - بيگانه) پاسخ همراه با اعلان

سلام به همه دوستان ادب دوست و اهل خواندن!
اين بخش هم كليد خورد تا با هم گسترشش بديم! بياين بهترين و زيباترين داستان هاي كوتاهي كه خونده و شنيديم رو با ذكر نويسنده اين جا بذاريم تا ديگرون رو از خوندنش بهره مند كنيم
از اين هم اميدوارم استقبال گرمي بشه
در ضمن لطف كنين داستان هايي كه اين جا ميذارين اولا كوتاه باشه دوما نويسنده يا پديدآورنده ي اون مشخص باشه
از داستان ها لذت ببرين!

با سپاس: mhp


آخرين ويرايش توسط mhp1289 در تاريخ چهارشنبه، 13 آذر ماه ، 1387 12:58:20; دفعات ويرايش در مجموع : 1 مرتبه

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب شناسه Yahoo
تشکر کاربران
mhp1289(چهارشنبه، 29 آبان ماه ، 1387 11:04:53), saboonati(شنبه، 2 آذر ماه ، 1387 01:20:26), تشکر mhp1289 از اين تاپيک 

mhp1289
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
16 آبان ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 126
محل سكونت: بندرعباس

ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 29 آبان ماه ، 1387 09:53:43    موضوع مطلب: آن آخرين كلمه پاسخ همراه با اعلان

آن آخرین کلمه


نوشته: دیمن نایت
برگردان: آرمان سلاح ورزی، محمدرضا قربانی


خوش دارم این طور فکر کنم که اولین کلمه، «آخ!» بود. یک نفر آدمِ غارنشین که تلاش می‌کرد به سنگی یک جور شکل بهتر بدهد، داشت با سنگ دیگری می‌کوبید روش که سنگ از دستش در رفت و خورد رو شست‌اش– و حالا این خدمت شما: زبان.
من بدجور تحت تاثیر این حقایق بی‌فایده و غیرقابل تأییدم. اولین سگ را در نظر بگیرید. او، مطمئنم که یک گرگِ باهوش، اما بزدل بوده که یک انسان اولیه را ترسانده و مجبورش کرده پاره‌‌سنگی، چیزی، طرف‌اش پرتاب کند. انسان اولیه هم خودش بد جوری بزدل بوده. مرد و گرگ دریافتند که می‌توانند به رسم بزدلانه‌ی خود ادامه بدهند و با هم بروند و شکار بکنند، و باز این هم خدمتِ شما: حیواناتِ اهلی.
قبول دارم که چند هزار سال اول سهل‌‌انگار بودم. وقتی فهمیدم انسان به نظارت نزدیک‌تری نیاز دارد که خیلی از حوادث وخیم رخ داده بود. آن وقت‌ها یک جور... خب، بگذارید این طور بگویم که آن وقت‌ها یک فرشته‌ی هبوط کرده‌ی جوان بودم. اگر سالخورده‌تر بودم و تجربه‌ام بیشتر بود، تاریخ لابد یک‌سره جور دیگری از ‌آب در می‌آمد.
همان وقت‌ها بود که به جوانی مصری و همسرش برخوردم. کنار ساحلِ نیل روی سنگی نشسته بودند و افسرده به‌نظر می‌رسیدند. آب داشت بالا می‌آمد. شغال گرسنه‌ای هم همان دور و اطراف بود. از ذهنم گذشت که اگر چند دقیقه‌ای حواس این آدمیزادان جوان را پرت کنم، شغال می‌تواند غافلگیرشان کند.
همان‌طور که به آب اشاره می‌کردم، یک جورِ دلپذیری گفتم: «این قدر که آمده بالا، به قدر کافی خوب هست برایتان؟»
تند و تیز نگاهی انداختند به‌ام. تا آن‌جایی که ممکن بود، به ظاهر یک آدمیزاد در‌‌آمده بودم، اما همچو فریب و وهمی‌بدون یک ردای بلند –که نپوشیدنش آن وقت از سال عجیب بود– خیلی هم خوب از آب در نیامده بود.
انسان گفت: «اگر هیچ وقت هیچ جور بالا آمدنی تو کارش نباشد، برای من مناسب‌تر است.»
پاسخ دادم: «چرا؟ غافلگیر شدم که همچو چیزی گفتید! اگر رودخانه بالا نیاید که زمین‌هایتان این‌همه حاصلخیز نخواهند بود– این طور نیست؟»
انسان گفت: «درست است، با این وجود اما اگر بالا نیاید، زمین‌های من کماکان زمین‌های خودِ من باقی خواهند ماند.» جایی را که آب حصار‌های زمینش را با خود برده بود نشانم داد. «هر سال بعد از طغیان سرِ مرزها کش مکش داریم و امسال هم عموزاده‌ی همسایه‌ام آمده که باهاش زندگی کند. عموزاده‌اش آدم کت و گنده‌ای‌ست و بیش‌از‌حد عضلانی.» توی فکر فرو رفت و بنا گذاشت به کشیدن یک مشت خط با چوب و روی خاک .
این خط‌ها کمی مرا عصبی می‌کند. سومری‌های مقیم شمال، اخیراً هنر نوشتن را کشف کرده‌اند و من هنوز از شوک شنیدن این قضیه بیرون نیامده بودم.
چاپلوسانه به مردک گفتم: «خب، زندگی یک جور تلاش است و تلاش است و تلاش. یا می‌خوری یا می‌خورندت! بگذار آن که قدرتمند است پیروز باشد و یارو ضعیفه بره تو دیوار!»
به‌نظر نمی‌رسید که مرد گوشش با من باشد. زل زده بود به نقش‌هایی که روی زمین کشیده بود و در آمد که: «اگر راهی باشد که بتوانیم محل حصارها را به‌خاطر بسپاریم و دقیقاً همان‌جایی که بودند برشان گردانیم...»
وسطِ حرفش پریدم: «چرنده. عجب پسرِ شروری هستی که همچو چیزی رو پیشنهاد می‌کنی. پدرِ پیرت چی می‌گه؟ هر چه برایش خوب بوده...»
در تمام این مدت، زن صحبت نکرده بود. اکنون چوبِ دراز را از دست مرد گرفت و با کنجکاوی آن را برانداز کرد. زن، که به خطوط روی خاک اشاره می‌کرد، وسط حرف‌هام پرید و گفت: «اما چرا که نه؟»
مرد نمایی کلی از زمین‌هایش کشیده بود، طوری که سنگِ زیر پاهاشان یک گوشه‌اش را مشخص می‌کرد.
همان وقت بود که سر و کله‌ی شغاله پیدا شد. نحیف بود و ناامید، و آرواره‌هاش پر بودند از دندان‌های تیزِ زرد.
زن با چوبِ تو دست اش، به پوزه‌ی حیوان زد و شغال به طرز رقت‌آوری زوزه ‌کشید، زوزه کشید و فرار کرد.
«عجبا! زندگی یک جور تلاش است و تلاش است و تلــ...»
زن کلفتی بارم کرد و مرد که برقی تو چشم‌هاش بود، طرفم هجوم آورد، بنابراین زدم به چاک.
می‌دانید، وقتی بعد از طغیان بعدی برگشتم زمین‌هایشان را با تیر و طناب اندازه گذاشته بودند.
باز هم بزدلی...
مردک نمی‌خواست با عموزاده‌ی عضلانیِ همسایه‌اش طرف شود. یک تصادف وِ خوش اقبالی دیگر، و حالا این هم خدمت شما: هندسه.
ای کاش این بصیرت را داشتم که یک خرس غارنشین را دنبال اولین انسانی که جرقه‌ی اصیل و رقت‌بارِ کنجکاوی را از خودش بروز داد، می‌فرستادم... خب، کاشکی را کاشته بودند و هیچ‌رقم سبز نشده بود. حتی نمی‌توانستم ساعت‌ها را به‌عقب برگردانم.
اوه، همان‌ طور که زمان می‌گذشت، یک چند تایی نکته دستم آمد. به جای این که سعی کنم تا مانع عادتِ ابتکار و اختراع بشوم، یاد گرفتم که در مسیری درست هدایتش کنم. من وسیله‌سازِ اختراعِِ باروت توسط چینی‌ها بودم. (اگر دوست می‌دارید بدانید، به‌تان می‌گویم! اینگونه بود: هفتاد و پنج قسمت شوره، سیزده قسمت گوگرد، دوازده ‌قسمت زغال چوب. اما کوبیدن و مخلوط کردنش بدجور سخت بود؛ عمراً خودشان از پس‌اش بر نمی‌آمدند.) وقتی از آن فقط برای آتش‌بازی استفاده کردند، تسلیم نشدم؛ باز بردم‌اش و تو اروپا باب‌اش کردم. بردباری از ویژگی‌های برجسته‌ام بود. هیچ وقت دل‌زده نشدم. وقتی لوتر[1] مرکبش را به سمتم پرت کرد، دلسرد نشدم، استقامت به خرج دادم.
چندان نگرانِ عقب‌نشینی‌های گاه ‌و بی‌گاهم نبودم؛ از موفقیت‌هام این بود که تهدید به سرنگونی می‌شدم. بعدِ هر کدام از نبرد‌هام، انگیزه‌ای به وجود می‌آمد که باعث می‌شد آدمیزادگان بیشتر گرد هم بیایند. گروه‌های کوچک با همدیگر جنگیدند و جنگیدند تا این که گروه‌های بزرگتر را تشکیل دادند؛ بعد از آن گروه‌های بزرگتر با هم جنگیدند و جنگیدند تا این که تنها یکی باقی ماند. فقط یک گروه!
این بازی را بارها و بارها ترتیب دادم، با مصری‌ها، پارسیان، یونانی‌ها و سرانجام، همه‌شان را نابود کردم. و اما از خطر، خوب با خبر بودم. وقتی دو گروه آخرین، دنیا را وجب کردند و بین خودشان تقسیم‌اش کردند، بازپسین جنگ می‌توانست به صلحِ جهانی بیانجامد، چرا که هیچ کسِ دیگر باقی نمی‌ماند برای جنگیدن و جنگیدن و جنگیدن.
نبردِ بازپسینم می‌بایست با سلاح‌هایی چنان ویران‌کننده و چنان مهیب صورت می‌گرفت، که نوعِِ بشر هرگز نتواند از آن سر باز بر‌آورد! و این چنین بود.
در پنجمین روز، سواره بر طوفان، توانستم آن پایین سیاره‌ای را نظاره کنم که از جنگل‌هاش، از مراتع‌اش و از سطحِ خاکی‌اش، برهنه شده بود؛ هیچ نمانده بود جز صخره‌های عریان، صخره‌های ترک برداشته، صخره‌هایی که به گونه‌ی ماه، دهانه‌های انفجار روشان گشوده بود. آسمان نور بنفشِ رنجوری می‌چکاند و لبالب بود از رعدها و از برق‌ها که سوسو می‌زدند، انگار کن که زبانِ افعی باشند.
خب، برای من گران تمام شد، اما انسان نابود شده بود.
و اما نه کاملاً، فقط دوتایی باقی مانده بودند. یک مرد، و یک زن. زنده و سلامت پیداشان کردم، عجالتاً باید گفت روی تخته سنگی نشسته بودند، آویزان بر فراز اقیانوسی از رادیواکتیو. تویِ گنبدی شفاف و یا شاید هم میدانی از انرژی که از هوای آلوده بر‌کنار نگه‌شان می‌داشت.
می‌بینید چقدر نزدیک بود شکست نهایی‌ام اتفاق بیافتد؟ اگر فقط قبل‌تر از شروع نبردِ من، ماشینه را به طور گسترده همه‌جا پخش کرده بودند...
این اما یکی‌‌یک‌دونه ماشینی بود که ساخته بودند. و آن‌جا، آن‌دو داخل‌اش بودند، عینهو دو تا موش کوچولوی سفید توی یک قفس.
سریع مرا شناختند. زن جوان بود و خوش بر و رو!
مؤدبانه در آمدم که: «به این می‌گونید یک تدبیر هوشمندانه.»
در واقع، خیلی هم کریه بود، کلی سیم و کلی لوله و کلی چیز‌های این طوری، لایه‌های چین و چروک‌هایِ تکه‌تکه زیر کف‌اش، یک صفحه کنترل نیم‌دایره و کلی چراغ چشمک‌زن.
«حیف که پیش از این چیزی درباره‌اش نمی‌دانستم؛ می‌توانستیم از آن استفاده‌ها ببریم.»
مرد یک طوری عبوس و شوم در آمد که: «این یکی نه، این ماشینِ صلحه. فقط تصادفاً توانست حصاری تولید کند که از انفجارهای اتمی‌در امان بماند.»
ازش پرسیدم: «چرا می‌گویی فقط تصادفاً؟»
زن گفت: «مدل صحبت کردنش این طوریه. اگر شش ماه دندان روی جگر می‌گذاشتی و صبر می‌کردی و بعد می‌آمدی سراغ‌مان، آن وقت احتمالاً می‌توانستیم شکستت بدهیم. اما حالا گمانم فکر می‌کنی که تو برنده‌‌ای.»
من گفتم: «اوه! البته البته! خیلی خیلی زود برنده خواهم بود. همین است. خودش است! در این اثنا هم می‌توانیم خودمان را حسابی راحت بگذاریم. آسوده‌ی آسوده.»
هر دو از جا پریدند و با حالتی هجومی روی صفحه‌ی کنترل خم شدند و به پیشنهاد من هیچ توجهی نکردند. پرسیدم: «چرا می‌گویی من «فکر می‌کنم» که برنده‌ام؟»
سپس اندکی سکوت بود و سکوت، از آن سکوت‌های ناجور که تو بهترین گفت و گو‌ها هم وقفه می‌اندازد. رشته‌ای قطره‌های ریزِ درخشان تو هوا ظاهر شد. و بعد زمین قدری نشست کرد.
مرد و زن با نگرانی به صفحه‌ی کنترل‌شان نگاه می‌کردند. چراغ‌های رنگی چشمک می‌زدند. شنیدم که زن با صدایی کش دار و زیر پرسید: «باز به خاطرِ انباشتگرهاست؟»
مرد پاسخ داد: «نه، اونا روبه‌راهن– هنوز شارژ می‌شن. یه قدری بهشون مهلت بده.»
زن چرخید طرفِ من. از این‌کار خوش‌ام شد، چون چیزی تو پچ‌پچ کردن‌شان با هم بود که حسابی آشفته‌ام می‌کرد. زن گفت: «چرا نمی‌توانی کار‌ها را خودت تنهایی انجام بدهی؟ ما آن قدر‌ها کامل نبودیم، درست، منتها به ملکوت قسم که آنقدر هم بد نبودیم. نباید مجبورمان می‌کردی این کار را با هم بکنیم»
و من لبخند زدم.
مرد به آرامی‌ گفت: «صلح مثلِ زَهره براش. می‌کندش عینهو سیبِ خشکیده‌ای که چروک برداشته.»
این همه‌اش حقیقت داشت، یا خب خیلی به حقیقت نزدیک بود، با همچو حرفی مخالفتی نداشتم. زمین باز نوسان کرد.
زن گفت: «چشم به راه دیدنِ رنج و زجر کشیدن مایی! نه؟!»
و من لبخند زدم.
«اما خیلی طول می‌کشد. حتی اگر توی اقیانوس هم بیافتیم، این جام مقدس ما را زنده نگه‌ می‌دارد. تا غذایمان ته بکشد، ماه‌ها این‌جا خواهیم بود.»
با لذت گفتم: «می‌توانم منتظر بمانم خانم.»
رو کرد به شوهرش و گفت: «انگار ما باید آخرین‌ها باشیم، می‌فهمی؟ اگر نبودیم که او این‌جا نبود»
مرد گفت: «درسته.» آهنگی توی صداش بود که هیچ خوش نداشتم‌اش. روی صفحه‌ی کنترل خم شد.
«دیگر چیزی وجود ندارد که این جا نگه‌‌مان دارد. حوا! مایلی...» قدمی‌به عقب گذاشت، و به سوئیچ دسته سرخی اشاره کرد.
زن قدمی‌جلو آمد و دستش را روی آن گذاشت. مضطرب در آمدم که: «یک لحظه! دارین چی کار می‌کنید؟ اون چیز چیه؟»
زن به‌ام لبخند زد و گفت: «این فقط یه جور ماشینِ تولیدِ میدان انرژی نیست.»
گفتم: «نـــه! پس چه چیزِ دیگه ئه؟»
مرد در آمد که: «این یک جور ماشین زمانه.»
زن گفت. «ما به عقب باز می‌گردیم»، بعد زمزمه کنان ادامه داد: « به ابتدا.»
بازگشت به آغاز پیدایش، به آغاز همه چیز! و بدونِ من.
زن گفت: «تو حارمجدون[2] را بردی اما زمین از کفت رفته.»
من، بی‌شک پاسخ‌اش را توی آستین داشتم. اما او یک زن بود و حرفِ آخر را او می‌زد.
مقابل ظلماتِ بنفش رنگ آن بیرون-سو، ایستادم. «زمینِ از کف رفته؟ چی صداش می‌کنی اینو؟»
دست اش را انگار که آونگ ساعتی باشد بر فرازِ دکمه نگه داشت و گفت: «دوزخ».
و در آن ده هزاران سال تنهایی، طنینِ صداش را به یاد آوردم و به یاد آوردم و به یاد آوردم!


[1] Luther، مارتین لوتر، مصلح دینی و واضع مکتب پروتستان
[2] Armageddon، نبرد نهایی خیر و شد در قیامت

اميدوارم خوشتون اومده باشه از اين داستان
با سپاس: mhp

_________________
-*-M-*-H-*-P-*- آزادي در برپا نكردن آيين است، هرچند آزادي خود آييني ست كه هرگز برپا نمي شود -*-M-*-H-*-P-*-


آخرين ويرايش توسط mhp1289 در تاريخ چهارشنبه، 29 آبان ماه ، 1387 11:16:26; دفعات ويرايش در مجموع : 1 مرتبه

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب شناسه Yahoo

eiman
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
27 شهريور ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 31
محل سكونت: شیراز

ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 29 آبان ماه ، 1387 10:13:24    موضوع مطلب: عشق و رابطه ويژه پدرو پسر پاسخ همراه با اعلان



با سلام، من این داستانهای خیلی کوتاه رو بیشتر دوست دارم، می نویسم شاید برای شما دوستان هم جالب باشه.

اين داستان درباره پسر بچه لاغر اندمي ‌است كه عاشق فوتبال بود.
در تمام تمرين‌ها سنگ تمام مي‌گذاشت اما چون جثه اش نصف ساير بچه‌هاي تيم بود تلاش‌هايش به جايي نمي‌رسيد.در تمام بازي‌ها ورزشكار اميدوار ما روي نيمكت كنار زمين مي‌نشست اما اصلا پيش نمي‌آمد كه در مسابقه اي بازي كند. اين پسر بچه با پدرش تنها زندگي مي‌كرد و رابطه ويژه اي بين آن دو وجود داشت. گر چه پسر بچه هميشه هنگام بازي روي نيمكت كنار زمين مي‌نشست اما پدرش هميشه در بين تماشاچيان بود و به تشويق او مي‌پرداخت. اين پسر در هنگام ورود به دبيرستان هم لاغر ترين دانش آموز كلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشويق مي‌كرد كه به تمرين‌هايش ادامه دهد. گر چه به او مي‌گفت كه اگر دوست ندارد مجبور نيست اين كار را انجام دهد. اما پسر كه عاشق فوتبال بود تصميم داشت آن را ادامه بدهد. او در تمام تمرين‌ها تلاشش را تا حد نهایت انجام میداد به اميد اينكه وقتي بزرگتر شد بتواند در مسابقات شركت كند. در مدت چهار سال دبيرستان او در تمام تمرين‌ها شركت مي‌كرد اما همچنان يك نيمكت نشين باقي ماند. پدر وفا دارش هميشه در بين تماشاچيان بود و همواره او را تشويق مي‌كرد. پس از ورود به دانشگاه پسر جوان تصميم داشت باز هم فوتبال را ادامه دهد و مربي هم با تصميم او موافقت كرد زيرا او هميشه با تمام وجود در تمرين‌ها شركت مي‌كرد و علاوه بر آن به ساير بازيكنان روحيه مي‌داد. اين پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تمامي‌تمرين‌ها شركت كرد اما هرگز در هيچ مسابقه اي بازي نكرد. در يكي از روزهاي آخر مسابقه‌هاي فصلي فوتبال زماني كه پسر براي آخرين مسابقه به محل تمرين مي‌رفت مربي با يك تلگرام پيش او آمد. پسر جوان آرام تلگرام را خواند و سكوت كرد. او در حالي كه سعي مي‌كرد آرام باشد زير لب گفت: پدرم امروز صبح فوت كرده است. اشكالي ندارد امروز در تمرين شركت نكنم؟ مربي دستش را با مهرباني روي شانه‌هاي پسر گذاشت و گفت: پسرم اين هفته استراحت كن. حتي براي آخرين بازي در روز شنبه هم لازم نيست بيايي.روز شنبه فرا رسيد. پسر جوان به آرمي ‌وارد رختكن شد و وسايلش را كناري گذاشت. مربي و بازيكنان از ديدن دوست وفادارشان حيرت زده شدند. پسر جوان به مربي گفت: لطفا اجازه بدهيد من امروز بازي كنم. فقط همين يك روز را. مربي وانمود كرد كه حرف‌هاي او را نشنيده است. امكان نداشت او بگذارد ضعيف ترين بازيكن تيمش در مهم ترين مسابقه بازي كند. اما پسر جوان شديدا اصرار مي‌كرد. مربي در نهايت دلش به حال او سوخت و گفت: باشد مي‌تواني بازي كني. مربي و بازيكنان و تماشاچيان نمي‌توانستند آنچه را كه مي‌ديدند باور كنند. اين پسر كه هرگز پيش از آن در مسابقه اي بازي نكرده بود تمام حركاتش به جا و مناسب بود.
تيم مقابل به هيچ ترتيبي نمي‌توانست او را متوقف سازد. او مي‌دويد پاس مي‌داد و به خوبي دفاع مي‌كرد. در دقايق پاياني بازي او پاسي داد كه منجر به برد تيم شد. بازيكنان او را روي دستهايشان بالا بردند و تماشاچيان به تشويق او پرداختند. آخر كار وقتي تماشاچيان ورزشگاه را ترك كردند مربي ديد كه پسر جوان كه پسر جوان تنها در گوشه اي نشسته است. مربي گفت: پسرم من نمي‌توانم باور كنم. تو فوق العاده بودي. بگو ببينم چه طور توتنستي به اين خوبي بازي كني؟ پسر در حالي كه اشك چشمانش را پر كرده بود پاسخ داد: مي‌دانيد كه پدرم فوت كرده است. آيا مي‌دانستيد او نابينا بود؟ سپس لبخند كم رنگي برلبانش نشست و گفت: پدرم به عنوان تماشاچي در تمام مسابقه‌ها شركت مي‌كرد. اما امروز اولين روزي بود كه او مي‌توانست به راستي مسابقه را ببيند و من مي‌خواستم به او نشان دهم كه مي‌توانم خوب بازي كنم.


برگرفته از سایت گروه VandaClick

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل

saboonati
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
17 آبان ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 47

ارسالارسال شده در: جمعه، 1 آذر ماه ، 1387 14:53:14    موضوع مطلب: آينه (محمد دولت آبادي) پاسخ همراه با اعلان

========================
نام داستان: آينه
نويسنده: محمود دولت آبادي

درباره نويسنده:
محمود دولت‌آبادي در 10 مرداد 1319 در دولت آباد سبزوار متولد شد. از سال 1341 نخستين داستان‌هايش را در مجلات ادبي آن دوران منتشر كرد؛ و نخستين مجموعه داستان او "لايه‌هاي بياباني" در سال 1347 به چاپ رسيد.
آثار درخشاني چون "جاي خالي سلوچ" و به خصوص رمان سترگ "كليدر"، بي‌ترديد نام دولت‌آبادي را در زمره‌ي بزرگان ادبيات معاصر ايران ثبت كرده است.
ديگر آثار وي عبارت است از : ققنوس، كارنامه سپنج، ما نيز مردمي هستيم
========================
آينه


مردي که در کوچه مي رفت هنوز به صرافت نيفتاده بود به ياد بياورد که سيزده سالي مي گذرد که او به چهره‌ي خودش درآينه نگاه نکرده است. همچنين دليلي نمي‌ديد به ياد بياورد که زماني در همين حدود مي‌گذرد که او خنديدن خود را حس نکرده است. قطعا" به ياد گم شدن شناسنامه‌اش هم نمي‌افتاد اگر راديو اعلام نکرده بود که افراد مي‌بايد شناسنامه‌ي خود را نو، تجديد کنند. وقتي اعلام شد که شهروندان عزيز مواظف‌اند شناسنامه‌ي قبلي‌شان را ازطريق پست به محل صدور ارسال دارند تا بعد از چهار هفته بتوانند شناسنامه‌ي جديد خود را دريافت کنند، مرد به صرافت افتاد دست به کار جستن شناسنامه‌اش بشود، و خيلي زود ملتفت شد که شناسنامه‌اش را گم کرده است. اما اين که چراتصور مي‌شود سيزده سال از گم شدن شناسنامه‌ي او مي‌گذرد، علت اين که مرد ناچار بود به ياد بياورد چه زماني با شناسنامه اش سر و کار داشته است، و آن برمي گشت به حدود سيزده سال پيش يا - شايد هم – سي و سه سال پيش، چون او در زماني بسيار پيش از اين، در يک روز تاريخي شناسنامه را گذاشته بود جيب بغل باراني‌اش تا براي تمام عمرش، يک بار برود پاي صندوق راي و شناسنامه را نشان بدهد تا روي يکي از صفحات آن مهر زده بشود. بعد ازآن تاريخ ديگر باشناسنامه‌اش کاري نداشت تا لازم باشد بداند آن را در کجا گذاشته يا درکجا گم‌اش کرده است. حالا يک واقعه‌ي تاريخي ديگر پيش آمده بود که احتياج به شناسنامه داشت و شناسنامه گم شده بود. اول فکر کرد شايد شناسنامه درجيب باراني مانده باشد، امانبود. بعد به نظرش رسيد ممکن است آن را در مجري گذاشته باشد، اما نه... انجا هم نبود. کوچه راطي کرد، سوار اتوبوس خط واحد شد و يکراست رفت به اداره‌ي سجل احوال. در اداره‌ي سجل احوال جواب صريح نگرفت و برگشت، اما به خانه اش که رسيد، به ياد آورد که – انگار – به او گفته شده برود يک استشهاد محلي درست کند و بياورد اداره. بله، همين طور بود. به او اين جور گفته شده بود. اما... اين استشهاد را چه جور بايد نوشت؟ نشست روي صندلي و مداد و کاغذ را گذاشت دم دستش، روي ميز. خوب ... بايد نوشته شود ما امضاء کنندگان ذيل گواهي مي‌کنيم که شناسنامه‌ي آقاي ... مفقودالاثر شده است. آنچه را که نوشته بود با قلم فرانسه پاکنويس کرد و از خانه بيرون آمد و يکراست رفت به دکان بقالي که هفته‌اي يک بار از آنجا خريد مي‌کرد. اما دکاندار که از دردسر خوشش نمي‌آمد، گفت او را نمي‌شناسد. نه اين که نشناسدش، بلکه اسم او را نمي‌داند، چون تا امروز به صرافت نيفتاده اسم ايشان را بخواهد بداند. به خصوص که خودتان هم جاي اسم راخالي گذاشته‌ايد!
بله، درست است.
بايد اول مي‌رفته به لباسشويي، چون هرسال شب عيد کت و شلوار و پيراهنش را يک بارمي‌داده لباسشويي و قبض مي‌گرفته. اما لباسشويي، با وجودي که حافظه‌ي خوبي داشت و مشتري‌هايش را - اگر نه به نام اما به چهره – مي‌شناخت، نتوانست او را به جا بياورد؛ و گفت كه متاسف است، چون آقا را خيلي کم زيارت کرده است. لطفا" ممکن است اسم مبارکتان را بفرماييد؟
خواهش مي شود؛ واقعا" که.
دست کم قبض، يکي از قبض‌هاي ما را که لابد خدمتتان است بياوريد، مشکل حل خواهد شد.
بله، قبض.
آنجا، روي ورقه‌ي قبض اسم و تاريخ سپردن لباس و حتا اينکه چند تکه لباس تحويل شد را با قيد رنگ آن، مي‌نويسند. اما قبض لباس... قبض لباس را چرا بايد مشتري نزد خود نگه دارد، وقتي مي رود و لباس را تحويل مي گيرد؟ نه، اين عملي نيست. ديگر به کجا و چه کسي مي‌توان رجوع کرد؟ نانوايي؛ دکان نانوايي در همان راسته بود و او هرهفته، نان هفت روز خود را از آنجا مي‌خريد. اما چه موقع از روز بود که شاگرد شاطر کنار ديوار دراز کشيده بود و گفت پخت نمي‌کنيم آقا، و مرد خود به خود برگشت و از کنار ديوار راه افتاد طرف خانه اش، با ورقه‌اي که از يک دفترچه‌ي چهل برگ کنده بود.
پشت شيشه‌ي پنجره‌ي اتاق که ايستاد، خِيلکي خيره ماند به جلبک هاي سطح آب حوض، اما چيزي به يادش نيامد. شايد دم غروب يا سر شب بود که به نظرش رسيد با دست پر راه بيفتد برود اداره مرکزي ثبت احوال، مقداري پول رشوه بدهد به مامور بايگاني و از او بخواهد ساعتي وقت اضافي بگذارد و رد و اثري از شناسنامه‌ي او پيدا کند. اين که ممکن بود؛ ممکن نبود ؟ چرا...
چرا... چرا ممکن نيست؟
با پيرمردي که سيگار ارزان مي‌کشيد و ني مشتک نسبتا" بلندي گوشه‌ي لب داشت به توافق رسيد که به اتفاق بروند زيرزمين اداره و بايگاني را جستجو کنند؛ و رفتند. شايد ساعتي بعد از چاي پشت ناهار بود که آن دو مرد رفتند زيرزمين بايگاني و بنا کردند به جستجو. مردي که شناسنامه‌اش گم شده بود، هوشمندي به خرج داده و يک بسته سيگار با يک قوطي کبريت در راه خريده بود و باخود آورده بود. پس مشکلي نبود اگر تا ساعتي بعد از وقت اداري هم توي بايگاني معطل مي‌شدند؛ و با آن جديتي که پيرمرد بايگان آستين به آستين به دست کرده بود تا بالاي آرنج و از پشت عينک ذره بيني‌اش به خطوط پرونده‌ها دقيق مي شد، اين اطمينان حاصل بود که مرد نااميد ازبايگاني بيرون نخواهد آمد. به خصوص که خود او هم کم کم دست به کمک برده بود و به تدريج داشت آشناي کار مي‌شد.
حرف الف تمام شده بودکه پيرمرد گردن راست کرد، يک سيگار ديگر طلبيد و رفت طرف قفسه‌ي مقابل که با حرف ب شروع مي‌شد، و پرسيد فرموديد اسم فاميلتان چه بود؟ که مرد جواب داد من چيزي عرض نکرده بودم. بايگان پرسيد چرا؛ به نظرم اسم و اسم فاميلتان را فرموديد؛ درآبــدارخانه! و مـرد گفت خير، خير... من چيزي عرض نکردم. بايگان گفت چطور ممکن است نفرموده باشيد؟ مردگفت خير... خير.
بايگان عينک ازچشم برداشت و گفت خوب، هنوز هم دير نشده. چون حروف زيادي باقي است. حالا بفرماييد؟ مردگفت خيلي عجيب است؛ عجيب نيست؟! من وقــت شمارا بيهوده گرفتم. معذرت مي‌خواهم. اصل مطلب را فراموش کردم به شما بگويم. من... من هرچه فکر مي‌کنم اسم خود را به ياد نمي‌آورم؛ مدت مديدي است که آن را نشنيده‌ام. فکر کردم ممکن است، فکر کردم شايد بشود شناسنامه‌اي دست و پاکرد؟
بايگان عينکش را به چشم گذاشت و گفت: البته... البته بايد راهي باشد. اما چه اصراري داريد که حتما"... و مرد گفت هيچ... هيچ... همين جور بيخودي... اصلا" مي‌شود صرف نظر کرد. راستي چه اهميتي دارد؟ بايگان گفت هرجور ميلتان است. اما من فراموشي و نسيان را مي‌فهمم. گاهي دچارش شده‌ام. با وجود اين، اگر اصرار داريد که شناسنامه‌اي داشته باشيد راه‌هايي هست. بي درنگ، مرد پرسيد چه راه‌هايي؟ و بايگان گفت قدري خرج بر مي‌دارد. اگر مشکلي نباشد راه حلي هست. يعني کسي را مي‌شناسم که دستش در اين کار باز است. مي توانم شما را ببرم پيش او. باز هم نظر شما شرط است. اما بايد زودتر تصميم بگيريد. چون تا هوا تاريک نشده بايد برسيم(
اداره هم داشت تعطيل مي‌شد که آن دو از پياده رو پيچيدند توي کوچه‌اي که به خيابان اصلي مي‌رسيد و آنجا مي‌شد سوار اتوبوس شد و رفت طرف محلي که بايگان پيچ واپيچ‌هايش را مي‌شناخت. آنجا يک دکان دراز بودکه اندکي خم درگرده داشت، چيزي مثل غلاف يک خنجر قديمي. پيرمردي که توي عبايش دم در حجره نشسته بود، بايگان را مي‌شناخت. پس جواب سلام او را داد و گذاشت با مشتري برود ته دکان. بايگان وارد دکان شد و از ميان هزار هزار قلم جنس کهنه و قديمي گذشت و مرد را يکراست برد طرف دربندي که جلوش يک پرده‌ي چرکين آويزان بود. پرده را پس زد و در يک صندوق قديمي را باز کرد و انبوه شناسنامه‌ها را که دسته دسته آنجا قرار داده شده بود، نشان داد و گفت بستگي دارد، بستگي دارد که شما چه جور شناسنامه‌اي بخواهيد. اين روزها خيلي اتفاق مي‌افتد که آدم‌هايي اسم يا شناسنامه، يا هردو را گم مي‌کنند. حالا دوست داريد چه کسي باشيد؟ شاه يا گدا؟ اينجا همه جورش را داريم، فقط نرخ‌هايش فرق مي‌کند که از آن لحاظ هم مراعات حال شما را مي‌کنيم. بعضي‌ها چشم‌شان رامي‌بندند و شانسي انتخاب مي‌کنند، مثل برداشتن يک بليت لاتاري. تا شما چه جور سليقه‌اي داشته باشيد؟ مايليد متولد کجا باشيد؟ اهل کجا؟ و شغل‌تان چي باشد؟ چه جور چهره‌اي، سيمايي مي‌خواهيد داشته باشيد؟ همه جورش ميسر و ممکن است. خودتان انتخاب مي‌کنيد يا من براي‌تان يک فال بردارم؟ اين جور شانسي ممکن است شناسنامه‌ي يک امير، يک تاجر آهن، صاحب يک نمايشگاه اتومبيل... يا يک... يک دارنده‌ي مستغلات... يا يک بدست آورنده‌ي موافقت اصولي به نام شما دربيايد. اصلا" نگران نباشيد. اين يک امر عادي است. مثلا" اين دسته ازشناسنامه‌ها که با علامت ضربدر مشخص شده، مخصوص خدمات ويژه است که... گمان نمي‌کنم مناسب سن و سال شما باشد؛ و اين يکي دسته به امور تبليغات مربوط مي شود؛ مثلا" صاحب امتياز يک هفته نامه يا به فرض مسؤول پخش يک برنامه‌ي تلويزيوني. همه جورش هست. و اسم؟ اسم‌تان دوست داريد چه باشد؟ حسن، حسين، بوذرجمهر و ... يا از سنخ اسامي شاهنامه‌اي؟ تا شما چه جورش را بپسنديد؛ چه جور اسمي را مي‌پسنديد؟
مردي که شناسنامه‌اش راگم کرده بود، لحظاتي خاموش و انديشناک ماند، وز آن پس گفت اسباب زحمت شدم؛ باوجود اين، اگر زحمتي نيست بگرد و شناسنامه‌اي برايم پيداکن که صاحبش مرده باشد. اين ممکن است؟ بايگان گفت هيچ چيز غيرممکن نيست. نرخش هم ارزان‌تر است.
ممنون؛ ممنون!
بيرون که آمدند پيرمرد دکان‌دار سرفه‌اش گرفته بود و در همان حال برخاسته بود و انگار دنبال چنگک مي گشت تا کرکره رابکشد پايين، و لابه لاي سرفه‌هايش به يکي دو مشتري که دم تخته کارش ايستاده بودند مي‌گفت فردا بيايند چون ته دکان برق نيست و ... مردي که در کوچه مي‌رفت به صرافت افتاد به ياد بياورد که زماني در حدود سيزده سال مي‌گذرد که نخنديده است و حالا... چون دهان به خنده گشود با يک حس ناگهاني متوجه شد که دندان‌هايش يک به يک شروع کردند به ورآمدن، فرو ريختن و افتادن جلو پاها و روي پوزه‌ي کفش‌هايش، همچنين حس کرد به تدريج تکه‌اي از استخوان گونه، يکي از پلک ها، ناخن‌ها و... دارند فرو مي‌ريزند؛ و به نظرش آمد، شايد زمانش فرا رسيده باشد که وقتي، اگر رسيد به خانه و پا گذاشت به اتاقش، برود نزديک پيش بخاري و يک نظر – براي آخرين بار – در آينه به خودش نگاه کند!


آخرين ويرايش توسط saboonati در تاريخ شنبه، 2 آذر ماه ، 1387 01:03:08; دفعات ويرايش در مجموع : 1 مرتبه

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

saboonati
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
17 آبان ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 47

ارسالارسال شده در: شنبه، 2 آذر ماه ، 1387 00:57:42    موضوع مطلب: داستان كوتاه: مصائب يك دختر دم پاسخ همراه با اعلان

======================
نام داستان: مصائب يك دختر دم بخت
نویسنده: نرجس سلطان محمدي
======================

مصائب يك دختر دم بخت


۸۲/۷/۱
امروز، اول مهر است و من مثل بچه‌هاي خوب صبح اول وقت آمدم دانشگاه. ولي مثل اينكه خبري نيست. نه دانشجويان آمده‌اند و نه از معلم‌ها خبري است. توي چندتا از كلاس‌ها سرك كشيدم، خالي بودند. فقط در يكي از كلاس‌ها آقايي نشسته بود و سرش توي كاغذهايش بود، ولي تا من وارد كلاس شدم سرش را بالا آورد. انگار كه دوست صميمي‌اش را ديده باشد بي‌هيچ شرم و حيايي، نيشش را تا بناگوش باز كرد. من هم كم نياوردم و نيشم را دوبرابر باز كردم.
بعد مثل نگهبان‌هاي دم در گفت: مي‌تونم كمكتون كنم «خانوم»؟!
از اينكه اينقدر بافهم و كمالات بود ذوق‌زده شدم و گفتم: دنبال كلاسم مي‌گردم.
نگاه عاقل اندرسفيهي به من انداخت و گفت: كلاس چي داريد؟
گفتم: شيمي عمومي.
با حالت مسخره‌اي گفت:
-خانوم محترم!... كلاس‌ها هفته ديگه شروع مي‌شه.
-واقعاً، يعني من الان برگردم خونه.
-پس چي، منم تازه دارم ثبت‌نام مي‌كنم... سال اولي هستيد نه؟
-بله
-مشخصه... چي مي‌خونيد؟
-زمين‌شناسي
حرف كه به اينجا رسيد خيلي با پررويي ادامه داد بچه كجا هستي؟
-من هم باز كم نياوردم و گفتم: همينجا، شما چي؟
-من فيزيك مي‌خونم، آخرشه، ترم هفتم.
-شما هم اينجايي هستيد؟
-نه
ازش خيلي بدم نيامد. از كلاس كه بيرون آمدم، مطمئن بودم كه حتماً تا دو سه روز ديگر پيشنهاد ازدواج مي‌دهد. چون همه چيز را در مورد من پرسيده بود. در حال حاضر من را بهتر از خودم مي‌شناخت. به نظر پسر بدي نمي‌آمد. تا مامان و بابا چي بگويند.
۸۲/۷/۲
امروز عمو سعيداينا آمدند خانه‌مان. من نمي‌دونم اين پسرعموي من كه آنقدر من را دوست دارد، پس چرا جلو نمي‌آيد. از نگاههايش مي‌خوانم كه چقدر براي من هلاك است. از بس كه به من علاقه دارد تا حالا نتونسته چشم تو چشم به من نگاه كند. من هميشه سنگيني نگاهش را حس مي‌كنم. اما وقتي كه برمي‌گردم و توي چشمهايش نگاه مي‌كنم رويش را از من برمي‌گرداند. من دقيقاً متوجه اين حركاتش مي‌شوم. شايد علت اين كه به من چيزي نمي‌گويد اين است كه من دانشگاه قبول شده‌ام و او هنوز ديپلم دارد. من كه همينطوري هم قبولش دارم... البته ديگر برايم خيلي هم مهم نيست. من به كسي ديگري فكر مي‌كنم. لااقل او ترم بعد ليسانس فيزيك مي‌گيرد!
۸۲/۷/۳
امروز تا ساعت 12 خوابيدم. از بس كه ديروز از عمواينا پذيرايي كردم. دوست ندارم عمو فكر كند كه عروسش كار بلد نيست. خدا مي‌داند كه سنگ تمام گذاشتم. احساس مي‌كنم عموم و پسرش حسين راضي بودند. تمام مدت هم عمويم با پدر صحبت مي‌كرد. هي مي‌گفت: راستي... ولي بحث عوض مي‌شد. مطمئنم مي‌خواست در مورد من و پسرعموم صحبت كند. همه‌اش تقصير باباست كه هي صحبت را عوض مي‌كرد. شايد دوست ندارد دامادش ديپلمه باشد. مامانم هم از بس دانشگاه قبول شدنم را تو سر زن‌عمو كوبيد، بنده خدا لال از خانه‌مان رفت. اما اشكال ندارد. شوهر كه قحط نيست.
۸۲/۷/۴
امروز مي‌خواهم يك كلاسور دانشجويي بخرم. مگر دانشجو بدون كلاسور هم مي‌شود؟ اصلاً دانشجو را با كلاسور مي‌شناسند. بعد از كلي دردسر كشيدن بالاخره يك كلاسور مناسب پيدا كردم. رويش عكس هري پاتر و آن دختره كه قرار است باهم ازدواج كنند چاپ شده. تازه جاي خودكار هم دارد. موقعي كه برگشتم خانه هوا كاملاً تاريك شده بود. محمود آقا سوپري عصباني دم در مغازه‌اش ايستاده بود. فكر كنم چون دير كردم عصباني است.
اصلاً دوست ندارد زنش بعد از ساعت 6 بيرون از خانه باشد. هروقت هم كه بعد از ساعت 6 بيرون باشم كلي ناراحت مي‌شود. حتماً دو سه روز ديگر كه خواستگاري مي‌آيد مي‌گويد كه از دستم عصباني است و من نبايد بعد از 6 بيرون باشم. يعني چه؟ من بايد آزاد باشم و بتوانم بعد از ساعت 6 از خانه بيرون بيايم. اين شرط اول ازدواج من است.
۸۲/۷/۵
امروز رفتم خانه همسايه بالايي، پيش دوستم مهتا. كلي با هم گل گپ زديم. ولي من چيزي از خواستگاري نگفتم. مي‌ترسم چشمم كنند. حق هم دارند حسودي كنند. در اين دوره و زمانه مگر شوهر كردن كار هركسي است! آخر سيري هم كه داشتم برمي‌گشتم گفت كه برادرش يك رمان جديدگرفته است.
خيلي هم زيباست. مي‌توانم ببرم بخوانم. اسمش «عشق زير درخت آلبالو» بود. همان روز اول تمامش كردم. موضوعش، داستان پسري بود كه عاشق دختر زيبايي مي‌شود ولي نمي‌تواند علاقه‌اش را ابراز كند. البته بالاخره در آخر داستان باهم ازدواج مي‌كنند.
به نظرم، منظور امير از دادن اين كتاب، حتماً موضوع داستان بوده است. اما من دوست دارم شوهرم عشقش را به من ابراز كند. دو سه روز ديگر كه آمد خواستگاري حتماً بهش مي‌گويم كه در طول زندگي مشتركمان لااقل بايد روزي 5 بار ابراز علاقه كند. اين شرط اول ازدواج من است.
۸۲/۷/۶
امروز رفتيم خانه خاله زري. پسرخاله‌ام …#34;كه ازدواج كرده- و دوستش كيوان هم آنجا بودند. پيدا بود كه اصلاً دخترخاله‌ام را تحويل نمي‌گيرد. همه‌اش هم به دختر بيچاره ضدحال مي‌زد. مثلاً مي‌گفت: الان شوهر كردن براي دخترها دردسر شده... وقتي نسل مردها چند ميليارد سال ديگر منقرض مي‌شه! خوب بيچاره‌ها تقصيري ندارند. شوهر كمه! تعداد دخترها هم كه دو سه برابر پسرهاست!... آدم نبايد توقع ديگري داشته باشه...
البته بايد بگويم كه ديروز اخبار اعلام كرد در ژاپن جريان برعكس است يعني تعداد دخترها نصف پسرهاست و مردهاي ژاپني براي پيدا كردن همسر با مشكل مواجه هستند! اينجاست كه مسئولين كشور بايد به فكر صادرات دخترهاي اضافه بر مصرف داخلي بيفتند... اينطوري هم ژاپني‌ها از تنهايي درمي‌آيند و هم هيچ دختري نمي‌ترشد...
البته چند لحظه يكبار هم به من نگاهي مي‌انداخت. ظاهراً همه حواسش به من بود. غلط نكنم براي اين دعوتم كرده بودند تا كيوان من را ببيند. واي كه چقدر درازه. اين يكي زياد به دلم ننشست. چيه، پس فردا دراز و كوتاه راه بيفتيم بريم پارك، كه چي بشه؟ شوهرم بايد از نظر ظاهر به من بخوره. اين شرط اول ازدواج من است.
۸۲/۷/۷
امروز با صداي تلفن از خواب بيدار شدم. حرفهاي ديروز كيوان يك خورده نگرانم كرده بود. گوشي را كه برداشتم يك آدم لوس و بي‌شخصيت از آن طرف خط گفت: -سلام خانم حالتون خوبه؟
-بله، بفرماييد.
-مي‌تونم چند دقيقه مزاحمتون بشم؟
شستم خبردار شد كه يارو از من خوشش آمده ولي نبايد نشان مي‌دادم كه من هم، پس گفتم:
-خواهش مي‌كنم مزاحم چيه آقا شما مزاحم بدون نقطه هستيد!
-هه هه هه... مثل اينكه شما از من مشتاق‌تريد.
طرف خيلي زرنگ بود، اما نبايد بهش رو مي‌دادم، براي همين انگار كه هيچ اتفاقي نيافتاده، خيلي خونسرد گفتم:
-مشتاق به چي؟ ازدواج؟!
-نه خانم چي مي‌گي؟ من فقط مي‌خوام چند دقيقه با شما صحبت كنم وقتم را بگذرونم. اسمم هم رامينه.
پسره بي‌حيا رك و راست تو روي من... اما... اما حقيقتش دلم به حالش سوخت! و بدون اينكه نشان بدهم تحت تأثير قرار گرفته‌ام! ادامه دادم:
-خوب حالا گيرم كه باهم صحبت كرديم، اگر آنقدر به هم وابسته شديم كه نتوانستيم از هم جدا شويم، آن‌وقت باهم ازدواج مي‌كنيم، نه؟!
-چي مي‌گي تو؟ من قصد ازدواج ندارم آبجي. ببخشيدا... عوضي گرفتيد...
-چرا؟! ازدواج كه خيلي خوبه! اصلاً لازمه...
-برو پي كارت.
بعد هم با كمال بي‌ادبي، تلفن را قطع كرد. چه آدم‌هايي پيدا مي‌شوند. من مطمئنم قصد ازدواج داشت. مي‌خواست امتحانم بكند ببيند آدمي هستم كه با آدم‌هاي بيكار حرف بزنم يا نه! حالا وقتي دو سه روز ديگر به دسته گل آمد خواستگاري كلي برايش ناز مي‌كنم تا ديگر من را امتحان نكند. شوهر من، بايد به من اطمينان داشته باشد. اين شرط اول ازدواج من است.
۸۲/۷/۸
امروز فرد خاصي عاشقم نشد. فقط وقتي به سوپري محله‌مان گفتم دو تا كيك و نوشابه بده. غيرتي شد و گفت: چندتا؟! آخر من هميشه يك كيك و نوشابه مي‌گرفتم. ولي امروز چون دانشگاه هم مي‌روم براي «نيم‌روزي» اغذيه گرفتم.
۸۲/۷/۹
امروز با يكي از بچه‌هاي هم‌رشته‌ام دوست شدم. اسمش النازه. او هم ترم اول است. دختر خيلي خوبيه. سر و وضع و شكل و شمايلش هم خيلي توپه! نه فقط نظر من را گرفته، بلكه نظر اكثر دخترها و حتي پسرهاي دانشكده را هم جلب كرده. اگر با او نشست و برخاست كنم، براي آينده خودم خوبه. پس فردا كه پسرها خواستند بيايند خواستگاري حتماً تحقيق مي‌كنند ببينند با كي دوستم؟ با كي رفت و آمد مي‌كنم؟ البته حق هم دارند، بحث سر يك عمر زندگي است.
شوخي كه نيست.
۸۲/۷/۱۰
امروز يك كم دير رفتم سر كلاس تا همه بچه‌ها بهتر همكلاسي‌شان را بشناسند. اين توصيه الناز بود. بعد هم رفتم ته كلاس نشستم تا رديف‌هاي مجاور دخترها را زير نظر داشته باشم، خوب پس‌فردا كه مي‌آيند درخواست ازدواج مي‌كنند من بايد زمينه داشته باشم يا نه؟ البته استاد بيشتر از همه براندازم مي‌كرد. حالم بد شد. شوهر آدم بايد چشم‌پاك باشد. اين شرط اول ازدواج من است.
۸۲/۷/۱۱
امروز همان پسر سال آخري را ديدم. اسمش آرش است. با دوتا از دوستهايش داخل دانشكده ايستاده بود. وقتي من را ديد مثل روز اول نيشش تا آخر باز شد. بعد هم شروع كرد با دوستهايش پچ پچ كردن. هرچند لحظه هم برمي‌گشت مرا نگاه مي‌كرد. مطمئنم داشت به دوستانش مي‌گفت كه قصد ازدواج با من را دارد.
نمي‌دانم پس چرا نمي‌آيد؟ حتماً آدرس ندارد.
۸۲/۷/۱۲
امروز كلاس ندارم. به قول ترم بالايي‌ها offام. وقتي هم دانشگاه نروي از سوژه خبري نيست.
۸۲/۷/۱۳
امروز پسرعمو حسين زنگ زد خانه‌مان. گفت با عمو كار دارم. ولي مطمئنم دلش برايم تنگ شده بود، زنگ زده بود كه فقط صدايم را بشنود. مي‌خواستم بگويم عوض اين مسخره‌بازي‌ها بنشين درس بخوان كه جرأت داشته باشي بيايي خواستگاري. اصلاً نظرم عوض شده است من دوست دارم شوهرم لااقل فوق‌ليسانس داشته باشد. اين شرط اول ازدواج من است.
۸۲/۷/۱۴
امروز دوباره اين رامين بي‌شعور زنگ زد. وقتي فهميد هنوز قصد ازدواج دارم و وقتم را بيهوده تلف اين و آن نمي‌كنم دوباره قطع كرد. وقتي دو سه روز ديگر آمد خواستگاري، حتماً بهش مي‌گويم تا يك بار امتحان كردن اشكال ندارد. ولي اگر بيشتر از يك بار شود... ديگر معلوم نيست كه چه پيش بيايد!
۸۲/۷/۱۵
امروز هيچ اتفاق خاصي نيفتاد. همه چيز امن و امان است. زمان مناسبي است كه بالاخره از بين اين همه يكي را انتخاب كنم. سخت است ولي تا درسهايم شروع نشده است بايد به نتيجه برسم و الا به درسهايم لطمه مي‌خورد.
۸۲/۷/۱۶
امروز با الناز رفتيم لباس بخريم. خيلي دست و دلباز است. مثل ريگ پول خرج مي‌كند. چند دست لباس خريديم، چون من كه دوست ندارم همان دفعه اول بله بگويم. پس حتماً پنج شش دفعه مي‌آيند و مي‌روند. خوبيت نداره همه‌اش من را با يك دست لباس ببينند. بايد نشان بدهم كه باكلاسم. شوهرم هم بايد باكلاس باشد. اين شرط اول ازدواج من است.
۸۲/۷/۱۷
امروز يك «رأس» پسر نادان و سفيه! وقتي داشتم از كنارش رد مي‌شدم، بهم متلك گفت. گفت: vj جون كجا مي‌ري؟ برگشتم گفتم: ايش... به تو چه. دوستش از زور خنده نمي‌توانست سرپا بايستد. پررو! نفهميدم منظور از vj چيه. دوباره كه از بچه‌ها پرسيدم، گفتند يعني (voroodie jaded) تازه آمارش را هم درآوردم.
اسمش متينه. چقدر هم خير سرش، مثل اسمش متين بود. دانشجو كه سهله، محمود سوپري پيش اين پروفسوره. اگر تقاضاي ازدواج كنه امكان ندارد جواب بدهم. حتي اگر خودكشي كند. شوهر من بايد بافرهنگ باشد. اين شرط اول ازدواج من است.
۸۲/۷/۱۸
امروز يك آقاي محترم آمده بود تا جزوه بگيرد. چون بيست دقيقه دير كرده بود. آدم خجالتي هم مصيبتي است. از من خوشش آمده بود، هي از جوزه نوشتنم تعريف مي‌كرد. گفت اسمش مهرداد كمالي است و مثل آرش سير تا پياز زندگي‌ام را درآورد. اما عيبي كه داشت، اين بود كه موقع حرف زدن، زبانش مي‌گرفت. من دوست دارم خجالتي نباشد. اين شرط اول ازدواج من است.
۸۲/۷/۱۹
امروز وقتي از كلاس برمي‌گشتم دم در خانه كه رسيدم تا آمدم زنگ بزنم ديدم امير، پسر همسايه جلويم سبز شد. سلام كرد و من هم جواب سلامش را دادم. هي اين پا و آن پا مي‌كرد. مي‌دانستم مي‌خواهد تقاضاي ازدواج كند. واي كه چقدر پسر بي‌دست و پايي است. بالاخره به حرف آمد، ولي باز هم نتوانست حرف دلش را بزند. فقط گفت كه مهتا با من كار دارد.
شايد قرار است مهتا مسأله ازدواج را با من مطرح كند. اصلاً از اين كارش خوشم نيامد. پس‌فردا اگر دعوايمان شد بخواهد واسطه بفرستد، همان‌روز مي‌روم و طلاقم را ازش مي‌گيرم. شوهرم بايد بي‌پرده و بدون واسطه با من صحبت كند. اين شرط اول ازدواج من است.
۸۲/۷/۲۰
امروز ديگر از آن روزهاست. اين دفعه دوست متين بهم گير داده بود. پسره بي‌تربيت، مي‌خواست بهم شماره بدهد. شماره‌اش را گفت،ولي يادم نماند.اسمش زوبين بود.
نمي‌دانم چرا وقتي بهش گفتم: ايش... پسره پررو، برو رد كارت... دوباره از زور خنده نمي‌توانست روي پاهايش بايستد. در هرصورت دوست ندارم با او ازدواج كنم. بالاخره آدم در امر ازدواج بعضي گزينه‌ها را رد مي‌كند. نمي‌شود كه همه را قبول كرد. تازه موهايش را هم شانه نكرده بود.
ژل زده بود و همين‌جور درهم و برهم روي سرش پخش كرده بود. من دوست ندارم شوهرم شلخته باشد. بايد تميز و منضبط باشد. اين شرط اول ازدواج من است.
۸۲/۷/۲۱
امروز اصلاً حالم خوب نيست. باز هم جمعه شد و اين پسره ديوانه دوباره زنگ زد ولي من باز حرف ازدواج را وسط كشيدم. داشت كم‌كم متقاعد مي‌شد كه مادرم رسيد. بنابراين مجبور شدم قطع كنم و گرنه مي‌خواستم شماره خانه‌مان را بهش بدهم تا درباره‌ام تحقيق كند و بعد هم آدرس خانه‌مان را بپرسد كه به سلامتي بيايند خواستگاري.
شوهر من بايد در مورد حرفهايي كه من مي‌زنم متقاعد شود! اين شرط اول ازدواج من است.
۸۲/۷/۲۲
امروز باز به لطف الناز به يكي ديگر از شيوه‌هاي جذب شوهر يا به قول الناز دلبري پي بردم. نقاشي صورت. بعد از كلاس صبح باهم رفتيم يكي از اين مغازه‌هايي كه مواد اوليه مي‌فروخت. من هم يك ساعت قبل از كلاس بعدا‌زظهر شروع كردم به ماليدن. از اون‌هايي كه بايد به مژه‌ام مي‌زدم از همه سخت‌تر بود. همه‌اش يا مي‌رفت داخل چشمم يا مي‌ماليد به پلكم. ولي پشت چشمي را دوست دارم. نه برس داشت نه فرچه.
بنابراين مجبور شدم انگشت بكنم داخلش. حيفي همه‌اش حرام شد، رفت زير ناخن‌هايم. خلاصه براي خودم دلبري شده بودم. همه به من نگاه مي‌كردند. تازه دارم مي‌فهمم كه چرا الناز مي‌گفت:‌دختر دانشجو بدون آينه، مثل سرباز بدون تفنگه! اين زوبين خدانشناس هم باز تا من را ديد نتوانست از زور خنده روي پاهايش بايستد.
در هرصورت به نظرم شوهرم بايد اجازه بدهد تا من هميشه و همه‌جا آرايش كنم. اين شرط اول ازدواج من است.
۸۲/۷/۲۳
امروز عجب روزي است. همايش ازدواج و جوان گذاشته‌اند. الناز نيامد ولي من رفتم رديف اول نشستم. بعد كه تمام شد ديدم آرش و زوبين و متين هم هستند ولي اين مهرداد خرخوان نشسته بود درس مي‌خواند. همايش جالبي بود. خيلي طرز فكرم را عوض كرد. الان فكر مي‌كنم كه شوهرم بايد دوستم داشته باشد. همين. اين شرط اول ازدواج من است.
۸۲/۷/۲۴
امروز offام.
۸۲/۷/۲۵
امروز چه حالي كردم من. وارد دانشكده كه شدم ديدم متين با پاي گچ گرفته، همين‌جور وسط دانشكده مي‌لنگيد و آه و ناله مي‌كرد. من هم به تلافي متلكي كه بهم گفته بود، با شجاعتي مثال زدني، عينهو تو فيلمها بهش گفتم: گربه نره كجا مي‌ري؟ ولي اصلاً محلم نگذاشت.
خوشم نيامد. من دوست ندارم شوهرم حرف دلش را به من نگويد. حتي اگر از من ناراحت مي‌شود بايد به من بگويد. اين شرط اول ازدواج من است.
۸۲/۷/۲۶
امروز بالأخره اتفاقي كه بايد مي‌افتاد، افتاد. طلسم شكست و اولين خواستگار محترم آمد خانه‌مان. وقتي از كلاس برگشتم فهميدم. ولي اصلاً نتوانستم حدس بزنم كيه. تا آمدم در ذهنم خواستگارها را مرور كنم كه اميده، آرشه، كيوانه، متينه، زوبينه، محمود سوپريه، رامينه، مهرداده يا پسرعمو حسين؟ بابام گفت كيه، اصلاً فكر نمي‌كردم. پسر دوستش بود.
تا حالا من را نديده بود، من هم او را نديده بودم. حتي تا وقتي كه رفتيم باهم صحبت كنيم نمي‌دانستم اسمش چيست! ولي شرط اول ازدواج من را داشت: يعني پدرم موافق بود. با اين حال انتخاب كامبيز از بين اين همه خواستگار واقعاً مشكل بود.
قرار شد تا سه روز ديگر جواب بدهيم. حالا فعلاً تا سه روز ديگر فقط به كامبيز فكر مي‌كنم. اگر به نتيجه مثبتي نرسيدم مي‌روم سراغ بقيه.
۸۲/۷/۲۷
امروز واقعاً براي من روز بدي بود. چون به نتايج مثبت نرسيدم. علتش هم حرفهاي رامين بود. دوباره زنگ زد. اين دفعه بهش گفتم: ديگر زنگ نزن چون تو كه قصد ازدواج با من را نداري ولي كسي پيدا شده كه مي‌خواهد با من ازدواج كند. پس برو گمشو. اين را كه گفتم حسابي عصباني شد و با داد گفت: تقصير منه كه از اول باهات صادق بودم و گفتم كه نمي‌خواهم ازدواج كنم. اگر مثل اين يكي خرت مي‌كردم بهت قول ازدواج مي‌دادم باهام حرف مي‌زدي. ديگر بهم فرصت نداد و قطع كرد. رفتم تو فكر. واقعاً كامبيز قصد ازدواج با من را ندارد؟ به نظرم اگر كسي آمد خواستگاري بايد همان روز برويم عقد كنيم، تا خيالم راحت شود. اين شرط اول ازدواج من است.
۸۲/۷/۲۸
امروز همه چيز برايم روشن شد. اصلاً فكر نمي‌كردم جريان به اين صورت باشد. اول صبحي كه مهتا زنگ زد و گفت كه آن كتاب را نامزد امير براي گرفته و جون امير بسته به آن كتابه. باورم نمي‌شد امير نامزد داشته باشد ولي واقعيت داشت.
جريان كامبيز و اينكه مي‌ترسم قصد ازدواج نداشته باشد را هم برايش تعريف كردم، گفت اگر اين طور بود آنقدر سريع جواب نمي‌خواست.
دانشگاه كه رفتم شنيدم زوبين و متين را كميته انضباطي توبيخ كرده. ظاهراً خيلي اوضاع درامي داشته‌اند. آرش را هم كه با يك عدد دختر در حال قدم زدن ديدم.
مهرداد هم به قول الناز با كتاب و جزوه عقد بسته. سرم واقعاً درد مي‌كرد. براي همين كمي زودتر به خانه برگشتم. سر راه محمود سوپري را ديدم كه بچه به بغل ايستاده بود. نگو از بس كه زن و بچه‌اش را دوست دارد، خانمش روزي يك بار دست بچه را مي‌گيرد و مي‌آيد به شوهرش سر مي‌زند.
وقتي هم رسيدم خانه كارت عروسي دخترخاله‌ام روي ميز بود. وقتي كه بازش كردم فقط شانس آوردم كه سكته نكردم. اسم كيوان روبرويش بود. آخر شب هم عمويم تير خلاصي را زد. پسرعمو حسين تا دو هفته ديگر از ايران خارج مي‌شد. مثل اينكه قراره با دختر رئيس كارخانه‌شان ازدواج كند و با هم بروند فرانسه، آنجا ادامه! تحصيل بدهد. مامان مي‌گفت براي اينكه چشمشان نزنند تا حالا صدايش را درنياورده‌اند. رامين هم كه از اول تكليفم را مشخص كرده بود. بدبخت مثل اينكه راست مي‌گفت. ظاهراً، واقعاً قصد ازدواج ندارد. ماند همين كامبيز مادر مرده. مهتا مي‌گويد با توصيفاتي كه تو از كامبيز مي‌كني بايد پسر خوبي باشد. الكي ردش نكن. شب هركاري كردم خوابم نبرد. فردا كامبيز زنگ مي‌زند و جواب مي‌خواهد.
نزديكي‌هاي صبح به اين نتيجه رسيدم كه تا پشيمان نشده است بهتر است همان دفعه اول بله را بگويم.
۸۲/۷/۲۹
امروز دل تو دلم نيست. چون تا به كامبيز جواب مثبت دادم گفت بايد عقد كنيم. بيچاره واقعاً قصد ازدواج داشت. خانوادگي رفتيم محضر و عقد كرديم. كامبيز واقعاً پسر خوبي است. بايد بگويم كه به نظر من، «ازدواج» اولين شرط «زندگي موفق» است...

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

saboonati
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
17 آبان ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 47

ارسالارسال شده در: شنبه، 2 آذر ماه ، 1387 01:15:51    موضوع مطلب: داستان: هات داگ با انگشت اشاره پاسخ همراه با اعلان

=======================
نام داستان: هات داگ با انگشت اشاره
نويسنده: مهدي حاج علي محمدي
=======================

هات داگ با انگشت اشاره


صف طولاني سفارش غذا در مك دونالد، آنهم روز يكشنبه آنقدر اعصابم را خرد كرده بود كه چند بار تصميم گرفتم عطايش را به لقايش ببخشم و بروم. هروله جماعت براي پيدا كردن صفي كوتاه تر و انتخاب غذاها با صداي بلند كه شايد اشتهاشان را بيشتر باز مي كرد هم بر شلوغي آنجا مي افزود.
اتاق كناري كه با شيشه، ديوارش كرده بودند و بچه ها با اسباب بازي هاي مك دونالدي بازي مي كردند آنقدر صدا توليد كرده بود كه صداي ملچ و مولوچ بزرگترها و آروقهاشان تقريبا بنظر نمي رسيد. بچه‌ها مي خنديدند و از سرسره پايين مي آمدند.
چيزي كه من هرچه فكر مي كردم دليلي براي آنهمه خنديدنش نمي يافتم. ترجيح دادم حواسم بيشتر به صداي خوردن بزرگترها باشد كه دركش برايم خيلي راحت تر بود. نفر جلويي‌ام مردي بود ميان سال كه دختر بچه دو سه ساله‌اش را بغل گرفته بود. دخترك سرش را روي شانه پدر ول كرده بود و با حسرت به اتاق شيشه‌اي نگاه مي كرد. احساس كردم تمام آرزويش از اين دنيا، تنها بودن در آن اتاق است. تمام حواسش به صداي بچه ها بود و خنده هاشان. اما تلاشي هم براي ملحق شدن به جمع آنها نمي كرد.
شايد هم قبلا تلاشهايش را براي رسيدن به تنها آرزويش در اين عالم كرده و ثمره اش تنها نصيحت هاي آمرانه پدر بوده. دلم مي خواست آرزويش را براورده كنم. چه جرمي كرده كه بايد از حالا صداي خوردن و آروق زدن بزرگترها را بشنود ؟ با خودم خيلي كلنجار رفتم و بالاخره تقه اي روي شانه مرد ميان سال زدم. لبخندي مصنوعي روي صورتم كاشتم و همچنان كه با انگشت اشاره اتاق شيشه اي را نشان مي دادم گفتم:
Let her go to the playing room
دخترك سرش را برداشت و از جهت انگشت منظورم را فهميد. خوشش آمده بود كه كسي هم توي عالم آدم گنده ها برايش شده غول چراغ جادو. اما پدر با نگاهي دلهره وار به اتاق و شلوغي آن تنها به گفتن no, thanks بسنده كرد. حالا ديگر دختر تنها، من را نگاه ميكرد. لبخندي زدم، با لبخندي پاسخ داد. شروع كردم به ادا دراوردن. چشمم را چپ مي كردم. لبو لوچه‌ام را بالا و پايين مي كردم.
گردنم را مي چرخاندم. دخترك هم بلند بلند مي خنديد. آنقدر كه چند بار نفسش بالا نيامد. حسابي جو گير شده بودم. بالا و پايين مي پريدم. فقط چشمان او برايم مهم بود. برايم اهميتي نداشت چشمان بزرگتري كه دارند از تعجب گرد مي شوند. دخترك هم با معرفت بود. بلند بلند مي خنديد و نگاهش را بر نمي داشت و وقتي آرام مي شدم با صدايي دوباره من را به ادامه دلقك بازي تشويق مي كرد. نوبت به آنها رسيد. مرد ميان سال غذا را گرفت و رفت گوشه اي نشست. اما هنوز دخترك نگاهش دنبال من بود. من از همان جا برايش ادا مي فرستادم و او هم آنقدر بلند مي خنديد كه بتوانم صدايش را بشنوم. هات داگم را كه گرفتم رفتم و روي صندلي كناريشان نشستم. دخترك خوشحال شد كه كنارش آمدم. دست بردار نبودم. يك لقمه ساندويچ و چهار پنج دقيقه ادا و مسخره بازي براي دخترك. پدرش هم از فرصت استفاده مي كرد و بزور توي دهان دخترش سيب زميني سرخ كرده مي چپاند و با لبخندي هم اعلام رضايت مي كرد.
تقريبا انتهاي غذايم بود كه دخترك آرام شد. انگشتش را طرف صورتم گرفت و خيلي جدي نگاهم كرد. دوباره ادا دراوردم ولي نخنديد و انگشتش را گذاشت دهانش. وقتي بر مسخره بازي اصرار مي كردم اعصابش خرد مي شد. انگشت اشاره اش را طرف صورتم پرت مي كرد و دوباره توي دهانش مي گذاشت. گيج شده بودم. تمام اداهايي كه تا چند لحظه پيش با آنها صداي خنده اش رستوران را برداشته بود كمترين تاثيري رويش نداشت.
اصرار دخترك بر نشان دادن انگشت اشاره و بعد گذاشتنش در دهان بيشتر شده بود. نمي فهميدم چه مي خواهد. به فكرم رسيد كه شايد منظورش خوردن كمي از غذاي من باشد. يك دانه سيب زميني سرخ كرده بردم سمت صورتش ولي با پشت دست روي زمين انداخت. چيزهايي مي گفت. شايد به همان زبان عالم زر كه ديگر يادم رفته بود. احتمالا فحش هم ميداده كه چرا نمي فهمم زبانش را و يا چرا يادم رفته زبان مادري ام را.
حواسم را جمع كردم كه چه ارتباطي بين انگشت اشاره و دهان وجود دارد. توي افكارم كمي گشتم و يك چيز ديگر يافتم. شايد مي خواهد ببوستم؟ با خنده زير لب گفتم: شنيده بودم دختراي امروزي زود به بلوغ فكري ميرسن اما ديگه نه تو سن و سال تو. ولي چاره اي هم نداشتم معتاد صداي خنده هايش شده بودم. حتي به قيمت نظاره كردن چشمهاي بزرگترها. صورتم را نزديك لبانش كردم آنقدر كه دم و بازدم سريعش را روي گونه هايم حس مي كردم. دخترك كمي مات مانده بود و بعد از چند ثانيه اصرار من بر نگه داشتن گونه هايم در كنار لبش، دو دستش را بالا آورد و چنان كوبيد روي سرم كه از درد دستش گريه اش بلند شد.
بيچاره شوهرش... مرد ميان سال هم با نگاهي ابراز معذرت خواهي كرد. و با چند بار بالا و پايين انداختن دخترك در بغلش دوباره آرامش كرد. دخترك هم سرش را ول كرد روي شانه پدر. سرم را بردم پايين و دوباره كمي ادا دراوردم اما دخترك اعتنايي نمي كرد. اي كاش مي دانستم كه آرزوي الانش از دنياي آدم گنده ها چيست كه برايش براورده كنم. به هر قيمتي. اما نمي فهميدم. غذايم هم تقريبا تمام شده بود. لقمه آخر انگار زهر مار بود كه با زور نوشابه فرستادمش پايين.
نگاهي به موهاي ول شده روي شانه مرد ميان‌سال خجالت زده‌ام مي كرد. بلند شدم. از صداي حركت صندلي دخترك متوجه خيال رفتنم شد. سرش را بلند كرد. توي صورتش نگراني موج ميزد. انگار تمام غصه هاي عالم در دل كوچكش خانه كرده اند. لبانش نشان مي داد بزحمت دارد بغضش را نگه مي دارد كه دوباره بالا و پايين رفتن‌ها در بغل پدرش را تحمل نكند. با نا‌اميدي و التماس دوباره انگشت اشاره اش را بطرف صورتم گرفت و بعد هم در دهانش گذاشت. ديگر نمي توانستم تحمل كنم.
احساس گناهي مثل همان گناه‌هاي دنياي آدم گنده ها؛ داشت بيچاره ام مي كرد. بسرعت به سمت درب خروج رفتم. سنگيني فشار بدرقه چشمان دخترك را به خوبي روي شانه هايم احساس مي كردم. در را كه باز كردم صداي گريه اش بلند شد. اما بهتر ديدم با همان پرتابهاي توي بغل پدرش آرام شود. عرض خيابان را بدون توجه به بوقهاي ممتد و داد و بيدادهاي راننده ها رد كردم. بايد زودتر از آنجا دور مي شدم. اولين اتوبوس را بدون توجه به مقصد سوار شدم و روي صندلي كنار پنجره تنم را ول كردم. سرم را گرم دنياي آدم بزرگها كردم، شايد كه يادم برود انگشت كوچك اشاره اش را. شيشه تميز بود.
آنقدر سابيده بودندش كه راحت مي توانستم مثل آينه خودم را در آن ببينم. و ديدم... ديدم آنچه را كه دخترك آنهمه نگرانش بود. انگشت اشاره ام را بالا آوردم. لكه سس گوجه فرنگي را از چانه ام گرفتم و توي دهانم گذاشتم.

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

mhp1289
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
16 آبان ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 126
محل سكونت: بندرعباس

ارسالارسال شده در: دوشنبه، 4 آذر ماه ، 1387 17:31:52    موضوع مطلب: بچه مردم (جلال آل احمد) پاسخ همراه با اعلان

بچــه مردم

نويسنده: جلال آل احمد

خوب من چه مي‌توانستم بكنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگهدارد. بچه كه مال خودش نبود. مال شوهر قبلي‌ام بود، كه طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگيرد. اگر كس ديگري جاي من بود چه ميكرد؟ خوب منهم ميبايست زندگي ميكردم. اگر اين شوهرم هم طلاقم ميداد چه ميكردم؟ ناچار بودم بچه را يك جوري سر به نيست كنم. يك زن چشم و گوش بسته، مثل من، غير از اين چيز ديگري بفكرش نميرسيد، نه جائي را بلد بودم، نه راه و چاره‌اي ميدانستم. نه اينكه جائي را بلد نبودم. ميدانستم ميشود بچه را بشيرخوارگاه گذاشت يا بخراب شده ديگري سپرد. ولي از كجا كه بچه مرا قبول ميكردند؟ از كجا مي‌توانستم حتم داشته باشم كه معطلم نكنند و آبرويم را نبرند و هزار اسم روي خودم و بچه‌ام نگذارند؟ از كجا؟ نمي‌خواستم باين صورت‌ها تمام شود. همان روز عصر هم وقتي كار را تمام كردم و بخانه برگشتم و آنچه را كه كرده بودم براي مادرم و ديگر همسايه‌ها تعريف كردم؛ نميدانم كدام يكي‌شان گفتند «خوب، زن، ميخواستي بچه‌ات را ببري شيرخوارگاه بسپري. يا ببريش دارالايتام و…» نميدانم ديگر كجاها را گفت. ولي همانوقت مادرم باو گفت كه «خيال ميكني راش ميدادن؟ هه!» من با وجود اينكه خودم هم بفكر اينكار افتاده بودم،‌ اما آنزن همسايه‌مان وقتي اينرا گفت، باز دلم هري ريخت تو و بخودم گفتم «خوب زن، تو هيچ رفتي كه رات ندن؟» و بعد بمادرم گفتم «كاشكي اين كارو كرده بودم.» ولي من كه سررشته نداشتم. منكه اطمينان نداشتم راهم بدهند. آنوقت هم كه ديگر دير شده بود. از حرف آنزن مثل اينكه يكدنيا غصه روي دلم ريخت. همه شيرين زبانيهاي بچه‌ام يادم آمد. ديگر نتوانستم طاقت بياورم. و جلوي همه در و همسايه‌ها زار زار گريه كردم. اما چقدر بد بود! خودم شنيدم يكيشان زير لب گفت «گريه هم مي‌كنه! خجالت نمي‌كشه…» باز هم مادرم بدادم رسيد. خيلي دلداريم داد. خوب راست هم ميگفت، من كه اول جوانيم است چرا براي يك بچه اينقدر غصه بخورم؟ آنهم وقتي شوهرم مرا با بچه قبول نميكند. حالا خيلي وقت دارم كه هي بنشينم و سه تا و چهار تا بزايم. درست است كه بچه اولم بود و نميبايد اينكار را ميكردم؛ ولي خوب،‌ حالا كه كار از كار گذشته است. حالا كه ديگر فكر كردن ندارد. من خودم كه آزار نداشتم بلند شوم بروم و اين كار را بكنم. شوهرم بود كه اصرار مي‌كرد. راست هم ميگفت نميخواست پس افتاده يك نرخر ديگر را سر سفره‌اش ببيند. خود من هم وقتي كلاهم را قاضي ميكردم باو حق ميدادم. خود من آيا حاضر بودم بچه‌هاي شوهرم را مثل بچه‌هاي خودم دوست داشته باشم؟ و آنها را سر بار زندگي خودم ندانم؟ آنها را سر سفره شوهرم زيادي ندانم؟ خوب او هم همينطور. او هم حق داشت كه نتواند بچه مرا، بچه مرا كه نه، بچه يك نره خر ديگر را ـ بقول خودش ـ سر سفره‌اش ببيند. در همان دو روزي كه بخانه‌اش رفته بودم همه‌اش صحبت از بچه بود. شب آخر خيلي صحبت كرديم. يعني نه اينكه خيلي حرف زده باشيم. او باز هم راجع به بچه گفت و من گوش دادم. آخر سر گفتم «خوب، ميگي چكنم؟» شوهرم چيزي نگفت. قدري فكر كرد و بعد گفت «من نميدونم چه بكني. هر جور خودت ميدوني بكن. من نميخام پس افتاده يه نره‌خر ديگرو سرسفره خودم ببينم.» راه و چاره‌اي هم جلوي پايم نگذاشت. آنشب پهلوي من هم نيامد. مثلاً با من قهر كرده بود. شب سوم زندگي ما با هم بود. ولي با من قهر كرده بود. خودم ميدانستم كه ميخواهد مرا غضب كن تا كار بچه را زودتر يكسره كنم. صبح هم كه از در خانه بيرون ميرفت گفت «ظهر كه ميام ديگه نبايس بچه رو ببينم، ها!» و من تكليف خودم را از همان وقت ميدانستم. حالا هر چه فكر ميكنم نميتوانم بفهمم چطور دلم راضي شد! ولي ديگر دست من نبود. چادر نمازم را بسرم انداختم دست بچه را گرفتم و پشت سر شوهرم از خانه بيرون رفتم. بچه‌ام نزديك سه سالش بود. خودش قشنگ راه ميرفت. بديش اين بود كه سه سال عمر صرفش كرده بودم. اين خيلي بد بود. همه دردسرهاش تمام شده بود. همه شب بيدار ماندنهاش گذشته بود. و تازه اول راحتي‌اش بود. ولي من ناچار بودم كارم را بكنم. تا دم ايستگاه ماشين پا بپايش رفتم. كفشش را هم پايش كرده بودم. لباس خوب‌هايش را هم تنش كرده بودم. يك كت و شلوار آبي كوچولو همان اواخر، شوهر قبلي‌ام برايش خريده بود. وقتي لباسش را تنش ميكردم اين فكر هم بهم هي زد كه «زن، ديگه چرا رخت نوهاشو تنش ميكني؟» ولي دلم راضي نشد. مي‌خواستمش چه بكنم؟ چشم شوهرم كور، اگر باز هم بچه‌دار شدم برود و برايش لباس بخرد. لباسش را تنش كردم. سرش را شانه زدم. خيلي خوشگل شده بود. دستش را گرفته بودم و با دست ديگرم چادر نمازم را دور كمرم نگهداشته بودم و آهسته آهسته قدم برميداشتم. ديگر لازم نبود هي فحشش بدهم كه تندتر بيايد. آخرين دفعه‌اي بود كه دستش را گرفته بودم و با خودم بكوچه ميبردم. دو سه جا خواست برايش قاقا بخرم. گفتم «اول سوار ماشين بشيم بعد برات قاقا هم ميخرم» يادم است آنروز هم مثل روزهاي ديگر هي ازمن سؤال ميكرد. يك اسب پايش توي چاله جوي آب رفته بود و مردم دورش جمع شده بودند. خيلي اصرار كرد كه بلندش كنم تا ببيند چه خبر است. بلندش كردم. و اسب را كه دستش خراش برداشته بود و خون آمده بود ديد. وقتي زمينش گذاشتم گفت «مادل ـ دسس اوخ سده بودس» گفتم «آره جونم حرف مادرشو نشينده، اوخ شده» تا دم ايستگاه ماشين آهسته آهسته ميرفتم. هنوز اول وقت بود. و ماشين‌ها شلوغ بود. و من شايد نيمساعت توي ايستگاه ماندم تا ماشين گيرم آمد. بچه‌ام هي ناراحتي مي‌كرد. و من داشتم خسته مي‌شدم. از بس سؤال ميكرد حوصله‌ام را سر برده بود. دو سه بار گفت «پس مادل چطول سدس؟ ماسين كه نيومدس. پس بليم قاقا بخليم» و من باز هم برايش گفتم كه الان خواهد آمد. و گفتم وقتي ماشين سوار شديم قاقا هم برايش خواهم خريد. بالاخره خط هفت را گرفتم و تا ميدان شاه كه پياده شديم بچه‌ام باز هم حرف ميزد و هي ميپرسيد. يادم است يك بار پرسيد «مادل تجاميليم؟» من نميدانم چرا يك مرتبه بي‌آنكه بفهمم، گفتم «ميريم پيش بابا» بچه‌ام كمي به صورت من نگاه كرد. بعد پرسيد «مادل، تدوم بابا؟» من ديگرحوصله نداشتم. گفتم «جونم چقدر حرف ميزني اگه حرف بزني برات قاقا نمي‌خرم. ها!» حالا چقدر دلم ميسوزد. اينجور چيزها بيشتر دل آدم را ميسوزاند. چرا دل بچه‌ام را در آن دم آخر اينطور شكستم؟ از خانه كه بيرون آمديم با خود عهد كرده بودم كه تا آخر كار عصباني نشوم. بچه‌ام را نزنم. فحشش ندهم. و باهاش خوشرفتاري كنم. ولي چقدر حالا دلم ميسوزد! چرا اينطور ساكتش كردم؟ بچهكم ديگر ساكت شد. و باشاگرد شوفر كه برايش شكلك درمي‌آورد و حرف مي‌زد، گرم اختلاط و خنده شده بود. اما من نه باو محل مي‌گذاشتم نه ببچه‌ام كه هي رويش را بمن ميكرد. ميدان شاه گفتم نگهداشت. و وقتي پياده مي‌شديم بچه‌ام هنوز مي‌خنديد. ميدان شلوغ بود و اتوبوس‌ها خيلي بودند. و من هنوز وحشت داشتم كه كارم را بكنم. مدتي قدم زدم. شايد نيمساعت شد. اتوبوسها كمتر شدند. آمدم كنار ميدان. ده شاهي از جيبم درآوردم و ببچه‌ام دادم. بچه‌ام هاج وواج مانده بود و مرا نگاه ميكرد. هنوز پول گرفتن را بلد نشده بود. نميدانستم چطورحاليش كنم. آنطرف ميدان يك تخم كدوئي داد ميزد. با انگشتم نشانش دادم و گفتم «بگير. برو قاقا بخر. ببينم بلدي خودت بري بخري» بچه‌ام نگاهي به پول كرد و بعد رو بمن گفت «مادل تو هم بيا بليم.» من گفتم «نه من اينجا وايسادم تورو مي‌پام. برو ببينم خودت بلدي بخري.» بچه‌ام باز هم به پول نگاه كرد. مثل اينكه دودل بود. و نميدانست چطور بايد چيز خريد. تا بحال همچه كاري يادش نداده بودم. بربر نگاهم ميكرد. عجب نگاهي بود! مثل اينكه فقط همان دقيقه دلم گرفت و حالم بد شد. حالم خيلي بد شد. نزديك بود منصرف شوم. بعد كه بچه‌ام رفت و من فرار كردم و تا حالا هم، حتي آن روز عصر كه جلوي در و همسايه‌ها از زور غصه گريه كردم، هيچ اينطور دلم نگرفت و حالم بد نشد. نزديك بود طاقتم تمام شود. عجب نگاهي بود! بچه‌ام‌ سرگردان مانده بود و مثل اينكه هنوز ميخواست چيزي از من بپرسد. نفهميدم چطور خود را نگهداشتم. يكبار ديگر تخمه كدوئي را نشانش دادم و گفتم «برو جونم. اين پول را بهش بده،‌ بگو تخمه بده، همين. برو باريكلا» بچهكم تخم كدوئي را نگاه كرد و بعد مثل وقتيكه مي‌خواست بهانه بگيرد و گريه كند گفت «مادل، من تخمه نمي‌خام. تيسميس ميخام.» من داشتم بيچاره ميشدم. اگر بچه‌ام يك خرده ديگر معطل كرده بود، اگر يك خرده گريه كرده بود، حتماً منصرف شده بود. ولي بچه‌ام گريه نكرد. عصباني شده بودم. حوصله‌ام سررفته بود. سرش داد زدم «كيشمش هم داره. برو هر چي ميخواي بخر. برو ديگه.» و از روي جوي كنار پياده‌رو بلندش كردم و روي اسفالت وسط خيابان گذاشتم. دستم رابه پشتش گذاشتم و يواش به جلو هولش دادم و گفتم «ده برو ديگه دير ميشه.» خيابان خلوت بود. ازوسط خيابان تا آن ته‌ها اتوبوسي و درشگه‌اي پيدا نبود كه بچه‌ام را زير بگيرد. بچه‌ام دو سه قدم كه رفت برگشت و گفت «مادل، تيسميس هم داله؟» من گفتم «آره جونم. بگو ده شاهي كيشميش بده.» واو رفت. بچه‌ام وسط خيابان رسيده بود كه يكمرتبه يك ماشين بوق زد و من از ترس لرزيدم. و بياينكه بفهمم چه مي‌كنم، خودم را وسط خيابان پرتاب كردم و بچه‌ام را بغل زدم و توي پياده‌رو دويدم و لاي مردم قايم شدم. عرق از سر و رويم راه افتاده بود. ونفس نفس ميزدم بچهكم گفت «مادل، چطول سدس؟» گفتم «هيچي جونم. ازوسط خيابون تند رد ميشن. تو يواش ميرفتي نزديك بود بري زير هوتول.» اينرا كه ميگفتم نزديك بود گريه‌ام بيفتد. بچه‌ام همانطور كه توي بلغم بود گفت «خوب مادل منو بزال زيمين» ايندفه تند ميلم.» شايد اگر بچهكم اين حرف را نميزد من يادم رفته بود كه براي چه كار آمده‌ام. ولي اين حرفش مرا ازنو بصرافت انداخت. هنوز اشك چشمهايم را پاك نكرده بودم كه دوباره به ياد كاري كه آمده بودم بكنم،‌ افتادم. بياد شوهرم كه مرا غضب خواهد كرد،‌ افتادم. بچهكم را ماچ كردم. آخرين ماچي بود كه از صورتش برميداشتم. ماچش كردم و دوباره گذاشتمش زمين و باز هم در گوشش گفتم «تند برو جونم، ماشين ميادش.» باز خيابان خلوت بود و اين بار بچه‌ام تندتر رفت. قدم‌هاي كوچكش را بعجله برميداشت و من دو سه بار ترسيدم كه مبادا پاهايش توي هم بپيچد و زمين بخورد. آنطرف خيابان كه رسيد برگشت و نگاهي بمن انداخت. من دامن‌هاي چادرم را زير بغلم جمع كرده بودم و داشتم راه مي‌افتادم. همچه كه بچه‌ام چرخيد و بطرف من نگاه كرد، من سر جايم خشكم زد. درست است كه نمي‌خواستم بفهمد من دارم در ميروم ولي براي اين نبود كه سر جايم خشكم زد. مثل يك دزد كه سربرنگاه مچش را گرفته باشند شده بودم. خشكم زده بود و دستهايم همانطور زير بغلهايم ماند. درست مثل آن دفعه كه سر جيب شوهرم بودم ـ همان شوهر سابقم ـ و كندوكو ميكردم و شوهرم از در رسيد. درست همانطور خشكم زده بود. دوباره از عرق خيس شدم. سرم را پائين انداختم و وقتي به هزار زحمت سرم را بلند كردم،‌ بچه‌ام دوباره راه افتاده بود و چيزي نمانده بود كه به تخمه كدوئي برسد. كار من تمام شده بود. بچه‌ام سالم به آنطرف خيابان رسيده بود. از همانوقت بود كه انگار اصلاً بچه نداشته‌ام. آخرين باري كه بچه‌امرا نگاه كردم، درست مثل اين بود كه بچه مردم را نگاه ميكردم. درست مثل يك بچه تازه پا وشيرين مردم باو نگاه ميكردم. درست همانطور كه از نگاه كردن ببچه مردم ميشود حظ كرد، ازديدن او حظ كردم. و بعجله لاي جمعيت پياده‌رو پيچيدم. ولي يك دفعه بوحشت افتادم. نزديك بود قدمم خشك بشود و سرجايم ميخكوب بشوم. وحشتم گرفته بود كه مبادا كسي زاغ سياه مرا چوب زده باشد. ازين خيال موهاي تنم راست ايستاد و من تندتر كردم. دو تا كوچه پائين‌تر، خيال داشتم توي پسكوچه‌ها بيندازم و فرار كنم. بزحمت خودم را بدم كوچه رسانده بودم كه يكهو، يك تاكسي پشت سرم توي خيابان ترمز كرد. مثال اينكه الان مچ مرا خواهند گرفت. تا استخوانهايم لرزي. خيال ميكردم پاسبان سر چهارراه كه مرا مي‌پائيده توي تاكسي پريده و حالا پشت سرم پياده شده و الان است كه مچ دستم را بگيرد. نميدانم چطور برگشتم و عقب سرم را نگاه كردم. و وارفتم. مسافرهاي تاكسي پولشان را هم داده بودند و داشتند ميرفتند. من نفس راحتي كشيدم و فكر ديگري بسرم زد. بي‌اينكه بفهمم و يا چشمم جائي را ببيند پريدم توي تاكسي و در را با سر و صدا بستم. شوفر قرقر كرد و راه افتاد. و چادر من لاي درتاكسي مانده بود. وقتي تاكسي دور شد و من اطمينان پيدا كردم،‌ در را آهسته باز كردم. چادرم را ازلاي آن بيرون كشيدم و از نو در را بستم. به پشتي صندلي تكيه دادم و نفس راحتي كشيدم. و شب بالاخره نتوانستم پول تاكسي را از شوهرم دربياورم.

=========================================

اميدوارم از اين داستان هم خوشتون اومده باشه
با سپاس: mhp

_________________
-*-M-*-H-*-P-*- آزادي در برپا نكردن آيين است، هرچند آزادي خود آييني ست كه هرگز برپا نمي شود -*-M-*-H-*-P-*-


آخرين ويرايش توسط mhp1289 در تاريخ چهارشنبه، 13 آذر ماه ، 1387 13:31:52; دفعات ويرايش در مجموع : 1 مرتبه

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب شناسه Yahoo

eiman
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
27 شهريور ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 31
محل سكونت: شیراز

ارسالارسال شده در: جمعه، 8 آذر ماه ، 1387 13:41:51    موضوع مطلب: قدرت اندیشه پاسخ همراه با اعلان

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد :

پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

برگرفته از سایت گروه VandaClick

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل

mhp1289
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
16 آبان ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 126
محل سكونت: بندرعباس

ارسالارسال شده در: شنبه، 9 آذر ماه ، 1387 15:40:10    موضوع مطلب: جاودان (سيد محمدعلي جمال زاده) پاسخ همراه با اعلان

جاودان

نويسنده: سيد محمدعلي جمال زاده


============================================================


جمعه بود و ادارات بسته. به رسم معهود به ديدن "يار ديرينه" رفتم. در اتاق دفترش كه در عين حال اتاق خوابش هم بود تك و تنها در مقابل ميز تحرير لختي نشسته و ششدانگ در نخ تماشاي پاشنه كشي بود كه در وسط ميز افتاده بود. پس از سلام و عليك و خوش و بش مختصري مرا به حال خود گذاشت و از نو محو مناظره و معاينه مكاشفه آميز پاشنه كش گرديد.

با تعجب تمام نگاهي به پاشنه كش انداختم. پاشنه كشي بود مانند همه پاشنه كشها به خود گفتم بلكه عتيقه و داراي نقش و نگار قديمي است و يا با خط ميخي بر بدنه آن چيزي نوشته شده است. نزديكتر رفتم و با دقت بيشتري نگاه كردم. ديدم كاملا معمولي است و ابدا چيزي كه شايسته توجه مخصوصي باشد در آن ديده نميشود.

دست به شانه رفيقم زدم و با صداي ملايم گفتم رفيق چه ميكني.

مثل آدمي كه سراسيمه از خواب عميقي بيدار شده باشد نگاهش را از پاشنه كش برداشته به من دوخت و گفت با اين نيم وجبي يك و دو ميكنم.

گفتم مگر عقل از كله ات پريده و يا جني شده اي.

گفت مگر نميداني كه سيدم و سيدها گاهي جني ميشوند.

گفتم جني نشده اي، مجنون شده اي.

گفت مگر ميان جني و مجنون فرقي هست.

گفتم والله نميدانم اما همينقدر ميدانم آدمي كه يك جو عقل داشته باشد با يك پاشنه كش يك و دو نميكند.

گفت اگر بداني چه آزار و عذابي به من ميدهد تغيير عقيده خواهي داد و سر و حكمت اين دعوا و مرافعه دستگيرت ميشود.

گفتم ميخواهي سر به سر من بگذاري. والا هر قدر هم آتش كوره قوه تصورت را پر زور كرده باشند با پاشنه كش ساده اي دعوا و مرافعه راه نمياندازي. مطلب همان است كه گفتم، عقلت پارسنگ برداشته است و ديوانه شده اي.

گفت مگر مولوي نگفته "هست ديوانه كه ديوانه نشد/ اين عسس را ديد و در خانه نشد." اما ما آدمهاي لغ ملغي امروز شايستگي مقام عالم ديوانگي را نداريم. بايد ذوالنون بود تا مجنون شد و ما اين ادعاها را نداريم.

گفتم هر چه هستي و نيستي به من مربوط نيست ولي بگو و نگو با پاشنه كش كار آدم معقول نيست و يقين دارم زير اين كاسه نيم كاسه اي است كه چشم آدم حلال زاده نميبيند.

گفت بنشين تا بگويم برايت چاي هم بياورند و درست گوش بده تا داغ دلم را بفهمي.

چاي سفارش داد و نشستم و براي شنيدن كلمات حكمت آياتش سراپا گوش شدم.

گفت درست به اين پاشنه كش نگاه كن تا بعد درد دل را برايت بگويم.

نگاه كردم، درست نگاه كردم پاشنه كش كوچكي بود كه قد و قامتش از نيم وجب تجاوز نميكرد. دسته اش كه بيشتر لمس كرده بودند قدري ساييده شده براق بود. مانند برگ بزرگ خشكيده اي طاقباز در وسط ميز تحريري افتاده بود و نه حركتي داشت و نه بركتي و مانند كليه اشياء جامد و بي جان مظهر كامل سكون و استغناء و بي اعتنايي محض بود كه جوكيهاي هند و عرفا و اولياء‌الله خودمان به زور هزار رياضت و مشقت ميخواهند بدان برسند و هرگز نميرسند.

گفتم من كه چيزي دستگيرم نميشود. خوب است تلفن كنيم "آمبولانس" بيايد و ترا به دارالمجانين ببرد تا هر قدر دلت ميخواهد و با هر چه و هر كس ميخواهي تا صباح قيامت دعوا و مرافعه بكني.

گفت سر به سرم نگذار. كار غامض تر از آن است كه خيال كرده اي. بي جهت هم مرا محكوم نكن. سلوني قبل ان تفقدوني. اگر عقده دلم باز شود تصديق خواهي كرد كه آن قدرها هم ديوانه نيستم.

گفتم برادر با اين پاشنه كش داري پاشنه صبر و حوصله مرا از جا ميكني. من نميخواهم پاشنه كسي را بكشم ولي اگر راستي ريگي به كفش نداري چرا لفتش ميدهي و قصه را نميگويي. بلكه منتظر چراغ اللهي بدان كه آخر برج است و جيبم از پيشاني ملاها پاك تر است و گداها را هم در شهر ميگيرند.

گفت د گوش بده. اين پاشنه كش را كه ميبيني پدربزرگم مرحوم . . . التجار هفتاد سال پيش كه به بازار مكاره نيژني در روسيه رفته بود آورده است. بيست و پنج سال تمام به خود او خدمت كرد. پس از مرگش رسيد به پدر من. سي و سه سال هم به پدرم خدمت كرد تا پدرم هم وفات كرد و به من رسيد. حالا در حدود دوازده سال است كه در تصرف و ملكيت من وارد شده است. چند دفعه گم شد و باز پيدا شد. اين نخي را كه ميبيني به سوراخ گردنش بسته ام و جايش به اين ميخي است كه جلو در اتاق كوبيده شده است، دربان اتاق شده است. هر آينده و رونده اي چشمش به آن ميافتد و خود تو هم لابد هزار بار آن را ديده‌اي. برادر كوچكم منوچهر خيلي آن را دوست ميداشت و دلش ميخواست مال او باشد. اينقدر اصرار كرد تا دادم بش. ولي وقتي حصبه خدانشناس آن طفل معصوم را برد و آتش به عمر ما زد دوباره برگشت به خودم و من هم به همان جاي خودش به ميخ آويختم. چند سال پيش نميدانم چرا بي مقدمه يك شب كه اوقاتم تلخ بود و نيم بطري عرق را بدون مزه سر كشيده بودم و همين پاشنه كش نميدانم چرا روي همين ميز افتاده بود ناگهان زبان باز كرد و با من بناي صحبت را گذاشت. اول خيال كردم بازيچه قوه وهم و تصور خود گرديده ام و محلي نگذاشتم ولي كم كم ديدم خير، راستي راستي دارد حرف ميزند. در منزل همه خوابيده بودند و هيچ صدا و ندايي شنيده نميشد و حتي اين ساعت ديواري هم كه ميبيني و هر روز كوكش ميكنم از كار افتاده بود و مثل اين بود كه مرده باشد و يا زبانش را بريده باشند. روي تختخوابم كه ميبيني در همين اتاق كه دفترم است نشستم و چشمهايم را ماليدم و صورتم را نزديكتر برده درست گوش دادم ديدم حرف ميزند و حرفهايش را خوب ميشنوم. ميگفت چرا اين همه تعجب كرده اي مگر حرف زدن تعجب دارد.

ديدم عجب گرفتار شده ام. خود را از اتاق بيرون انداختم و به حوض رسانيدم و سرم را طپاندم زير آب سرد و آن قدر نگاه داشتم تا نفسم تنگي كرد. چند نفس دور و دراز كشيدم و مدتي به آسمان و ستاره هايش نگاه كردم با يك نوع دلهره مخصوصي به اتاق برگشتم. صداي خنده زيادي به گوشم رسيد، يارو بود. هرهر ميخنديد. گفت خيلي ساده اي. آدم را با اماله آب جوش نميتوان ساكت كرد و تو خيال كردي با دو مشت آبي كه سرت را زير آن كردي صداي مرا خفه خواهي كرد. واي بر اين ساده لوحي. باز هرهر بناي خنديدن را گذاشت.

داستان عجيبي بود، باوركردني نبود. شنيده بوديم كه ستون حنانه به سخن آمد ولي به سخن آمدن پاشنه كش كهنه تازگي داشت. مثل جيرجير سوسك و جيرجيرك ولي خيلي ضعيف تر صدايي به گوشم ميرسيد و حرفهاي شمرده آن را درست ميفهميدم. خواب از سرم پريده بود و با يك دنيا بهت و كنجكاوي نشسته بودم و گوش ميدادم. گفت كي به تو گفته كه پاشنه كش نبايد حرف بزند. سكوت كه دليل نميشود. ما ساكتيم نه عاجز بر تكلم. مگر يادت رفته كه مولوي خودتان از قول ما گفته "ما سميعيم و بصيريم و هشيم/ با شما نامحرمان ما خامشيم"

مگر سعدي شيراز نگفته "كوه و صحرا و بيابان همه در تسبيحند/ نه همه مستمعي فهم كند اين اسرار". اگر تسبيح و اسراري هم در ميان نباشد خاطرات جمع كه عمدا لب بسته ايم و سرنوشتمان سكوت است والا مگر در كتابهاي آسماني نخوانده اي كه چه اشياء و حيوانات زيادي كه شما آنها را زبان بسته ميخوانيد سخن ها گفته و به قول خودتان درها سفته اند.

مدام صدايش اوج ميگرفت و سخنانش واضح تر به گوش ميرسيد. خوب ميبيني كه پاشنه كش در روي همين ميز درست به صورت زبان سرخ و متحركي درآمده بود و حرف هاي از خودش گنده تر بيرون ميريخت. وقتي سخن از مولوي و سعدي به ميان آورد گفتم اين حرفها را ما شطحيات ميخوانيم و وقتي ميشنويم به به و آفرين راه مياندازيم ولي هيچكس باور نميكند. گفت خيلي چيزها را نميتوان باور كرد كه بايد باور كرد. لابد شنيده اي كه انسان هر قدر به سرعت سير خود بيفزايد عمرش درازتر ميشود.

اسم اين را فرضيه انيشتين گذاشته اند و نميتوان باور كرد ولي عين حقيقت است. ديدم حالا ديگر پاشنه كش ميخواهد درس علم به ما بدهد و باز به قول اصفهانيها از پاشنه درآمدم. خواستم بروم بخوابم ولي با اين صدايي كه صداي جير جير كفشهاي جير را به خاطر ميآورد مگر خواب به چشمم آمد. چراغ را خاموش كردم، پاشنه كش خاموش نشد. در تاريكي صدايش روشن تر و سخنانش صريح تر گرديد. ميگفت تو درست است كه صاحب من هستي و به چشم حقارت به من كه تكه آهني بيش نيستم مينگري ولي بگو ببينم مگر پدربزرگت نمرد و من زنده ماندم، مگر پدرت نمرد و من زنده ماندم. آيا فكر نميكني كه خودت هم خواهي مرد و من زنده ميمانم، بعد مال پسرت خواهم شد ولي او خواهد مرد و من زنده ميمانم. آيا هيچ فكر كرده اي كه سر تا به پا ادعايي و خودت را صاحب و مالك من ميداني و چون يك تكه ريسمان قند به گلوي من بسته اي خودت را مالك الرقاب موجودات ميداني و به علم و فضل و تجربه و قدرت خودت مينازي و چه فكرها و حسابهايي با خود نميكني و آخرش ميروي و من موجود دو پول باقي ميمانم. اختيار از دستم رفت و با مشت كوبيدم روي ميز كه ساكت شو، جانم را به لبم رساندي. در اتاق باز شد و زنم شمعدان به دست سراسيمه وارد شد كه چه خبر است، چرا نيم شبي داد و فرياد راه انداخته اي. خيال كردم دزد آمده است يا اتاق خراب شده است.

نميدانستم چه جواب بدهم و از زور اوقات تلخي بناي ناسزاگويي را گذاشتم كه زنيكه چرا آسوده ام نميگذاري، دلم ميخواهد با خودم حرف بزنم. به كسي مربوط نيست، خواهشمندم اين دلسوزيها را كنار بگذاري و بروي بخوابي . . .

پاشنه كش هم ساكت شده بود و كم كم خواب بر من غالب شد و به خواب رفتم. اما چه خوابي كه پر بود از روياهاي وحشت انگيز پاشنه كش كه به صورت كله كفچه مار درآمده بود و آن نخ قند مانند نيش تيزي از سوراخ دهانش بيرون آمده بود و ميلرزيد و ميجنبيد و سوت و صفير ميزد. از فرط هول و هراس از خواب پريدم و باز چراغ را روشن كردم در حالي كه صداي هن هن نفسم بلند بود. ديدم پاشنه كش بي حركت و بي صدا در همان جاي خودش افتاده است و نوك ريسمان قند هم از سوراخش بيرون افتاده است. برداشتم بردم به همان ميخ معهود دم در آويزان كردم و دوباره به تختخواب رفتم و اين دفعه درست و حسابي پنج ساعت تمام يك تخت خوابيدم. فرداي آن روز با همان پاشنه كش كفشهايم را پوشيدم و پي كار خود رفتم ولي جرأت نكردم قضيه را با احدي در ميان بگذارم. يقين داشتم به ريشم ميخندند و ميگويند اول ما خلق اللهت كروي شده و در دالان جنون وارد شده اي.

عصر وقتي به منزل برگشتم اول كاري كه كردم به سراغ پاشنه كش رفتم. به ميخ آويزان بود چنان قيافه حق به جانبي داشت كه محال بود تصور كرد كه قابل آن كارها و آن حرفها و آن تذكرات زهرآگين است. كم كم موقع شام خوردن رسيد و جاي تو خالي شام حسابي اي صرف شد و براي خواب به همين اتاق آمدم. پاشنه كش به جاي خود آويزان بود و سعي كردم نگاهش نكنم كه مبادا باز گرفتار خوابهاي پريشان بشوم.

ولي هنوز خواب به چشمم نيامده بود كه صداي جيرجير يارو باز از روي زمين بلند گرديد. خيلي تعجب كردم و چراغ را روشن كردم و ديدم بله، خودش است. وسط ميز افتاده و باز بناي شيرين زباني را گذاشته است. يعني چه. چطور خودش را بدينجا رسانده است. بر تعجبم افزود. مني كه به دعا و اوراد اعتقادي ندارم، بي اختيار به خواندن آيه الكرسي مشغول شدم، به دور خودم فوت ميكردم.

ورد فالله خير حافظا گرفته بودم و اين بي چشم و رو هم همانطور ور ميزد. آخر سر من ساكت شدم و او به وراجي خود ادامه داد.

درست و واضح حرفهايش را ميشنيدم و ميفهميدم. ميگفت ديشب صحبتهايمان به پايان نرسيد، خانم سر رسيد و صحبتمان قطع شد.

بله، صحبت در اين بود كه شماها رفتني هستيد و من ماندني. شما ميرويد و ميپوسيد و فراموش ميشويد و من باقي ميمانم. من اگر بي مبالاتي شما آدميزادها نبود ميتوانستم از جنس خودم پاشنه كشهايي به شما نشان بدهم كه از اهرام مصر و خرابه هاي تخت جمشيد قديمي تر باشند. شما خودتان مرگ را جدا شدن روح از بدن ميدانيد و چون معتقديد كه ما روح نداريم پس بايد تصديق كنيد كه مرگ براي ما از محالات است و ما هرگز نميميريم. همينطور هم هست من پاشنه كش حقيري بيش نيستم ولي مانند كوه الوند و دب اكبر و درياي قلزم جاوداني هستم، هر چند هيچ چيز جاوداني نيست. درست فكر كن ببين حق دارم يا نه. امروز اثري از مقبره زرتشت و از گور اردوان اشكاني كه برق شمشيرش پشت امپراتورهاي روم را ميلرزانيد باقي نمانده است ولي ميخ و سنبه ها و سرنيزه هاي آن زمان همچنان باقي است. سوار محو و ناپديد شده و نعل اسبش باقي مانده است. تو هم مانند پدر و پدربزرگت ميروي و من پاشنه كش ناچيز باقي ميمانم. چنار امامزاده صالح تجريش با آن همه عظمت و جلال ترك برداشت و تركيد و از ميان خواهد رفت، ايوان مداين را خوب ميداني به چه صورتي درآمده است، به شكل فكي در آمده كه دندانهايش افتاده و نصف استخوانش پوسيده باشد. منارجمجم اصفهان كه اهميتش در نظر اصفهانيان از كوه ابوقبيس و برج بابل و حتي از كهكشان فلك بيشتر است آنقدر جنبيده كه ساقها و پاهايش سست و لرزان گرديده و چيزي نمانده كه سرنگون و با خاك يكسان گردد. برج قابوس ابن بابويه هم همين سرنوشت را دارد. اما يك پاشنه كش ممكن است هزاران سال بماند و خم به ابرويش نيايد و ز باد و ز باران نيابد گزند. شنيده ام ( و در اين عمر درازم چه چيزها كه نشنيده ام) فرانسويها در آن طرف دنيا مجلسي دارند به اسم «آكادمي» كه چهل عضو دارد و آنها را «جاودان» ميخوانند. الان چند عمر از عمرش ميگذرد، آيا كدامشان زنده ماندند. مرده اند و ميميمرند و خواهند مرد. شاهنشاهان بزرگ همين كشور شما كه اسمش ايران است ده هزار تن پاسبانان سلطنتي نيزه به دست داشتند كه آنها را هم «جاودان» ميخواندند. اگر توانستي يك مثقال از خاك يك نفر از آنها كف دست من بگذاري، راه گنج قارون را به تو نشان خواهم داد. همه رفته اند و ادني اثري از آنها باقي نمانده است. چنين بوده و چنين هست و چنين خواهد بود. اما من و امثال من بي زبان و بي شعور ولاحاني كه چند مثقالي مس يا برنج و يا آهن و گاهي هم نقره بيش نيستيم به تو قول ميدهم كه اگر ما را به عمد و دستي نابود كنند الي الابد باقي خواهيم ماند مگر آن كه از زور استعمال سائيده بشويم و آن نيز باز هزاران سال طول ميكشد.

حرفهايش حسابي بود و جواب نداشت به قول اصفهانيها داشتم كاس ميشدم و باز بي اختيار فريادم بلند شد. شايد بداني كه اين منزل ما قديمي است و عقرب زياد دارد. كلفتمان سكينه شيشه دواي عقرب به دست وارد شد كه خداي نخواسته مگر عقرب شما را زده است. هر چه به دهانم آمد به نافش بستم و گفتم اين فضوليها به تو نيامده، برو كپه مرگت را بگذار. عقرب تويي كه در اين نصف شبي نميگذاري مردم بخوابند...

حالا سالها از آن تاريخ ميگذرد ولي هر از چندي يكبار باز شب كه ميشود اين پاشنه كش بي چشم و رو با آن قد و قامت انچوچكي خواب را بر من حرام ميكند و گاهي چنان كارد به استخوانم ميرسد كه دلم ميخواهد به ضرب چكش و تبر ريز و خرد و خميرش كنم و بندازم تو چاله مبال ولي از تو چه پنهان دلم گواهي نميدهد و مانند پيرزنهاي خرافاتي ميترسم بلايي به سرم بيايد. بدتر از همه ميبينم حرفهايش هم كاملا درست است و به قدري مرا در نظر خودم خوار و خفيف كرده كه به قول گنجشكهاي امساله «كومپلكس» پيدا كرده ام و دست و دلم سرد شده به كاري نميرود. الان درست چهار سال و شش ماه و هفت روز است كه گرفتار اين عذاب اليم شده ام. آب شيرين از گلويم پايين نميرود. مدام صداي زير اين پاشنه كش لعنتي مانند تار ابريشمي كه از سوراخ سوزن بيرون بجهد در گوشم زنگ ميزند و اين حرفهايي را كه به راستي بي جواب است مثل گرز آهنين بر كله ام ميكوبد. خيلي دست و پا كرده ام كه از چنگش خلاصي بيابم ولي فكرش مدام روز و شب سايه به سايه به دنبالم روان است و دست از سرم بر نميدارد. خوشمزه است كه ضمنا بش انس هم گرفته ام و از حرفهايش كم كم خوشم ميآيد و ترياكي تعبيراتش شده ام ولي از طرف ديگر خودم ملتفتم كه دارم كم كم مثل برف آب ميشوم. همه ميپرسند چرا روز به روز لاغرتر و ضعيف تر و نحيف تر ميشوي. همين پريروز رفيقمان معاون اداره گمركات كه مدتي بود مرا نديده بود تا چشمش از دور در كوچه به من افتاد هراسان پرسيد فلاني مگر خداي نكرده مريضي. مثل تب لازميها زرد و نزار شده اي. نميدانستم چه جوابي بدهم و مثل خر در گل وامانده بودم و با حال تعجب دور شد. دوستان و همقطارها هر روز ميپرسند چرا مثل دوك لاغر شده اي. آن گردن كلفت كه تبر نمي انداخت كجا رفت، چرا اين طور سوت و كور و ساكت شده اي. تو خوشگذران و مرد حال بودي، اهل شوخي و مزاح بودي، ميگفتي، ميخنديدي، ميخنداندي. متلكها و لغزهاي آبدار تو دهان به دهان دور شهر ميچرخيد و به عنوان تحفه و سوغات دست به دست به ايالات و ولايت ميرفت، چرا ماتم گرفته اي، گل سر سبد تمام مجالس بودي، حالا مردم گريز و گوشه نشين شده اي و حقيقتش اين است كه خون خونم را ميخورد و پدرم درآمده است. و راه چاره اي نمي يابم و نميدانم سرانجام كارم با اين پاشنه كش به كجا خواهد كشيد. مثل موشي كه به قالب پنير رسيده باشد دارد جانم را ذره ذره ميجود و قورت ميدهد و خوب ميدانم چه بلايي به سرم آورده است و دارد شيره عمرم را ميمكد و تكليفم را باش نميدانم چيست. حالا فهميدي كه مسئله از چه قرار است. آيا راه حلي به عقلت ميرسد كه مرا از چنگ اين كابوس باورنكردني و بي سابقه خلاص نمايي؟

اين جا بيانات«يار ديرينه» به پايان رسيد. عرق بر پيشانيش نشسته بود و دلم به حالش سوخت. دست دراز كردم و پاشنه كش را از وسط ميز برداشته در جيب نهادم و گفتم رفيق از تو چه پنهان من هم به دروس حكمت و عبرت اين زبان دراز محتاجم. در عالم رفاقت بگذار من هم محروم نمانده باشم و سبب خير شده باشي.

بناي آري و نه و چون و چرا را گذاشت. به خرجم نرفت. كار به خطاب و عتاب رسيد. محل نگذاشتم. خواست به زور از جيبم درآورد. گفتم آن روزي كه زورت به من ميرسيد زهر اين پاشنه كش را نچشيده بودي. امروز از تو قلچماق ترم.

مثل آدمي كه قهر كرده باشد در فكر عميقي فرو رفت و گردنش خم گرديد و مرا فراموش كرد. من هم بدون خداحافظي، پاشنه كش در جيب از اتاق و خانه بيرون رفتم و در پيچ اول خيابان به اولين چاله اي كه امثال آن در خاك ما ماشاءالله كم نيست رسيدم پاشنه كش را از جيب درآورده چنان با شدت در چاله انداختم كه گفتي مار گرزه زهرآگين و دژمي است و تفي هم از سر خشم و غيظ نثارش كردم و گفتم د حالا برو مزه جاودان بودن را بچش.

سيد محمد علي جمال زاده - ژنو - اسفند 1338 شمسي

=========================================

با سپاس: mhp

_________________
-*-M-*-H-*-P-*- آزادي در برپا نكردن آيين است، هرچند آزادي خود آييني ست كه هرگز برپا نمي شود -*-M-*-H-*-P-*-


آخرين ويرايش توسط mhp1289 در تاريخ پنجشنبه، 15 اسفند ماه ، 1387 13:21:43; دفعات ويرايش در مجموع : 1 مرتبه

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب شناسه Yahoo

mhp1289
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
16 آبان ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 126
محل سكونت: بندرعباس

ارسالارسال شده در: شنبه، 16 آذر ماه ، 1387 13:33:46    موضوع مطلب: چكمه (هوشنگ مرادي كرماني) پاسخ همراه با اعلان

چكمه

نويسنده: هوشنگ مرادي كرماني


============================================================


مادر ليلا، روزها، ليلا را مي‌گذاشت پيش همسايه و مي‌رفت سر كار. او توي كارگاه خياطي كار مي‌كرد. ليلا با دختر همسايه بازي مي‌كرد. اسم دختر همسايه مريم بود.
ليلا و مادرش در يكي از اتاقهاي خانه مريم زندگي مي‌كردند. ليلا پنج سال داشت و مريم يك سال از او بزرگتر بود.
يك روز، عموي مريم برايش عروسكي آورد. آن روز، ليلا و مريم با آن خيلي بازي كردند. عروسك همه‌اش پيش ليلا بود. ليلا دلش مي‌خواست عروسك مال خودش باشد. اما، مريم مي‌گفت:
ـ هر چه دلت مي‌خواهد با آن بازي كن. ولي، عروسك مال من است.
ليلا ناراحت شد. غروب كه مادرش آمد، دويد جلويش و گفت:
ـ مادر، مادر، من عروسك مي‌خوهم. عروسكي مثل عروسك مريم. برايم مي‌خري؟
مادر گفت:
ـ نه، نمي‌خرم.
ليلا گفت :
ـ چرا نمي‌خري؟
ـ براي اينكه تو دختر خوبي نيستي.
ـ من دختر خوبي هستم، مادر.
ـ اگر دختر خوبي هستي، چرا چشمت به هر چيزي مي‌افتد، مي‌گويي: من آن را مي‌خواهم؟
ـ خودت گفتي، اگر دختر خوب و حرف‌شنويي باشي يك چيز خوب برايت مي‌خرم. خوب، حالا برايم عروسك بخر، عروسكي مثل اين.
من كه نگفتم برايت عروسك مي‌خرم.
ـ پس مي‌خواهي برايم چه بخري؟
ـ برايت چيزي مي‌خرم كه هم خيلي به دردت مي‌‌خورد و هم خيلي ازش خوشت مي‌آيد.
ـ مثلاً چي؟
چكمه.
چكمه؟
بله «چكمه». يك جفت چكمه خوب و خوشگل كه زمستان، توي هواي سرد،‌ توي برف و باران مي‌پوشي. پايت گرم گرم مي‌شود. مي‌تواني با آن بدوي و بازي كني. به مدرسه‌ات بروي. عروسك فقط اسباب بازي است و هيچكدام از اين كارها را نمي‌كند.
ليلا قبول كرد كه مادرش، به جاي عروسك، برايش چكمه بخرد. اما، نمي‌توانست صبر كند. گوشه چادر مادر را گرفت كه:
ـ بايد همين حالا برويم و برايم چكمه بخري.
مادر گفت:
ـ من حالا خسته‌ام، يك روزتعطيل كه سر كار نرفتم، با هم مي‌رويم و چكمه مي‌خريم. ليلا به گريه افتاد. هق هق كرد و نق زد. مادر اوقاتش تلخ شد و گفت:
ـ اگر بخواهي حرف گوش نكني ومرا اذيت كني، هيچوقت برايت چكمه نمي‌خرم. وقتي مي‌گويم تو دختر خوب و حرف‌شنويي نيستي، قبول كن.
ليلا و مادرش خيلي با هم حرف زدند، و ليلا راضي شد كه روز بعد با هم بروند و چكمه بخرند.
روز بعد، مادر زود به خانه آمد. ليلا توي درگاه اتاقشان نشسته بود و چشمش به در خانه بود. مادر را كه ديد،‌ خوشحال شد. دويد جلويش و پاهاي او را بغل گرفت:
ـ برويم مادر، برويم چكمه بخريم.
مادر دست ليلا را گرفت، رفتند توي خيابان. از اين خيابان به آن خيابان رفتند، تا رسيدند به خياباني كه چند دكان كفشدوزي،‌هم، داشت.
ليلا و مادرش دَم دكانها مي‌ايستادند،‌ و كفشهاي پشت شيشه‌ها را نگاه مي‌كردند. هنوز پاييز بود و كفشهاي تابستاني را مي‌شد از پشت شيشه‌ها ديد. چكمه و كفش زمستاني هم بود.
ليلا دلش مي‌خواست، اولين چكمه‌هايي را كه ديد، بخرند. از همه چكمه‌ها خوشش مي‌آمد و مي‌ترسيد جاي ديگر چكمه نباشد، اما، مادر گفت:
ـ توي دكانها چكمه فراوان است و بايد بگردند تا چكمه خوب و خوشگلي پيدا كنند. عجله فايده‌اي ندارد.
خيلي راه رفتند. از اين خيابان به آن خيابان، از اين دكان به آن دكان. اما، هنوز چكمه‌اي كه مادر بتواند پسند كند، پيدا نشده بود. ليلا گرسنه‌اش شده بود. مادر هم همين طور.
مادر يك خرده «كيك يزدي» خريد. با هم خوردند.
ليلا جلوجلو رفت و پشت شيشه دكاني يك جفت چكمه ديد. انتظار كشيد تا مادر برسد. مادر آمد. از چكمه‌ها خوشش آمد. راضي شد كه آنها را بخرد. چكمه‌ها نخودي خوشرنگ بودند.
ليلا چكمه‌ها را پوشيد. راحت به پايش رفتند. مادر گفت:
ـ راه برو.
ليلا راه رفت. با ترس و خوشحالي راه مي‌رفت. حيفش مي‌آمد چكمه‌ها را روي زمين بگذارد. مادر گفت:
ـ پاهايت راحت است؟
ليلا گفت:
بله،‌ راحت است.
فروشنده گفت :
مبارك باشد.
ليلا گفت‌:
فقط، يك خرده گشاد هستند. پاهايم تويشان لق لق مي‌كند.
فروشنده خنديد. مادر گفت:
ـ گشاد نيستند. زمستان جوراب پشمي كلفت مي‌پوشي، بايد براي جورابها هم جا باشد. اگر چكمه تنگ باشد، وقتي كه مي‌خواهي مدرسه بروي به پايت نمي‌روند، و بايد بيندازيشان دور. پايت تند تند بزرگ مي‌شود.
مادر پول چكمه‌ها را داد. فروشنده خواست آنها را بگذارد توي جعبه‌اي. ولي، ليلا نمي‌خواست چكمه‌ها را بكند. مي‌خواست با آنها برود خانه. هرچه مادرش گفت: «موقعي كه هوا سرد شد، بپوش» زير بار نرفت. مي‌خواست بزند زير گريه. فروشنده گفت:
ـ بگذار با همينها برود خانه، و دلش خوش باشد. دمپايي‌هايش را مي‌گذارم تو جعبه.
مادر راضي شد. ليلا دمپايي‌هايش را، كه توي جعبه بود، بغل گرفت و راه افتاد. خوشحال بود. مادر هم خوشحال بود. ليلا جلوجلو مي‌رفت. راه كه مي‌رفت، پاهايش توي چكمه‌ها لق لق مي‌كرد،‌ و صدا مي‌داد. ليلا چند قدم كه مي‌رفت مي‌ايستاد و چكمه‌ها را نگاه مي‌كرد. دلش مي‌خواست زودتر به خانه بروند و چكمه‌ها را نشان مريم بدهد.
هوا تاريك شده بود. مادر خيلي خسته شده بود. سرش درد گرفته بود. گفت:
ـ حالا برويم اتوبوس سوار شويم.
ليلا و مادرش توي ايستگاه اتوبوس ايستادند. اتوبوس كه آمد سوار شدند. اتوبوس آرام آرام مي‌رفت. خيابان شلوغ بود. شب شده بود. چراغ دكانهاي دو طرف خيابان، روشن بود. اتوبوس از نفس آدمها گرم شده بود. ليلا سرش را گذاشته بود روي سينه مادرش. چشم از چكمه‌هايش برنمي‌داشت. اتوبوس مثل گهواره مي‌جنبيد و يواش يواش،‌ از ميان ماشينها، مي‌رفت. پلكهاي ليلا، نرم نرمك، سنگين شد و خواب رفت. صداي شاگرد راننده آمد:
ـ ايستگاه پل!
اتوبوس ايستاد. زن چاق و گنده‌اي، كه زنبيل بزرگ و پراز لباسي داشت، كنار مادر ليلا نشسته بود، تند پا شد و با عجله زنبيلش را برداشت و كشيد. جا تنگ بود. زنبيل به چكمه‌هاي ليلا خورد. يكي از لنگه‌هاي چكمه، از پاي ليلا درآمد و افتاد كنار صندلي. زن رفت. چند تا مسافرها پياده شدند. اتوبوس را افتاد. رفت و رفت. مادر چرت مي‌زد.
اتوبوس دور ميداني پيچيد. شاگرد راننده داد زد:
ميدان احمدي!
اتوبوس ايستاد.
چـُرت مادر پريد. هر چه كرد نتوانست ليلا را بيدار كند. اتوبوس مي‌خواست راه بيفتد. مادر،‌ ليلا را بغل كرد و زود پياده شد. رفت تو پياده‌رو. اتوبوس رفت. ليلا هنوز بيدار نشده بود. تو بغل مادرش بود.
مادر رفت تو كوچه. كوچه دراز و پيچ در پيچ بود. مادر به نفس نفس افتاد؛ خسته بود. مي‌خواست ليلا را بيدار كند. اما، دلش نيامد. هر جور بود خودش را به خانه رساند. توي درگاه اتاق، خواست چكمه‌هاي ليلا را در بياورد كه ديد لنگه چكمه نيست! زود ليلا را خواباند گوشه اتاق و برگشت تو كوچه. كوچه را، گـُله به گـُله، گشت. آمد تو پياده‌رو. آمد تو ايستگاه اتوبوس. اتوبوس رفته بود. لنگه چكمه را نديد. برگشت.
از شب خيلي گذشته بود. مادر رختخواب را انداخت. لنگه چكمه كنار اتاق بود. مادر از فكر لنگه چكمه بيرون نمي‌رفت. فكر كرد كه: اگر ليلا بيدار شود، و بفهمد كه لنگه چكمه‌اش گم شده، چه كار مي‌كند.
آخر شب، وقتي شاگرد راننده داشت اتوبوس را تميز مي‌كرد و زير صندليها را جارو مي‌كشيد، لنگه چكمه را پيدا كرد. خواست بيندازش بيرون. حيفش آمد. فكر كرد چكمه مال بچه‌اي است، كه تازه برايش خريده‌اند. چكمه نو و نو بود. دلش مي‌خواست بچه را پيدا كند و لنگه چكمه‌اش را بدهد. اما، بچه را نمي‌شناخت ـ روزي هزار تا بچه با پدرو مادرشان توي اتوبوس سوار مي‌شوند و پياده مي‌شوند. از كجا بداند كه لنگه چكمه مال كدام بچه است؟ ـ
شاگرد راننده، لنگه چكمه را داد به بليت فروش.
بليت فروش لنگه چكمه را گذاشت پشت شيشه دكه‌اش، كه وقتي مسافرها مي‌آيند بليت بخرند آن را ببيند. شايد صاحبش پيدا شود.
روز بعد، مادر صبح خيلي زود بيدار شد. دست نماز گرفت. نماز خواند. سفارش ليلا را به همسايه كرد. داستان گم شدن لنگه چكمه را گفت و از خانه بيرون رفت.
هوا كم كم روشن شد. مادر باز كوچه را گشت و توي جوي پياده‌رو را نگاه كرد لنگه چكمه را نديد. داشت ديرش مي‌شد. تو ايستگاه اتوبوس ايستاد. اتوبوس آمد. سوار شد و رفت سر كارش.
صبح، اول مريم بيدارشد. رفت سراغ ليلا. ليلا توي اتاقشان خواب خواب بود. مريم لنگه چكمه را گوشه اتاق ديد. آن را برداشت. نگاهش كرد. ليلا را بيدار كرد:
ـ ليلا، بلند شو. روز شده.
ليلا بيدار شد. چشمهايش را ماليد. مريم گفت:
چه چكمه قشنگي! خيلي خوشگل است.
ليلا گفت :
ـ مادرم برايم خريده.
ـ لنگه‌اش كو؟
ـ نمي‌دانم.
مريم و ليلا دنبال لنگه چكمه گشتند. اتاق را زير و رو كردند. مادر مريم ازتوي حياط صدايش را بلند كرد:
ـ چرا اتاق را به به هم مي‌ريزيد؟ بياييد بيرون.
مريم گفت :
ـ داريم دنبال لنگه چكمه ليلا مي‌گرديم.
مادر گفت :
ـ بيخود نگرديد. لنگه‌اش،‌ ديشب، تو كوچه گم شده. وقتي ليلا خواب بوده از پايش افتاده.
ـ ليلا گريه‌اش گرفت. لنگه چكمه را بغل كرد و رفت تو حياط. گوشه‌اي نشست و هق‌هق گريه كرد.
مريم، آهسته،‌ به ليلا گفت:
ـ بيا با هم برويم كوچه را بگرديم، پيدايش كنيم.
ليلا و مريم از در خانه بيرون رفتند. مريم به مادرش نگفت كه كجا مي‌روند. توي كوچه رفتند و رفتند. رسيدند به خيابان. مريم گفت:
شايد چكمه‌ات توي خيابان افتاده باشد.
پياده‌رو راگرفتند و با هم حرف زدند. زمين را نگاه كردند ورفتند.
مادر مريم كه ديد ليلا و مريم توي خانه نيستند،‌ دلواپس شد. چادرش را انداخت سرش و آمد توي كوچه. به هر كس مي‌رسيد مي‌گفت كه «دو دختركوچولو را نديده‌اي كه توي اين كوچه بروند؟»
بعضي‌ها مي‌گفتند كه آنها را نديده‌اند،‌ و چند نفري هم گفتند كه: «از اين طرف رفتند.»
ليلا و مريم رفتند و رفتند و پياده‌رو را نگاه كردند. از خانه و كوچه‌شان خيلي دور شده بودند. پيچيدند توي خيابان باريكي. هر چه ليلا گفت: «مريم،‌ بيا برگرديم.» مريم گوش نكرد.
عاقبت، رسيدند سر چهارراهي. نمي‌دانستند ديگر كجا بروند. مي‌خواستند به خانه برگردند. ولي راه را گم كرده بودند. ليلا زد زير گريه. مريم هم نزديك بود گريه‌اش بگيرد.
پيرزني كه ازپياده‌رو رد مي‌شد، مريم و ليلا را ديد. فهميد كه گم شده‌اند. ازشان پرسيد:
ـ بچه‌ها، خانه‌تان كجاست؟
بچه‌ها نمي‌دانستند خانه‌شان كجاست. پيرزن گفت:
ـ اسم كوچه‌تان را مي‌دانيد؟
مريم فكر كرد و گفت:
ـ اسم‌... اسم كوچه‌مان «سروش» است. اما نمي‌دانيم كه ازكدام طرف برويم پيرزن دست بچه‌ها را گرفت و از اين و آن نشاني كوچه «سروش» را پرسيد و آنها را به طرف كوچه برد.
مادر مريم، هراسان و ناراحت توي پياده‌رو مي‌دويد و همه جا را نگاه مي‌كرد چشمش افتاد به بچه‌ها، كه همراه پيرزني داشتند از روبرو مي‌آمدند. مادر خوشحال شد و از پيرزن تشكر كرد. با ليلا و مريم دعوا كرد كه چرا بي‌اجازه از خانه بيرون رفته‌اند.
بليت فروش كه ديد چند روز گذشته است و كسي سراغ چكمه نيامده، چكمه را برداشت و گذاشت بيرون دكه. تكيه‌اش داد به ديوار روبرو، كه بيشتر جلوي چشم باشد.
آدمها مي‌آمدند و مي‌رفتند. لنگه چكمه را نگاه مي‌كردند، با خود مي‌گفتند «آيا اين لنگه چكمه مال كدام بچه است، كه گمش كرده و حالا دنبالش مي‌گردد.»
ليلا، روزها، يك لنگه چكمه را مي‌پوشيد و يك لنگه دمپايي. گاهي هم مريم لنگه چكمه را مي‌پوشيد، كه بگومگويشان مي‌شد و با هم قهر مي‌كردند.
هر وقت كه مادر ليلا به خانه مي‌آمد،‌ ليلا مي‌دويد جلويش و مي‌گفت:
ـ مادر، لنگه چكمه را پيدا نكردي؟
ـ نه، مادر. برايت يك جفت چكمه ديگر مي‌خرم.
كِي مي‌خري؟
ـ يك روز كه بيكار باشم و پول داشته باشم.
- وقتي كه چكمه را خريدي،‌ من همانجا نمي‌پوشمشان. خواب هم نمي‌روم كه لنگه‌اش را گم كنم.
ليلا آن قدر لنگه چكمه‌اش را به اين طرف و آن طرف برده بود. سر آن با مريم و بچه‌هاي همسايه بگومگو كرده بود كه مادرها ـ مادر ليلا و مادر مريم ـ از دست آن به تنگ آمدند. مي‌خواستند بيندازنش بيرون. اما، حيفشان مي‌آمد. چكمه نوي نو بود.
بليت فروش، هر وقت تنها مي‌شد،‌ لنگه چكمه را نگاه مي‌كرد. خدا خدا مي‌كرد كه يك روز صاحبش پيدا شود. و هر شب، كه مي‌خواست دكه‌اش را ببندد و برود خانه‌اش،‌ لنگه چكمه را برمي‌داشت و مي‌گذاشت توي دكه.
يك شب، يادش رفت كه لنگه چكمه را بگذارد توي دكه. لنگه چكمه، شب، كنار ديوار ماند.
صبح زود، رفتگر محله داشت پياده‌رو را جارو مي‌كرد. لنگه چكمه را ديد. نگاهش كرد. برش داشت و زيرش را جارو كرد. باز گذاشتش سر جايش. فهميد كه لنگه چكمه مال بچه‌اي است كه آن را گم كرده. آرزو كرد كه صاحب چكمه پيدا شود.
پسركي شيطان و بازيگوش از پياده‌رو رد مي‌شد، از مدرسه مي‌آمد، دلش مي‌خواست توپ داشته باشد. همه چيز را به جاي توپ مي‌گرفت. هر چه را سر راهش مي‌ديد با لگد مي‌زد و چند قدم مي‌برد؛ قوطي مقوايي،‌ سنگ، پوست ميوه، تا رسيد به لنگه چكمه. نگاهش كرد، و محكم لگد زد زيرش. با آن بازي كرد و بُرد و برد. در يكي از اين پا زدنها،‌ لنگه چكمه رفت و افتاد توي جوي آبي كه پر از آشغال بود. پسرك سرش را پايين انداخت و رفت.
آب چكمه را بُرد. چكمه به آشغالها گير كرد. جلوي آب را گرفت. آب بالا آمد. آمد توي خيابان و پياده‌رو را گرفت، مردم وقتي از پياده‌رو رد مي‌شدند. كفشهايشان خيس مي‌شد و زيرلب قـُر مي‌زدند و بد مي‌گفتند.
رفتگر محله داشت آشغالها را از توي جو درمي‌آورد، كه راه آب بازشود. لنگه چكمه را ديد. فكر كرد كه آن را ديده. كم كم يادش آمد كه چكمه، صبح، كنار ديوار، بالاي خيابان بوده.
رفتگر چكمه را زير شير آب گرفت. پاكش كرد. بُرد، به ديوارمسجد تكيه‌اش داد تا صاحبش پيدا شود.
لنگه چكمه به ديوار مسجد تكيه داشت. هر كه رد مي‌شد آن را مي‌ديد. دعا مي‌كرد كه صاحبش پيدا شود.
لنگه چكمه به ديوار مسجد تكيه داشت، همان جور بي‌صاحب مانده بود. باد و باران تندي آمد و انداختش روي زمين.
چكمه گِلي و كثيف شده بود. بچه‌ها زيرش لگد مي‌زدند و با آن بازي مي‌كردند. يكي از بچه‌ها، كه ديد لنگه چكمه صاحبي ندارد، برش داشت. بردش خانه، و داد به برادرش. برادرش توي كارخانه «دمپايي‌سازي» كار مي‌كرد. توي كارخانه، دمپايي‌هاي پاره و چكمه‌هاي لاستيكي كهنه را مي‌ريختند توي آسيا. خردشان مي‌كردند. آبشان مي‌كردند و مي‌ريختند توي قالب، و دمپايي و چكمه نو مي‌ساختند.
هر روز كه مادر ليلا از كوچه‌شان مي‌گذشت، پسركي را مي‌ديد، كه يك پا بيشتر نداشت. هميشه جلوي خانه‌شان مي‌نشست. فرفره مي‌فروخت و بازي كردن بچه را تماشا مي‌كرد. مادر فكر كرد كه لنگه چكمه را بدهد به او. شايد به درد او بخورد.
مادر به خانه كه آمد، با ليلا حرف زد، و گفت:
ليلا،‌ اين چكمه به درد تو نمي‌خورد. بيا با هم برويم سر كوچه و آن را بدهيم به پسركي كه يك پا دارد، و خانه‌شان روبروي خانه ماست.
ليلا گفت:
ـ اگر لنگه چكمه را بدهم به او،‌ تو برايم يك جفت چكمه ديگر مي‌خري؟
ـ بله كه مي‌خرم. حتماً مي‌خرم. اگر تا حالا نخريدم، فرصت نكردم.
ـ كِي مي‌خري؟ كي فرصت داري؟
تا آخر همين هفته مي‌خرم. آن قدر چكمه‌هاي خوشگل تو دكانها آورده‌اند كه نگو!
ـ خودم مي‌خواهم چكمه را به آن پسر بدهم.
باشد، فقط بايد جوري چكمه را به او بدهي كه ناراحت نشود.
ـ چشم.
ليلا و مادرش لنگه چكمه را برداشتند و رفتند پيش پسرك. مادر دم خانه ايستاد و ليلا چكمه را برد. روبروي پسرك ايستاد و گفت: «سلام».
پسرك لبخندي زد و گفت : «سلام، فرفره مي‌خواهي؟»
ليلا گفت :
ـ نه، اين چكمه مال تو. نو و نو است. من يك جفت چكمه داشتم كه لنگه‌اش گم شد. هر چه گشتيم پيدايش نكرديم. حيف است كه اين را بيندازيم دور.
پسرك ناراحت شد،‌ و گفت:
ـ من چكمه تو را نمي‌خواهم.
مادر رفت جلو و گفت :
ـ قابل ندارد. ما همسايه‌ايم. غريبه كه نيستيم. خانه ما اينجاست. پارسال، زمستان، كه نفت نداشتيم، آمديم از مادرت نفت گرفتيم. يادت نيست؟ فكر مي‌كنم كه اين لنگه چكمه به درد تو بخورد. حيف است كه بيندازيمش دور.
پسرك كمي راضي شد. لنگه چكمه را گرفت، داشت نگاهش مي‌كرد، كه ليلا گفت: «خداحافظ» ودويد طرف مادرش. رفتند خانه. مادر زير لب گفت: «خدا كند ناراحت نشده باشد».
پسرك لنگه چكمه را خوب نگاه كرد. خواست ببيند به پايش مي‌خورد يا نه. چكمه مال پاي راست بود و او پاي راست نداشت! به دردش نمي‌خورد. خنده‌اش گرفت.
پسرك لنگه چكمه را گذاشته بود كنارش. فكر مي‌كرد چه كارش كند. نمك‌فروش دوره‌گردي، با چهارچرخه‌اش از كوچه مي‌گذشت.
نمك‌فروش دمپايي و چكمه لاستيكي پاره پوره مي‌گرفت و به جايش نمك مي‌داد.
پسرك لنگه چكمه را داد به او: «نمكي» چكمه را نگاه كرد و گفت: «اين كه خيلي نو است. لنگه ديگرش كجاست؟»
ـ لنگه ديگرش گم شده. مال دختر همسايه روبرويي است. هر چه گشته پيدايش نكرده.
نمكي لنگه چكمه را گرفت و گذاشت توي چهار چرخه‌اش؛ روي چكمه‌ها و دمپايي پاره‌هايي كه از خانه‌ها گرفته بود.
كارخانه «دمپايي‌سازي» توي همان محله بود. نمكي گويي دمپايي پاره و چكمه‌هاي كهنه را برد توي كارخانه بفروشد. لنگه چكمه ليلا هم قاتي آنها بود. وقتي خواست گوني را كنار كارگاه خالي كند نگاهش به سبدي افتاد كه بغل آسيا بود. لنگه ديگر چكمه را آنجا ديد. آماده بود كه بيندازنش توي آسيا؛ خردش كنند.
نمكي لنگه چكمه را كه توي گوني بود، برداشت و رفت سراغ آن يكي لنگه. خوب لنگه‌هاي چكمه را نگاه كرد. كنار هم گذاشت. لبخندي زد و پيش خود گفت: پيدا شد! حالا شدند جفت».
كارگر كارخانه، نمكي را نگاه كرد و گفت:
ـ چي را نگاه مي‌كني؟
ـ چكمه را. لنگه‌اش پيدا شد.
كارگر گفت:
ـ صاحبش را مي‌شناسي؟
بله، مال بچه‌اي است كه خانه‌شان توي يكي از كوچه‌هاي بالايي است.
نمكي چكمه‌ها را آورد پيش پسرك.
پسرك جفت چكمه را برد در‌ِ خانه ليلا. در زد. ليلا آمد دَم در. پسرك چكمه‌ها را داد به او، وگفت:
ـ ديدي لنگه چكمه‌ات پيدا شد!
ليلا خوشحال شد. از بس خوشحال بود نپرسيد كه لنگه‌اش كجا بوده و چه جوري پيدا شده. دويد توي خانه،‌ صدايش را بلند كرد: «مريم، مريم، چكمه‌هايم پيدا شد. چكمه‌هايم پيدا شد».
و برگشت در‌ِ خانه را نگاه كرد. پسرك رفته بود.


آخرين ويرايش توسط mhp1289 در تاريخ پنجشنبه، 15 اسفند ماه ، 1387 13:24:15; دفعات ويرايش در مجموع : 1 مرتبه

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب شناسه Yahoo

mhp1289
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
16 آبان ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 126
محل سكونت: بندرعباس

ارسالارسال شده در: سه شنبه، 1 بهمن ماه ، 1387 09:26:55    موضوع مطلب: آلماني (پرويز دوايي) پاسخ همراه با اعلان

آلمانــي

نويسنده: پرويز دوايي


آدم توي آرايشگاه آقاي طاهري حوصله‌اش سر مي‌رفت. بايد دو ساعتي مي‌نشستي تا نوبتت مي‌رسيد. آقاي طاهري بچه‌ها را زود راه مي‌انداخت ولي براي مشتريهاي رودرواسي‌دار بيشتر طول مي‌داد. يك دفعه شنيدم مي‌گفت هر قدر آدم پشت كله مشتري بيشتر صداي قيچي رو در بياره، مشتري راحت‌تر دستش توي جيبش ميره. موقع پول دادن، مشتري كه مي‌گفت چقدر ميشه، آقاي طاهري هيچوقت نمي‌گفت چقدر. هميشه مي‌گفت قابلي نداره. بعد مشتري اسكناس را تا مي‌كرد مي‌پيچاندش لاي انگشتهاش. آقاي طاهري هم همان‌طور باز نكرده مي‌گرفت. مثل اينكه تقلب به هم رد مي‌كردند. بعد كت مشتري را مي‌گرفت پشتش را ماهوت پاك‌كن مي‌كشيد، گاهي پرده را هم برايش كنار مي‌زد. اين مال بزرگترها بود. از بچه‌ها هر قدر مي‌رسيد، سه زار و پنج زار، و از بچه سرهنگها هش زار و يك تومن مي‌گرفت. ما را از بچگی مي‌بردند سلماني آقاي طاهري. آقاي طاهري يك تخته مي‌گذاشت وسط دو تا دسته صندلي كه قد آدم تراز آينه بشود. ماشين موهاي آدم را مي‌كند گريه آدم را درمي‌آورد. آقاي طاهري مرتب مي‌گفت: «بچه، اينقد كله‌اتو مثل گربه گچي نجنبون.»

بعداً كه رفتيم مدرسه، ده روز يك دفعه، دو هفته يك دفعه مي‌رفتيم سلماني، بيشترش جمعه‌ها پيش از حمام. صبحهاي شنبه كه نظافتها را مي‌ديدند هر كس موهايش بلند بود با قيچي يك گل از وسط كله‌اش درمي‌آوردند. زنگ آخر همه كتاب به سر، رديف مي‌شديم رو به دكان آقاي طاهري، گاهي ده دوازده تا، پانزده تا. بچه‌ها مي‌گفتند آقاي طاهري اعيون شد. سرمان را نمره دو و گاهي نمره چهار مي‌زدند. صبح كه مي‌آمديم مدرسه بچه‌ها مي‌گفتند سلماني بودي؟ بعد با دست از سر شانه‌هايمان جاي پاي آقاي طاهري را پاك مي‌كردند.

اما حوصله آدم توي سلماني سر مي‌رفت. چيزي هم نبود كه سر آدم گرم شود. آدم بايد همين‌طور زل مي‌زد به در و ديوار يا به پشت كله كسي كه زير تيغ بود. جلوي در يك پرده شرابه‌اي آويزان بود كه رشته رشته بود. يك جور تيله‌هاي بلوري رنگ و وارنگ يك كم بزرگتر از دانه تسبيح، كوچكتر از تيله انگشتي را به نخ كشيده بودند. وسط تيله‌ها گاهي تكه‌هاي ني بود، از همين قلم ني‌هاي مشق درشت، گاهي همان رنگ، گاهي سفيد. اين رشته‌ها رديف رديف جفت هم آويزان بود، پرده جلوي در بود. كف دكان آجر فرش بود، آجرهاي چهارگوش ناصاف، هميشه جارو كرده و تميز. به شيشه نوشته بود: «آرايشگاه رفورم طاهري»، با خط سبز مغز پسته‌اي، زيرش يك سايه سفيد چسبيده به تمام حروف. دو طرف ديوار دكان سرتاسر آينه بود، يك طرف ميز درازي بود، زير آينه، كه زيرش گود بود. همين طرف سه تا صندلي اصلاح بود، دسته‌دار، كه از توي پشتش يك بالشتك درمي‌آمد. يك ميله دنده دنده‌اي داشت، بالا و پايين مي‌رفت براي مشتريهايي كه ريش مي‌تراشيدند، كه پس‌ِ كله‌شان را مي‌گذاشتند روي اين بالشتك. روي ميز شيشه انداخته بودند. پر بود از انواع و اقسام ادوكلن و قوطيهاي پودر و اينها. چند جور تنگ بلوري بود كه توش آبهاي نارنجي و سبز بود. بعد قوطيهاي پودر بود كه در داشت، سفيد و براق بود. قوطي خضاب جماليه بود، تيغهاي دسته بلند، چند تا ماشين اصلاح با دنده‌هاي ريز و درشت، شانه، قيچي، يك جور قيچي كه لبش مثل اره بود. عطرپاش بود كه شكل يك قليان كوچك شكمدار بود، بهش يك لوله لاستيكي وصل بود. ته لوله مثل بوق درشكه قلنبه بود. يك جور ديگر هم از اين تنگها بود كه دايم سرش مثل شمع شعله بود. آقاي طاهري براي مشتريهاي رودرواسي‌دار شانه آهني و لبه تيغ و ماشيسن را مي‌گرفت رويش، بوق را زور مي‌داد از سر تنگ آتش فواره مي‌زد.

گوشه دكان يك دستشويي بود، مثل گنجه، كه لگن گرد سفيد داشت، آينه داشت. فصل به فصل آقاي طاهري بايد مي‌رفت آب مي‌آورد چهار پايه مي‌گذاشت زير پايش از بالا با سطل مي‌ريخت تويش. براي همين هم دايم به بچه‌ها چشم غره مي‌رفت كه بچه آب رو حروم نكن. شير دستشويي مثل كلاهك «آ» مدي بود كه از هر طرف مي‌چرخاندند، از بالا يا پايين، آب مي‌آمد.

اماحوصله آدم سر مي‌رفت. مشتريها روي صندلي لهستاني رديف ديوار مي‌نشستند. جلوي ما دو سه تا ميز كوچك بود كه رويش روزنامه مجله‌هاي عهد بوق بود، كه از بس مشتريها ورق زده بودند ورقهايش مثل پارچه نرم شده بود.

اين طرف‌تر به ديوار بغل در يك جارختي بود، مثل صندوقچه درازي كه دو طرف نداشته باشد. يك لته به ديوار كوبيده بود، يك لته مثل سقف بالاي سرش بود. لب هر دو دالبردالبر بود. رنگش قهوه‌اي خيلي تيره بود. زير جارختي به ديوار روزنامه كوبيده بود. رختها به يك گيره‌هاي بلند بود شكل كليد سل كه سيمي بود، نوكش را براي اينكه تيز بود قپه‌هاي چوبي فرو كرده بودند قد گردو،‌ كه رنگش قرمز بود، كهنه بود.

به ديوار قاب عكس حضرت علي بود. عكس باسمه يك جايي بود مثل رودخانه كه ني‌هاي بلند درآمده بود. از وسط ني‌ها چند تا مرغابي مي‌پريدند. نقشه ايران بود كه شكل يك زني بود كه گيسهاي بلند داشت. مثل اينكه مريض احوال بود. لم داده بود توي بغل سردار سپه كه يك جور كلاه پوستي نقابدار داشت، شنل داشت. پشت سرش شاه‌هاي قديم با تاج و كلاه، رديف، از پله بالا مي‌رفتند. عكس صورت يك زني بود كه فرق از وسط باز كرده بود، به گيسش يك جقه جواهر بود.

اما حوصله آدم سر مي‌رفت. تا نوبت آدم برسد آدم به خدا مي‌رسيد. دعا مي‌كرديم اين وسط مشتريهاي رودرواسي‌دار نرسد كه آقاي طاهري ديگر حسابي لفتش مي‌داد. ما بچه‌ها را مثل تير راه مي‌انداخت.

خود آقاي طاهري هميشه تر و تميز بود. يك روپوش سفيد تنش بود كه كونه آرنجش وصله داشت. توي دكان دم‌پايي مي‌پوشيد. موهايش يك كپه خاكستري بود ولي اين جلو مو نداشت. تمام موهايش مثل اينكه قايم بهش باد خورده باشد جمع شده بود رفته بود آن عقبهاي كله‌اش. اما از ته مانده‌هاي قديم هنوز يك چند تا رشته مو بالاي پيشاني‌اش مانده بود. آقاي طاهري اين چند تا دانه مو را گاهي مثل فنر لوله مي‌كرد روي هم مي‌خواباند، گاهي هم پيچ و واپيچ مي‌داد مي‌برد پيش بقيه موها. آقاي طاهري نه چاق بود نه لاغر. ته رنگش بيشتر زرد بود، صورتش خسته بود، زير چشمهايش پف داشت. گاهي با مشتريها از درد و مرض و كيسه صفرا صحبت مي‌كرد.

پرده جلوي دكان شرقي صدا كرد و يك دست چاق و كپلي آمد تو، بعدش يك هيكلي قد من. اما پهناش دو تاي من. آقاي طاهري مشتري را ول كرد مثل برق پريد پرده را كه پس رفته بود نگاه داشت يكي از بچه‌ها را از روي صندلي لهستاني بلند كرد فرستاد روي چهارپايه. با پارچه چند دفعه روي نشيمن صندلي كوبيد. گفت: «جناب سرهنگ بفرمايين. الساعه خدمت شمام.» سرهنگ ماتحت چاقش را گذاشت روي صندلي و صندلي قرچي صدا كرد. گمانم جز آن پيرمردي كه شبكلاه داشت و چرت مي‌زد بقيه تمام نفس را حبس كرده بودند. حتي قيچي آقاي طاهري هم مؤدب‌تر و بي‌سر و صداتر دوره كله مشتري مي‌چرخيد.

آقاي طاهري مشتري زير تيغ را زود دست به سر كرد. باز گوشه پارچه سفيد را دو سه دفعه كوبيد روي نشيمن صندلي خاكش را گرفت و گفت: «جناب سرهنگ بفرمايين.» بعد خطاب به هيچكس گفت: «جناب سرهنگ از صبح نوبت داشتن.»

سرهنگ رفت پايش را گذاشت روي جاپايي نرده نرده جلوي صندلي و با يك خرناسي توي صندلي ولو شد. آقاي طاهري رفت از توي قفسه مخصوصاً يك پارچه سفيد تر و تازه درآورد، چند دفعه قايم تكان داد، بست دور گردن كلفت جناب سرهنگ. بعد سرش را برد كنار گوش سرهنگ، خيلي ملايم، خيلي شيرين گفت: «مثل هميشه اصلاح ميفرمايين، جناب سرهنگ؟»

سرهنگ باز يك خره‌اي كشيد. صداي جناب سرهنگ را كمتر كسي مي‌شنيد، مگر موقعي كه نعره مي‌زد و هفت پشت اهل خانه و دكاندار و خركچي و آب حوضي و زغالي را مي‌جنباند. توي كوچه كه راه مي‌رفت صاف روبرويش را نگاه مي‌كرد، هيچوقت به كسي نگاه نمي‌كرد. سلام كه مي‌كردند فوري جواب نمي‌داد، يك كم صبر مي‌كرد، بعد يك خره‌اي مي‌كشيد. چشمهايش مدام خمار بود، بعضي وقتها عصرها كه برمي‌گشت خانه يا دعوا كه مي‌كرد چشمهايش دو تا كاسه خون مي‌شد.

قيچي مثل كفتر دور كله سرهنگ جيك و جيك مي‌كرد، نوكش موهاي پشت گردن سرخ وچين افتاده سرهنگ را يواش يواش ورمي‌چيد. آقاي طاهري دور سرهنگ راه نمي‌رفت، مي‌رقصيد. حالا ديگر حوصله آدم سر نمي‌رفت. آدم مي‌توانست تا پس فردا صبح بنشيند دولا و راست شدن و كج و معوج شدن آقاي طاهري دور سرهنگ را تماشا كند، مثل اينكه مي‌خواست قربان و بلاگردان سرهنگ شود. ماشين و قيچي و ماهوت پاك كن مثل برق توي دست آقاي طاهري جابه‌جا مي‌شد. گاهي طوري سرش را خم مي‌كرد كه آدم مي‌گفت الان است كه يك ماچ بچسباند پشت گردن سرهنگ. اما آقاي طاهري سگ كي بود؟ سرهنگ جلاد محل بود، خدايي مي‌كرد. كلاغ جرئت نداشت از سرِ خانه‌اش بپرد. مي‌گفتند در جنگ با عشاير صد و پنجاه نفر را با دست خودش كشته. يك دفعه يك عمله‌اي را انداخته بود زير لگد آنقدر زده بود كه خون بالا آورده بود. بعد هم گفتند توي مريضخانه مرد. زن و بچه‌اش هم هر چقدر عز و جز كردند به جايي نرسيد. يك دفعه هم يك الاغي را كه گوشه بارش گرفته بود به ديوار خانه‌اش انداخت زير شلاق. اگر اهل محل پادرمياني نكرده بودند كشته بود. سرهنگ دايم شلاق دستش بود كه هي يواش مي‌زد به بغل پايش. لباس افسري از تنش نمي‌افتاد. عصرها هم كه مي‌آمد دَم‌ِ در شلوار پيژامه پايش مي‌كرد، باز كت افسري تنش بود. مي‌گفتند خلا هم كه مي‌رود با فرنج و واكسيل مي‌رود. سرهنگ خودش كوتاه و كلفت بود اما مصدرهاي جوان و بلندبالا مي‌آورد. مردم گاهي پشت سرش يك چيزهايي مي‌گفتند، اما اول صد دفعه دور و ور را نگاه مي‌كردند كه سرهنگ آنجا نباشد.

آقاي طاهري هنوز پشت گردن سرهنگ مشغول بود. حالا قيچي رفته بود ماشين آمده بود و داشت يواش يواش پشت كله را همان پايين‌ها ورمي‌چيد. كله سرهنگ مثل گلوله نوكش تيز و آن بالايش گردتاگرد خلوت بود، اما دورتادور مثل ماهوت پاك‌كن موهاي سيخ سياه داشت. رنگ صورت سرهنگ يك كم روشن‌تر از پس گردنش بود، اما گردنش از جلو و عقب يكدست رديف كله‌اش بود. چانه نداشت و از زير لبش يك خط دالبر مي‌رفت تا چاك يخه‌اش. مثل اينكه دايم غبغب گرفته باشد. دماغش كوفته‌اي بود و رگهاي سرخ داشت. روي لُپهاي چاق براقش هم از اين رگهاي سرخ بود. لبهايش گوشتالو و هميشه تر بود، مثل اينكه همين الآن از سر يك غذاي چربي بلند شده باشد. بالاي لبش يك سبيل چهارگوش مشكي داشت. چشمهايش ورقلنبيده و هميشه خمار بود، مثل اينكه دايم چرت بزند يا حوصله نداشته باشد به كسي نگاه كند. پلكهايش پف كرده بود و زير چشمهايش دو تا كيسه بود. از بلبله‌هاي گوشش خون مي‌چكيد.

آقاي طاهري هنوز پشت گردن سرهنگ با ماشين مشغول بود كه باز پرده شرابه‌اي صدا كرد و اين دفعه حاج آقا صمد آمد تو. آقاي طاهري اول يك نيم نگاهي انداخت بعد كه متوجه شد حاجي آقاست يك لحظه از سرهنگ غافل شد. كج شد طرف حاجي آقا و سلام و عليكي، و باز به اشاره بچه‌اي را از جا پراند و فرستاد روي آن يكي چهارپايه و با دست اشاره به حاج آقا كه بفرماييد و با اشاره سر و شانه ودست كه الآن خدمت مي‌رسد بعد دوباره متوجه سرهنگ شد و ديد كه در اين مدت آن يكي دستش با ماشين كار خودش را ادامه داده و در پشت كله سرهنگ مثل مزرعه يونجه‌اي كه وجين كنند تا وسطها و بالاهاي كله يك جاده سفيد باز كرده است.

گمانم جز من كه اين گوشه نشسته بودم هيچكس نديد. آقاي طاهري مثل تير خودش را بين پس كله سرهنگ و مشتريها حايل كرد. ماشين در يك دست و شانه در دست ديگر، مثل رئيس دزدها كه تسليم شده باشد ايستاد. من گفتم الآن پس مي‌افتد. رنگش رفته بود. صورتش توي آينه جمع شده بود، مثل اينكه قره قوروت توي دهانش باشد. دست راستش كه ماشين را داشت مي‌لرزيد.

زياد طول نكشيد كه آقاي طاهري دست و پايش را جمع كرد و باز سر و صداي ماشين پشت كله سرهنگ درآمد. اما حالا آقاي طاهري همان پشت كله مانده بود و ديگر اين طرف و آن طرف نمي‌چرخيد. رنگش همان‌طور زرد بود و چشمهايش از ترس دو دو مي‌زد اما پلكهاي خمار سرهنگ توي كيف بود و چيزي نشان نمي‌داد.

آقاي طاهري كله را برد پشت گوش سرهنگ. گفت: «جناب سرهنگ هوا گرم شده، اجازه ميدين يك كمي از روي موها‌…» چشمهاي جناب سرهنگ كمي باز شد. نگاهي به نوك تيز و لخت كله خودش انداخت و سرش يك تكان كوچكي رو به بالا خورد كه ابروهايش هم اين تكان را همراهي كرد.

من هم با آقاي طاهري نفس را حبس كرده بودم. بقيه مشتريها غافل بودند. آن دو تا بچه روي چهارپايه با خودشان حرف مي‌زدند. حاج آقا تسبيح مي‌چرخاند. يك جوان جاهل دندان طلايي انگشتش توي دماغش بود. يدالله سبزي فروش و آن پيرمرده توي چرت بودند. اين قضيه بين من و آقاي طاهري بود. آقاي طاهري گاهي نگاه تيزش را مي‌چرخاند روي مشتريها، كه من زودي نگاهم را مي‌دزديدم. آقاي طاهري خاطر جمع بود كه جز خودش كسي خبر ندارد.

باز يك پنج دقيقه‌اي پشت گردن سرهنگ ور رفت. برس زد. قيچي را به كار انداخت. با تيغ موريزه‌ها را تراشيد، اما در تمام اين مدت هيكلش بين پس گردن سرهنگ و بقيه دكان حايل بود. دست چپ آقاي طاهري با شانه در هوا علاف بود.

باز پشت گردن سرهنگ خم شد.

«جناب سرهنگ اجازه بدن‌…»

پلكهاي سرهنگ اجازه داد.

«اين مد آلماني اين روها خصوصاً بين آقايون تيمسارها خيلي‌…»

پلكهاي سرهنگ منتظر بود.

«… خنك‌تر هم هست.»

هنوز سرهنگ منتظر بود.

«راحت‌تر هم هست.»

«شونه هم نميخواد.»

«پس فردا هم تابستونه.»

تازه بعد از عيد بود.

هنوز سرهنگ منتظر بود. آقاي طاهري صدايش را يك كم شيرين كرد:

«به صرفه هم هست.»

چشمهايش سرهنگ يك كم بازتر شد. آقاي طاهري مثل اينكه جانش به پلكهاي سرهنگ بسته باشد،‌ شير شد.

«يك ماشين تهيه ميفرمايين خودتان منزل اصلاح ميفرمايين، يا هر موقع امر بفرمايين بنده در منزل مزاحم ميشم. ماشين هم بنده يك ماشين دست دوم تميز دارم تقديم مي‌كنم. صحبت پولش رو هم اصلاً نفرمايين‌…»

سرهنگ مثل كسي كه بخواهد خودش را هيپنوتيزم كند توي چشم خودش زل زده بود. بعد از يك مدتي كه يك قرني طول كشيد سرهنگ خره‌اي كشيد. من و آقاي طاهري نفسمان را كه حبس كرده بوديم ول داديم، و ماشين آقاي طاهري، جلد و قبراق، با يك چهچهه شاد پشت گردن سرهنگ رو به بالا شروع به دويدن كرد.

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب شناسه Yahoo

saboonati
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
17 آبان ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 47

ارسالارسال شده در: جمعه، 25 بهمن ماه ، 1387 17:26:00    موضوع مطلب: سرگردان (محمد ارديبهشتي) پاسخ همراه با اعلان

----------------------------------------------------------
نام داستان: سرگردان
نويسنده: محمد ارديبهشتي
----------------------------------------------------------

سرگردان


نويسنده گفت امشب داستانمو هرجورشده مي نويسم هميشه طبقه سوم تو خيابون سوم همين حرفا و بحثها بود يكي هست كه مي خواهد بنويسد يكي هم هست كه دایم با خودش كلنجار ميرود نميداند بايد از كجا شروع كند دود لي امان از ما آدما بريده مثل يك لقمه گلو گير سر راهمون نشسته هميشه همينجوره .نور چراغ سايه زن را رو مرد انداخته بود زني كه دایم با حركات دستش به مرد نشسته در حال چايي خوردن مي گفت آرزوها مثل خواستن رفتن و رسيدن به قله هست. مرد گفت آره مثل يك استكان چاي هست كه در يك چشم بهم زدن قورت ميديم اما همچين هم نيست. من كه با اين حرفات موافق نيستم اصلا مي دوني چيه من حوصله ندارم باهات بحث كنم اگه ميشه اون پالتو رو بهم بده تا برم روزنامه امروز رو بگيرم. زن خنديد نه با لبانش، با چشماش مرد رو با تنفر نگريست. اصلا حرف هم نزد به مرد پشت كرد رفت. انگار تو نگاه مرد گم شد. مرد استكانش را تا نيمه گذاشت رو ميز و بلند شد، نگاهي به گل شمعداني كنار پنجره روبروي همونجايي كه نويسنده داشت با خودش كلنجار ميرفت نگاه كرد. نويسنده نگاهي به مرد كرد گفت امشب داستانمو مي نويسم مرد گفت بنويس جانم فردا ببر دفتر روزنامه تا برات چاپش كنن. مرد پالتوش كه رو زمين همانجايي كه زن ايستاده بود برداشت انگار زن پالتو رو به دستش داده بود گفت مرسي. درسته كه اين وقت شب با اين ماهي كه تا نيمه وسط آسمون ايستاده اما اون دكه هميشه روزنامه داره هميشه خدا هر ساعتي كه رد ميشم بازه . زن تو ثانيه هاي مرد محو شد.نويسنده گفت مينويسم مرد گفت بنويس جانم بنويس .مرد به سايه زن خنديد زن داشت روزنامه ديروز ورق ميزد مرد پالتو رو به تنش چسباند از كنار زن رد شد اصلا حس نكرد كسي اونجا بوده در را نبسته بيرون رفت از كنار حوض خالي با اون ماهي نيمه جان گذشت گفت فردا آبتون رو عوض ميكنم نويسنده گفت مينويسم مرد گفت زنم هم هميشه همينو ميگه.مرد در كوچه را باز كرد بيرون رفت در را آهسته بست تا زنش نفهمه كه بيرون رفته سردي شب باعث شد مرد گوشه پالتو را تا نيمه بالا داد انگار يه مردي تو پالتو يه آدم حسابي گم شده بود باد شروع به وزيدن كرد نويسنده گفت اين وقت شب اين آقا كجا ميره. زن گفت به تو مربوط نيست.مرد بي خيال رفت اصلا مشخص نبود ساعت چند بوده چون نه كسي تو خيابون پرسه ميزد. نه از سگهاي ولگرد خبري بود مرد يك آن حس كرد داره يه سگ ولگرد رد ميشه . نويسنده گفت چخ مرد رفت زن هم گفت چخ مرد رفت ماشين گشت پليس هم نبود مرد از سه تا خيابون رد شد. هميشه اين ساعت چراغهاي خيابونا خاموشه فقط يه چراغي روشنه اونم چراغ دكه روزنامه فروشيه. مرد گفت ميدونستم زن گفت كه اصلا نميدوني نويسنده گفت كدوم روزنامه مرد گفت مهم نيست همون روزنامه ديروز هم خوبه مرد حالا ديگه به دكه روزنامه فروشي رسيده بود آب از باغچه گل كنار دكه بالا زده بود صاحب دكه تو دكه اش نبود مرد گفت كدومش بهتره كسي جواب نداد زن گفت اين كه تيتر نزده نويسنده خنديد خودشه همينو بخر زن از خنده منفجر شد. بي پدر كجا رفته حالا كودمش رو بخرم با دو دلي دست كرد يه روزنامه برداشت روزنامه تاريخ نداشت زن برگشت رفت آشپزخونه مرد گفت همينو ميخرم همين كه چاپخونه تاريخ نزده. آقا ...آقا.؟... پس اين اين بي پدراين وقت شب كجا رفته ؟مرد پول رو گذاشت رو پيشخوان دكه. روزنامه رو برداشت. خواست برگرده اما نمي دانست از كدوم راه اومده زن گفت ولگرد عوضي بر نگشت . نويسنده كلافه شده بود گفت :منم تو همين راه گم شدم مرد ديگه هيچي نگفت خواست از روبرو مسير خونه رو پيدا كنه اما هر چه ميرفت كسي نبود كه بپرسه ساعت چنده زن دقيقه اي فراموش كرد كه مردش نيامده. نويسنده آره همين جا تمومه مرد داشت دنبال آدرسش ميگشت اصلا انگار نميخواست برگرده زن از چشمهاي مرد افتاده بود. نويسنده گفت خودشه همين خيابونه زن تو آشپزخانه بي خيال مردش خواب رفته بود مرد گفت بنويس فردا ببر چاپش كن مرد داشت از زن بر ميگشت نويسنده خواست بنويسه به خودكارش چشم دوخت چشمش ديد كه خودكارش جوهر تمام كرده.

استهبان
محمد ارديبهشتي
24/09/1387

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

saboonati
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
17 آبان ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 47

ارسالارسال شده در: جمعه، 25 بهمن ماه ، 1387 17:31:14    موضوع مطلب: باغچه (محمد ارديبهشتي) پاسخ همراه با اعلان

--------------------------------------------
نام داستان: باغچه
نويسنده: محمد ارديبهشتي
-------------------------------------------

باغچه


درست هفتمين روز زن در باغچه گودالي كند و يك نهال كاشت. پسر كوچيكه پرسيد چند شنبه بود .معلم گفت هفتمين روز نه شنبه هست نه جمعه.زن پاي نهال درخت آب ريخت.چند نفر توي جلسه اي نشسته بودند كلافه و سر در گم بودند.كت مشكي با كراوات قرمز گفت نبايد كسي در باغچه نهال بكارد. زن خنديد و گفت :ولي من كاشتم.كت مشكي ها هراسان از جلسه بيرون دويدند. كوچه پر از صداهاي بد بخت شد. از دور كسي دستور شليك داد.زن برگشت كنار نهال ايستاد. صداي شليك كبوتر را ازبالاي پشت بام پراند.خون از زير چادر زن جاري شد. زن كنار نهال افتاد. صداي گريه كودك از سينه زن بلند شد.دستان زن به سختي در گل باغچه مشت شد نفسهای زن به شماره افتاد.مردي با دومين شليك گلوله فرار كرد . كودك را هراسان برداشت از كوچه رد شد. خون زن كمكم به ريشه رسيد. صداها در كوچه گم شد. زن افتاده نگاهش به سر كوچه جايي كه مرد با بچه اش رفته بود گره خورد. كبوتر دوباره برگشت تا روي پشت بام بنشيند.هوا كم كم تاريك مي شد. جغد درست لحظه اي كه كبوتر خواست بنشيند سر رسيد جاي كبوتر را گرفت. كبوتر دوباره بال زد كنار نهال همانجايي كه زن افتاده بود نشست .چادر با اولين باد شامگاهي روي صورت زن افتاد. كبوتر همانجا كه دستان زن در باغچه بود.با نوكش خاك را پس زد جاي دستان زن ريشه زده بود. هوا سرد شد كبوتر نگاهش به نگاه جغد گره خورد. جغد بال گرفت به طرف كبوتر پر زد .كبوتر زير چادر زن غلتيد . هوا تاريكتر شد .جغد دوباره روي پشت بام نشست. باد - گرمي زن را به كبوتر داد .كبوتر آرام تر خوابيد .كودك گريه اش را قورت داد و شروع كرد انگشتش را خورد . مرد روي ديوار جمله اي مي نوشت.صداي چكمه اي مرد را از جا كند. چكمه نزديكتر شد مرد نوشته اش را نوشت و از پيچ كوچه گذشت. مرد يادش رفت كودكش را ببرد. كودك غرق نگاه مادرش شد. انگشتش را بيشتر مك مي زد صداي امبولانس از انتهاي خيابان كبوتر را از خواب پراند . كودك آرامتر خوابيد . چكمه سر كوچه برگشت. آمبولانس كنار نهال همان جايي كه كبوتر آماده پرواز بود ترمز كرد. كبوتر پريد .راننده آمبولانس چادر را پس زد آخرين قطره خون لاي خاك فرو رفت. نهال گرم تر شد .كبوتر كنار كودك آرام نشست. راننده آمبولانس چادر را به تنه نهال بست .آمبولانس روشن شد و آجير كشان حركت كرد. جغد از بالاي بام پريد روي نهال نشست. نهال خم شد. كبوتر بالش را روي صورت كودك پهن كرد. كودك آرام به خواب رفت.نگاه كبوتر به خميده شدن نهال گره خورد.مرد دوباره برگشت دوان دوان به طرف نهال و جغد دويد .جغد پريد.مرد چادر را محكمتر به تنه نهال بست.كم كم مردي ديگر از راه رسيد.چراغ ها روشن تر شدند .همهمه اي شروع شد.نهال بيشتر جان مي گرفت . كودك خواب ديد با مادرش زير سايه درخت نشسته و كبوترري بالاي درخت به آنها نگاه مي كند . كودك قد كشيد درخت بزرگتر شد. مردها بيشتر شدند به طرف خيابان هجوم بردند. كبوتر پرواز كرد. و در سياهي آسمان ناپديد شد. كودك از خواب بلند شد راه افتاد همراه مردها رفت دوباره كسي دستور شليك داد. درخت بزرگ و بلند تر شد. مردي افتاد. كودك محكمتر قدم بر مي داشت .از باغچه صدايي آمد. صداي مرگ به شماره افتاد.زن دست به تنه ي درخت زد و بلند شد .كودك سنگي بر داشت و به طرف جغد پراند .جغد با دومين سنگ كودك افتاد . كبوتر برگشت روي درخت نشست. كودك كنار درخت ايستاد به كبوتر نگاه كرد. مرد روي جغد پا گذاشت . كودك خنديد زن از با غچه با دستاني گل آلود بيرون آمد. برف شروع كرد به بارش. درخت از سرما رقصيد. كوچه پر شد از صداي هلهله. مرد دست كودك را گرفت كودك هم دست مادرش را گرفت.زن چادرش را از تنه ي درخت باز كرد صداي چكمه ها دورتر ميشد. كبوتربا آرامش نشست.

استهبان
محمد اردیبهشتی
26/10/1387

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

mhp1289
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
16 آبان ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 126
محل سكونت: بندرعباس

ارسالارسال شده در: يكشنبه، 4 اسفند ماه ، 1387 14:39:48    موضوع مطلب: مائرا (ارنست همينگوي) پاسخ همراه با اعلان

مائرا

داستانكي از: «ارنست همينگوي»

مائرا بي حركت دراز كشيده بود. سرش روي بازوانش بود و صورتش توي شن‌ها. در محلي كه خون از بدنش بيرون مي زد، سوزش و درد داشت. هر بار نزديك شدن شاخ گاو را احساس مي‌كرد. گاهي گاو فقط كله مي‌زد . يك‌بار شاخ تا ته در بدنش فرو رفت و مائرا احساس كرد شاخ تا توي شن‌ها فرو مي‌رود . يكي دم گاو را كشيد و بقيه حيوان وحشي رابه باد لعن ونفرين گرفته بودند وهي شنل قرمز را جلوي رويش تكان مي دادند. بالاخره گاو دست كشيد و رفت. عده‌اي مائرا را بلند كردند و دوان دوان به طرف حفاظ دور ميدان بردند و از خروجي مخصوص پيچيدند توي راهروي زير جايگاه سرپوشيده و به طرف درمانگاه رفتند.
مائرا را روي تخت خواباندند و يكي رفت پي دكتر. دكتر دوان دوان از اصطبل آمد آن‌جا، او مشغول دوخت و دوز اسب‌هاي نيزه دارها بود. بايد صبر مي‌كرد و دست‌هايش را مي‌شست. بالاي سرشان توي جايگاه سرپوشيده جمعيت يكبند فرياد مي‌كشيد. مائرا احساس مي‌كرد همه چيز بزرگ و بزرگتر وبعد كوچك و كوچك‌تر مي‌شود و بعد از نو بزرگ و بزرگ‌تر و باز كوچك و كوچك‌تر. بعد عين فيلمي با دور تند همه چيز سرعت گرفت و تند و تند تر شد. بعد او مرده بود.

از كتاب: «در زمان ما» - ترجمه: «شاهين بازيل»



نگاه نو
منشور وارگي متن


اين داستانك به ما چه مي‌گويد؟ مجموعه‌ي اين واژگان كه در ساختار اين متن كوتاه در كنار يكديگر قرار گرفته‌اند بر چه دلالت مي‌كند؟ مي‌توانيم به كلمه‌ها و نسبت‌هاي ساختاري اين داستان فكر كنيم و معاني گوناگوني را كه مي‌توانند وجود داشته باشند، مجسم سازيم.
مائرا در اين متن قرباني است. او با ضربه‌هاي وحشيانه‌ي گاو كشته مي‌شود. او قرباني سنت بي‌رحمانه‌اي است فرهنگ مسلط جامعه آن را طلب مي‌كند و نشانه‌ي آشكار آن مردمي هستند كه به رغم دريده شدن شكم مائرا هنوز يك بند فرياد مي كشند. از اين منظر، داستانك تلنگري به يك سنت و آيين فرهنگي بي‌رحمانه است. نقدي بر سنت گاوبازي اسپانيا كه در آن انسان و حيوان هر دو در نهايت قرباني بي‌رحمي مسلط جامعه هستند.
اما درست معناي متضاد اين را نيز مي‌توان از متن برداشت كرد. مائرا قرباني مي‌شود. او مي‌ميرد تا آييني ملي و تاريخي برجاي بماند. مائرا مي ميرد، اما مرگ او باشكوه و غرور آفرين است. زيرا در ميدان مبارزه مرده است. سنتي عظيم و پردامنه او را با ميراث ارزشمند پدرانش پيود مي‌زند و به مرگش معنا مي‌بخشد. مرگ با شور و هيجان مردمي مي آميزد كه بخشي از هويت خود را از آيين گاوبازي مي‌گيرند.
در بخش پاياني اين داستانك نويسنده تصوير و كيفيت مرگ را نشان مي‌دهد. پس شايد معناي اين داستان واكاوي مرگ باشد. چيستي و شايد بي هودگي آن!
اما زندگي در جايگاه سرپوشيده ادامه دارد. مردم يك بند فرياد مي‌زنند. پس مي‌توان مرگ را به فراموشي سپرد و به زندگي فكر كرد. اين داستان زندگي را نشان مي‌دهد. نويسنده با تصوير مرگ شكوه و جلال زندگي را نشان مي‌دهد.
شايد معناي داستان در گاو متجلي شده است. گاو سمبلي از طبيعت و قدرت است. گاو با همه‌ي بار نمادين آن افقي تازه به روي متن مي‌گشايد. قدرت باروري ، طبيعت ناب و وحشي ، قدرت مطلق و عنان گسيخته كه همچون توفاني مي وزد. ستايشي از قدرت.
اما شايد معنايي فلسفي در كار باشد. رو در روي انسان و طبيعت ، انسان و هستي. زندگي و طبيعتي كه بايد با آن جنگيد و در صورت لزوم در برابرش قرباني شد و جان داد. چنان كه همينگوي در جايي مي‌گويد:«زندگي سخت و بي رحم است ، اما ارزش جنگيدن دارد.» از اين منظر گاو سمبل زندگي ، نشانه‌ي هستي كور و بي‌ر‌حم است كه گاه بر آن چيره مي‌شوي و گاه او بر تو چيره مي‌شود. همچون دريا يا ماهي بزرگي كه در داستان بلند «پيرمرد و دريا»‌ رو در روي ماهيگير پير قرار مي‌گيرد و در نهايت هر او هم پيروز هستند و هم شكست خورده! زيرا ماهيگير قدرت خود را به رخ طبيعت كشيده است و طبيعت نيز با كوسه‌هايي كه ماهي را مي‌‌خورند، بي‌رحمي‌اش را نشان ماهيگير مي‌دهد. در اين داستانك نيز مائرا مي‌ميرد اما شجاعت و قدرتش را به رخ طبيعت كشيده است. او شجاعت آن را داشته كه در برابر گاو وحشي به ايستد ، زندگي كند و بميرد.
حال مي‌توان پرسيد كه كدام يك اين ها معناي واقعي متن است؟ آيا معناي مسلط و قطعي وجود دارد؟ هر يك از اين معاني يا معناهاي متصور ديگري را برگزينيم، در نهايت انتخاب كرده‌ايم. معنايي است كه ما در جايگاه خواننده برگزيده‌ايم ، اما اين ديگر معاني ممكن و موجود متن را انكار نمي‌كند. چنين است كه شاهكارهاي تاريخ ادبيات در هر زمان و در هر منظر به رنگ و سيمايي متفاوت جلوه مي‌كنند. مثلا شعر حافظ را به چندين روايت مي‌توان دريافت و هركس از ظن خود همراه آن شد. از خراباتي مست و خرقه آلوده تا لسان الغيبي كه كلامش اعجاز آسماني است. اما در نهايت اين خود متن است كه با تكثري از معاني گوناگون برجاي مي‌ماند و راز نامكشوف خويش را به رخ مي‌كشد. و شايد راز ماندگاري آثار بزرگ در همين باشد. رقصي ميان معنا پذيري و معنا گريزي. جلوه گري و پوشيدگي. متوني از اين دست را مي‌توان چون منشوري ميان انگشتان چرخاند و هر لحظه به تابش و طيفي تازه از آن نگريست. زيبايي كه هر آن به رنگي ديگر جلوه مي كند.

نقد و بررسي از: عليرضا محمودي ايرانمهر
‌ برگرفته از مجله‌ي «روان شناسي و هنر» شماره‌ي دوم و سوم

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب شناسه Yahoo

mhp1289
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
16 آبان ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 126
محل سكونت: بندرعباس

ارسالارسال شده در: سه شنبه، 13 اسفند ماه ، 1387 16:43:19    موضوع مطلب: گدا (غلامحسين ساعدي) پاسخ همراه با اعلان

گدا

نويسنده: غلامحسين ساعدي


1

يه ماه نشده سه دفعه رفتم قم و برگشتم، دفعه‌ي آخر انگار به دلم برات شده بود كه كارها خراب مي‌شود اما بازم نصفه‌هاي شب با يه ماشين قراضه راه افتادم و صبح آفتاب نزده، دم در خونه‌ي سيد اسدالله بودم. در كه زدم عزيز خانوم اومد، منو كه ديد، جا خورد و قيافه گرفت. از جلو در كه كنار مي‌رفت هاج و واج نگاه كرد و گفت: «خانوم بزرگ مگه نرفته بودي؟»

روي خودم نياوردم،‌ سلام عليك كردم و رفتم تو، از هشتي گذشتم، توي حياط، بچه ها كه تازه از خواب بيدار شده بودند و داشتند لب حوض دست و رو مي‌شستند، پاشدند و نگام كردند. من نشستم كنار ديوار و بقچه‌مو پهلوي خودم گذاشتم و همونجا موندم . عزيز خانوم دوباره پرسيد: «راس راسي خانوم بزرگ، مگه نرفته بودي؟»

گفتم: «چرا ننه جون، رفته بودم، اما دوباره برگشتم.»

عزيز خانوم گفت: «حالا كه مي خواستي بري و برگردي، چرا اصلاً رفتي؟ مي‌موندي اين جا و خيال مارم راحت مي كردي.»

خنديدم و گفتم: «حالا برگشتم كه خيالتون راحت بشه، اما ننه، اين دفعه بي‌خودي نيومدم، واسه كار واجبي اومدم.»

بچه‌ها اومدند و دوره‌ام كردند و عزيز خانوم كه رفته رفته سگرمه‌هاش توهم مي رفت، كنار باغچه نشست و پرسيد: «كار ديگه‌ات چيه؟»

گفتم: «اومدم واسه خودم يه وجب خاك بخرم، خوابشو ديدم كه رفتني‌ام.»

عزيز خانوم جابجا شد و گفت: «تو كه آه در بساط نداشتي، حالا چه جوري مي‌خواي جا بخري؟»

گفتم: «يه جوري ترتيبشو داده‌م.» و به بقچه‌ام اشاره كردم.

عزيز خانوم عصباني شد و گفت: «حالا كه پول داري پس چرا هي مياي ابنجا و سيد بيچاره رو تيغ مي زني؟ بدبخت از صبح تا شام دوندگي مي كنه، جون مي‌كنه و وسعش نمي‌رسه كه شكم بچه‌هاشو سير بكنه، تو هم كه ول‌كنش نيستي، هي ميري و هي مياي و هر دفعه يه چيزي ازش مي‌گيري.»

بربر زل زد تو چشام كه جوابشو بدم و منم كه بهم برخورده بود، جوابشو ندادم. عزيزه غرولندكنان از پله‌ها رفت بالا و بچه‌هام با عجله پشت سرش، انگار مي‌ترسيدند كه من بلايي سرشون بيارم. اما من همونجا كنار ديوار بودم كه نفهميدم چطور شد خواب رفتم. تو خواب ديدم كه سيد از دكان برگشته و با عزيزه زير درخت ايستاده حرف منو مي زنه، عزيزه غرغرش دراومده و هي خط و نشان مي كشه كه اگر سيد جوابم نكنه خودش ميدونه چه بلايي سرم بياره. از خواب پريدم و ديدم راسي راسي سيد اومده و تو هشتي، بلند بلند با زنش حرف ميزنه. سيد مي‌گفت: «آخه چه كارش كنم، در مسجده، نه كندنيه، نه سوزوندني، تو يه راه نشونم بده، ببينم چه كارش مي‌تونم بكنم.»

عزيز خانوم گفت: «من نمي‌دونم كه چه كارش بكني، با بوق و كرنا به همه‌ي عالم و آدم گفته كه يه پاپاسي تو بساطش نيس، حالا اومده واسه خودش جا بخره، لابد وادي‌السلام و اينا رو پسند نمي‌كنه، مي خواد تو خاك فرج باشه. حالا كه اينهمه پول داره، چرا ول‌كن تو نيس؟ چرا نميره پيش اوناي ديگه؟ اين همه پسر و دختر داره، چون تو از همه پخمه‌تر و بيچاره‌تري اومده وبال گردنت شده؟ سيد عبدالله، سيد مرتضي، جواد آقا، سيد علي، اون يكيا، صفيه، حوريه، امينه آغا و اون همه داماد پولدار، چرا فقط ريش تو را چسبيده؟»

سيد كمي صبر كرد و گفت: «من كه عاجز شدم، خودت هر كاري دلت مي خواد بكن، اما يه كاري نكن كه خدا رو خوش نياد، هر چي باشه مادرمه.»

از هشتي اومدند بيرون و من چشمامو بستم و خودمو به خواب زدم. سيد از پله ها رفت بالا و بعد همانطور بي سر و صدا اومد پايين و از خانه رفت بيرون. من يه تيكه نون از بقچه‌م درآوردم و خوردم و همونجا دراز كشيدم و خوابيدم. شبش تو ماشين آنقدر تكون خورده بودم كه نمي تونستم سرپا وايسم. چشممو كه باز كردم، هوا تاريك شده بود و تو اتاق چراغ روشن بود. چند دفعه سرفه كردم و بعد رفتم كنار حوض، آبو بهم زدم، هيشكي بيرون نيومد، پله‌ها رو رفتم بالا و ديدم عزيز خانوم و بچه ها دور سفره نشسته‌اند و شام مي خورند، سيد هنوز نيومده بود، توي دهليز منتظر شدم، شام كه تمام شد، سرمو بردم تو وگفتم: «عزيز خانوم، عزيز خانوم جون.»

ماهرخ دختر بزرگ اسدالله از جا پريد و جيغ كشيد، همه بلند شدند، عزيز خانوم فتيله‌ي چراغو كشيد بالا و گفت: «چه كار مي‌كني عفريته؟ مي‌خواي بچه هام زهره ترك بشن؟»

پس پس رفتم و گفتم: «مي‌خواستم ببينم سيد نيومده؟»

عزيز خانوم گفت: «مگه كوري، چشم نداري و نمي‌بيني كه نيومده؟ امشب اصلاً خونه نمياد.»

گفتم: «كجا رفته؟»

دست و پاشو تكان داد و گفت: «من چه مي دونم كدوم جهنمي رفته.»

گفتم: «پس من كجا بخوابم؟»

گفت: «روسر من، من چه مي‌دونم كجا بخوابي، بچه‌هامو هوايي نكن و هر جا كه مي خواي بگير بخواب.»

همونجا تو دهليز دراز كشيدم و خواب رفتم. صبح پا شدم، مي‌دونستم كه عزيزه چشم ديدن منو نداره اين بود كه تا نماز خوندم پا شدم از خونه اومدم بيرون و رفتم حرم. اول حضرت معصومه را زيارت كردم و بعد بيرون در بزرگ حرم، چارزانو نشستم و صورتمو پوشوندم و دستمو دراز كردم طرف اونايي كه براي زيارت خانوم مي‌اومدند. آفتاب پهن شده بود كه پاشدم و پولامو جمع كردم و گوشه‌ي بقچه گره زدم و راه افتادم. نزديكياي ظهر، دوباره اومدم خونه‌ي سيد اسدالله. واسه بچه ها خروس قندي و سوهان گرفته بودم، در كه زدم ماهرخ اومد، درو نيمه باز كرد و تا منو ديد فوري درو بست و رفت. من باز در زدم، زن غريبه اي اومد و گفت: «سيد اسدالله سه ماه آزگاره كه از اين خونه رفته.»

گفتم: «كجا رفته؟ ديشب كه اين جا بود.»

زن گفت: «نمي دونم كجا رفته، من چه مي‌دونم كجا رفته.»

درو بهم زد و رفت، مي دونستم دروغ ميگه، تا عصر كنار در نشستم كه بلكه سيد اسدالله پيدايش بشه، وقتي ديدم خبري نشد، پا شدم راه افتادم، يه هو به كله‌م زد كه برم دكان سيدو پيدا بكنم. اما هر جا رفتم كسي سيد اسدالله آيينه بندو نمي شناخت، كنار سنگ‌تراشي‌ها آيينه‌بندي بود كه اسمش سيد اسدالله بود، يه مرد با عمامه و عبا اونجا نشسته بود. مي‌دونستم سيد هيچ وقت عمامه نداره. برگشتم و همينطور ول گشتم و وقت نماز كه شد رفتم حرم و صدقه جمع كردم و اومدم تو بازار. تا نزديكياي غروب اين در و اون در دنبال سيد اسدالله گشتم، مثل اون وقتا كه بچه بود و گم مي‌شد و دنبالش مي‌گشتم. پيش خود گفتم بهتره باز برم دم در خونه‌ش، اما ترس ورم داشته بود، از عزيزه مي‌ترسيدم، از بچه‌هاش مي ترسيدم، از همه مي‌ترسيدم، ‌زبانم لال، حتا از حرم خانوم معصومه‌م مي‌ترسيدم، يه دفعه همچو خيالات ورم داشت كه فكر كردم بهتره همون روز برگردم، رفتم پاي ماشين‌ها كه سيد اسدالله را ديدم با دست‌هاي پر از اونور پياده‌رو رد مي شد، صداش كردم ايستاد، دويدم و دستشو گرفتم و قربون صدقه‌اش رفتم و براش دعا كردم، جا خورده بود و نمي‌تونست حرف بزنه، زبونش بند اومده بود و هاج و واج نگام مي كرد. گفتم: «ننه جون، نترس، نميام خونه‌ت، مي‌دونم عزيز خانوم چشم ديدن منو نداره، من فقط دلم برات يه ذره شده بود، مي‌خواستم ببينمت و برگردم.»

سيد گفت: «آخه مادر، تو ديگه يه ذره آبرو برا من نذاشتي، عصري ديدمت تو حرم گدايي مي‌كردي فوري رد شدم و نتونستم باهات حرف بزنم، آخر عمري اين چه كاريه مي‌كني؟»

من هيچ چي نگفتم. سيد پرسيد: «واسه خودت جا خريدي؟»

گفتم: «غصه‌ي منو نخورين، تا حال هيچ لاشه‌اي رو دست كسي نمونده، يه جوري خاكش مي‌كنن.»

بغضم تركيد و گريه كردم، سيد اسدالله‌م گريه‌ش گرفت، اما به روي خودش نياورد و از من پرسيد: «واسه چي گريه مي‌كني؟»

گفتم: «به غريبي امام هشتم گريه مي‌كنم.»

سيد جيب‌هاشو گشت و يك تك تومني پيدا كرد و داد به من و گفت: «مادر جون، اين‌جا موندن واسه تو فايده نداره، بهتره برگردي پيش سيد عبدالله، آخه من كه نمي‌تونم زندگي تو رو روبرا كنم، گدايي‌م كه نمي‌شه، بالاخره مي‌بينن و مي‌شناسنت و وقتي بفهمن كه عيال حاج سيد رضي داره گدايي مي‌كنه، استخوناي پدرم تو قبر مي لرزه و آبروي تمام فك و فاميل از بين ميره، برگرد پيش عبدالله، اون زنش مثل عزيزه سليطه نيس، رحم و انصاف سرش ميشه.»

پاي ماشين‌ها كه رسيديم به يكي از شوفرا گفت: «پدر، اين پيرزنو سوار كن و شوش پياده‌ش بكن، ثواب داره.»

برگشت و رفت، خداحافظي‌م نكرد ، ديگه صداش نزدم، نمي خواست بفهمند كه من مادرشم.


2

تو خونه‌ي سيد عبدالله دلشون برام تنگ شده بود. سيد با زنش رفته بود و

بچه ها خونه رو رو سر گرفته بودند. خواهر گنده و باباغوري رخشنده هم هميشه‌ي خدا وسط ايوان نشسته بود و بافتني مي‌بافت، صداي منو كه شنيد و فهميد اومدم، گل از گلش واشد، بچه‌هام خوشحال شدند، رخشنده و سيد عبدالله قرار نبود به اين زودي‌ها برگردند، نون و غذا تا بخواي فراوان بود، بچه ها از سر و كول هم بالا مي‌رفتند و تو حياط دنبال هم مي‌كردند،

مي‌ريختند و مي‌پاشيدند و سر به سر من مي‌ذاشتند و مي‌خواستند بفهمند چي تو بقچه‌م هس. اونام مثل بزرگتراشون مي‌خواستند از بقچه‌ي من سر در بيارن، خواهر رخشنده تو ايوان مي‌نشست و قاه قاه مي‌خنديد و موهاي وزكرده‌شو پشت گوش مي‌گذاشت با بچه‌ها هم‌صدا مي‌شد و مي‌گفت: «خانوم بزرگ، تو بقچه چي داري؟ اگه خوردنيه بده بخوريم.»

و من مي‌گفتم: «به خدا خوردني نيس، خوردني تو بقچه‌ي من چه كار مي كنه.»

بيرون كه مي‌رفتم بچه‌هام مي‌خواستن با من بيان، اما من هرجوري بود سرشونو شيره مي‌ماليدم و مي‌رفتم خيابون. چارراهي بود شبيه ميدونچه، گود و تاريك كه هميشه اونجا مي‌نشستم، كمتر كسي از اون طرفا در مي‌شد و گداييش زياد بركت نداشت و من واسه ثوابش اين كارو مي كردم. خونه كه بر مي‌گشتم خواهر رخشنده مي‌گفت: «خانوم بزرگ كجا رفته بودي؟ رفته بودي پيش شوهرت؟»

بعد بچه ها دوره‌ام مي كردند و هر كدوم چيزي از من مي‌پرسيدند و من خنده‌م مي‌گرفت و نمي‌تونستم جواب بدم و مي‌افتادم به خنده، يعني همه مي‌افتادند و اونوقت خونه رو با خنده مي لرزونديم. خواهر رخشنده منو دوست داشت، خيلي‌م دوست داشت، دلش مي‌خواست يه جوري منو خوشحال بكنه، كاري واسه من بكنه، بهش گفتم يه توبره واسه من دوخت. توبره رو كه تموم كرد گفت: «‌توبره دوختن شگون داره. خبر خوش مي رسه.»

اين جوري‌م شد ، فرداش آفتاب نزده سرو كله‌ي عبدالله و رخشنده پيدا شد كه از ده برگشته بودند، رخشنده تا منو ديد جا خورد و اخم كرد، سيد عبدالله چاق شده بود، سرخ و سفيد شده بود، ريش در آورده بود، بي‌حوصله نگام كرد و محلم نذاشت. پيش خود گفتم حالا كه هيشكي محلم نمي ذاره، بزنم برم، موندن فايده نداره، هركي منو مي بينه اوقاتش تلخ ميشه، ديگه نمي‌شد با بچه‌ها گفت و خنديد، خواهر رخشنده هم ساكت شده بود. سيد عبدالله رفت تو فكر و منو نگاه كرد و گفت: «چرا اين پا اون پا مي‌كني مادر؟»

گفتم: «مي‌خوام بزنم برم.»

خوشحال شد و گفت: «‌حالا كه مي‌خواي بري همين الان بيا با اين ماشين كه ما رو آورده برو ده.»

بچه ها برام نون و پنير آوردند، من بقچه و توبره‌اي كه خواهر رخشنده برام دوخته بود ورداشتم و چوبي رو كه سيد عوض عصا بخشيده بود دست گرفتم و گفتم: «حرفي ندارم، ميرم.»

بچه ها رو بوسيدم و بچه ها منو بوسيدند و رفتم بيرون، ماشين دم در بود، سوار شدم. بچه‌ها اومدند بيرون و ماشينو دوره كردند، رخشنده و خواهرش نيومدند، سيد دو تومن پول فرستاده گفته بود كه يه وقت به سرم نزنه برگردم. صداي گريه‌ي خواهر رخشنده رو از تو خونه شنيدم. دختر بزرگ رخشنده گفت: «اون مي‌ترسه، مي‌ترسه شب يه اتفاقي بيفته.» نزديكياي ظهر رسيدم ده، پياده كه شدم منو بردند تو يه دخمه كه در كوچك و چارگوشي داشت. پاهام، دستام همه درد مي كرد، شب برام نون و آبگوشت آوردند، شام خوردم و بلند شدم كه نماز بخونم در دخمه رو باز كردم، پيش پايم دره‌ي بزرگي بود و ماه روي آن آويزان بود و همه جا مثل شير روشن بود و صداي گرگ مي‌اومد، صداي گرگ، از خيلي دور مي‌اومد، و يه صدا از پشت خونه مي‌گفت: «الان مياد تو رو مي‌خوره گرگا پيرزنا رو دوس دارن.»

همچي به نظرم اومد كه دارم دندوناشو مي‌بينم، يه چيز مثل مرغ پشت بام خونه قدقد كرد و نوك زد. پيش خود گفتم خدا كنه كه هوايي نشم، اين جوري ميشه كه يكي خيالاتي ميشه. از بيرون ترسيدم و رفتم تو. از فردا ديگه حوصله‌ي دره و ماه و بيرونو نداشتم، همه‌ش تو دخمه بودم، دلم گرفته بود، فكر مي‌كردم كه چه جوري شد كه اين جوري شد. گريه مي‌كردم،گريه مي‌كردم به غريبي امام غريب، به جواني سقاي كربلا. ياد صفيه افتاده بودم و دلم براش تنگ شده بود، اما از شوهرش مي‌ترسيدم، با اين كه مي‌دونستم نمي‌دونه من كجام، باز ازش مي‌ترسيدم، وهم و خيال برم مي داشت.

ده همه چيزش خوب بود، اما من نمي‌تونستم برم صدقه جمع كنم. عصرها مي‌رفتم طرفاي ميدونچه و تاشب مي‌نشستم اونجا. كاري به كار كسي نداشتم، هيشكي‌م كاري با من نداشت، كفشامو تو راه گم كرده بودم و فكر مي كردم كاش يكي پيدا مي شد و محض رضاي خدا يه جف كفش بهم مي‌بخشيد، مي‌ترسيدم از يكي بخوام، مي‌ترسيدم به گوش سيد برسه و اوقاتش تلخ بشه، حالم خوش نبود، شب‌ها خودمو كثيف مي‌كردم، بي خودي كثيف مي شدم نمي‌دونستم چرا اين جوري شده‌م، هيشكي‌م نبود كه بهم برسه.

يه روز درويش پيري اومد توي ده. شمايل بزرگي داشت كه فروخت به من، اون شب و شب بعد، همه‌ش نشستم پاي شمايل و روضه خوندم. خوشحال بودم و مي‌دونستم كه گدايي با شمايل ثوابش خيلي بيشتره.

يه شب كه دلم گرفته بود، نشسته بودم و خيالات مي‌بافتم كه يه دفه ديدم صدام مي‌زنن، صدا از خيلي دور بود، درو وا كردم و گوش دادم، از يه جاي دور، انگار از پشت كوه‌ها صدام مي‌زدند. صدا آشنا بود، اما نفهميدم صداي كي بود، همه‌ي ترسم ريخت پا شدم شمايل و بند و بساطو ورداشتم و راه افتادم، جاده ها باريك و دراز بود، و بيابون روشن بود و راه كه

مي‌رفتم همه چيز نرم بود، جاده پايين مي‌رفت و بالا مي‌آمد، خسته‌ام نمي‌كرد همه اينا از بركت دل روشنم بود، از بركت توجه آقاها بود، از آبادي بيرون اومدم و كنار زمين يكي نشستم خستگي در كنم كه يه مرد با سه شتر پيداش شد، همونجا شروع كردم به روضه خوندن، مرد اول ترس برش داشت و بعد دلش به حالم سوخت و منو سوار كرد و خودشم سوار يكي شد. شتر سوم پشت سرما دوتا، آرام آرام مي اومد. دلم گرفته بود و ياد شام غريبان كربلا افتادم و آهسته گريه كردم.


3

به جواد آقا گفتم ميرم كار مي‌كنم و نون مي‌خورم، سير كردن يه شكم كه كاري نداره، كار مي‌كنم و اگه حالا گدايي مي‌كنم واسه پولش نيس، واسه ثوابشه، من از بوي نون گدايي خوشم مياد، از ثوابش خوشم مياد، به شما هم نباس بر بخوره، هر كس حساب خودشو خودش پس ميده و جواد آقا گقت كه تو خونه رام نميده، برم هر غلطي دلم مي خواد بكنم، و درو بست. مي دونستم كه صفيه اومده پشت در و فهميده كه جواد آقا نذاشته من برم تو و رفته خودشو زده، غصه خورده، گريه كرده، و جواد آقا كه رفته توي اتاق، ننوي بچه را تكون داده و خودشو به نفهمي زده. مي‌دونستم كه يه ساعت ديگه جواد آقا ميره بازار. رفتم تو كوچه‌ي روبرو و يه ساعت صبر كردم و دوباره برگشتم و در زدم كه يه دفعه جواد آقا درو باز كرد و گفت: «خب؟»

و من گفتم: «هيچ.»

و راهمو كشيدم رفتم. و جواد آقا اون قدر منو نگاه كرد كه از كوچه رفتم بيرون. و شمايلو از تو بقچه در آوردم و شروع كردم به مداحي مولاي متقيان. زن لاغري پيدا شد كه اومد نگام كرد و صدقه داد و گفت: «پيرزن از كجا مياي، به كجا ميري؟»

گفتم: «از بيابونا ميام و دنبال كار مي گردم.»

گفت: «تو با اين سن و سال مگه مي‌توني كاري بكني؟»

گفتم: «به قدرت خدا و كمك شاه مردان، كوه روي كوه ميذارم.»

گفت: «لباس ميتوني بشوري؟»

گفتم: «امام غريبان كمكم مي‌كنه.»

گفت: «حالا كه اين طوره پشت سر من بيا.»

پشت سرش راه افتادم، رفتيم و رفتيم تو كوچه‌ي خلوتي به خونه‌ي بزرگي رسيديم كه هشتي درندشتي داشت. رفتيم تو، حياط بزرگ بود و حوض بزرگي‌م داشت كه يه دريا آب مي‌گرفت وسط حياط بود و روي سكوي كنار حوض، چند زن بزك كرده نشسته بودند عين پنجه‌ي ماه، دهنشون مي‌جنبيد و انگار چيزي مي‌خوردند كه تمومي نداشت. منو كه ديدند خنده‌شون گرفت و خنديدند و هي با هم حرف مي‌زدند و پچ پچ مي‌كردند و بعد گفتند كه من نمي‌تونم لباس بشورم، بهتره بشينم پشت در. با شمايل و بقچه نشستم پشت در، و اون زن لاغر بهم گفت هر كي در زد ربابه رو خواست راش بدم و بذارم بياد تو. تا چند ساعت هيشكي در نزد. من نشسته بودم و دعا مي‌خوندم، با خداي خودم راز و نياز مي كردم، گوشه‌ي دنجي بود، و از تاريكي اصلاً باكيم نبود. از حياط سرو صدا بلند بود و نمي دونم كيا شلوغ مي كردند، اون زن بهم گفته بود كه سرت تو لاك خودت باشه، و منم سرم تو لاك خودم بود كه در زدند، گفتم: «كيه؟»

گفت: «ربابه رو مي خوام.»

درو وا كردم، مرد ريغونه‌اي تلوتلوخوران آمد تو و يكراست رفت داخل حياط. از توي حياط صداي خنده بلند شد و بعد همه چيز مثل اول ساكت شد، آروم آروم خوابم گرفت، و تو خواب ديدم بازم رفته‌م خونه‌ي صفيه و در مي زنم كه جواد آقا درو باز كرد و گفت خب؟ و من گفتم هيچ، و يك دفعه پريد بيرون و من فرار كردم و او با شلاق دنبالم كرد، تو اين دلهره بودم كه در زدند از خواب پريدم، ترس برم داشت، غير جواد آقا كي مي تونست باشه؟ گفتم: «كيه؟»

جواد آقا: «واكن.»

گفتم: «كي رو مي‌خواي؟»

گفت: «ربابه رو.»

گفتم: «نيستش.»

گفت: «ميگم واكن سليطه.»

و شروع كرد به در زدن و محكم‌تر زدن. همون زن لاغر اومد و گفت: «چه خبره؟»

گفتم: «الهي من فدات شم، الهي من تصدقت، درو وا نكن.»

گفت: «چرا؟»

گفتم: «اگه واكني منو بيچاره مي‌كنه، فكر مي كنه اومدم اين جا گدايي.»

گفت: «اين كيه كه مي‌خواد تو رو بيچاره كنه؟»

گفتم: «جواد آقا، دامادم.»

گفت: «‌پاشو تو تاريكي قايم شو.»

پا شدم و رفتم تو تاريكي قايم شدم، زنيكه درو وا كرد، صداي قدم‌هاشو شنيدم اومد تو و غرولند كرد و رفت تو حياط، از تو حياط صداي غيه و خوشحالي بلند شد، بعد همه چي مثل اول آرام شد. من برگشتم و درو وا كردم، بيرون خوب و روشن و پر بود، بقچه و شمايلو برداشتم و گفتم: «يا قمر بني هاشم، تو شاهد باش كه از دست اينا چي مي كشم.» و از در زدم بيرون.


4

اون شب صدقه جمع نكردم، نون بخور نميري داشتم، عصا بدست، شمايل و بقچه زير چادر، منتظر شدم، ماشين سياهي اومد و منو سوار كرد، از شهر رفتيم بيرون سركوچه‌ي تنگ و تاريكي پياده‌م كرد. آخر كوچه روشنايي كم سويي بود. از شر همه چي راحت بودم، وقتش بود كه ديگه به خودم برسم، به آخر كوچه كه رسيدم در باز بود و رفتم تو. باغ بزرگي بود و درخت‌هاي پير و كهنه، شاخه به شاخه‌ي هم داشتند و صداي آب از همه طرف شنيده مي‌شد، قنديل كهنه و روشني از شاخه‌ي بيدي آويزون بود. زير قنديل نشستم و منتظر شدم، قمر و فاطمه و ماهپاره اومدند، هر چار تا اول گريه كرديم و بعد نشستيم به درد دل، قمرخپله و چاق مانده بود، اما شكمش، طبله‌ي شكمش وا رفته بود، فاطمه آب شده بود و چيزي ازش نمونده بود، اما هنوزم مي‌خنديد و آخرش گريه مي‌كرد. ماهپاره گشنه‌ش بود، همانطور كه چين‌هاي صورتش تكان تكان مي‌خورد انگشتاشو مي‌جويد، نمي‌دونست چشه، اما من مي‌دونستم كه گشنشه، بقچه‌مو باز كردم و نونا رو ريختم جلوش، فاطمه هنوز بقچه‌شو داشت و هنوزم مواظبش بود. ماهپاره شروع كرد به خوردن نونا، همچي به نظرم اومد كه خوردن يادش رفته، يه جوري عجيبي مي‌جويد و مي‌بلعيد، بعد نشستيم به صحبت، و هر سه نفرشون گله كردند كه چرا به ديدنشون نميرم، من هي قسم و آيه كه نبودم، اما باورشون نمي‌شد، بعد، از گدايي حرف زديم و من، فاطمه رو هر كارش كردم از بقچه‌ش چيزي نگفت، بعد رفتيم لب حوض، من همه چي رو براشون گفتم، گفتم كه دنيا خيلي خوب شده، منم بد نيستم، صدقه جمع مي كنم، شمايل مي گردونم، فاطمه گفت: «حالا كه شمايل مي‌گردوني يه روضه قاسم برامون بخون، دلمون گرفته.»

هر چارتامون زير درختا نشسته بوديم، من روضه خوندم، فاطمه اول خنده‌اش گرفت و بعد شروع به گريه كرد، و ما هر چار نفرمون گريه كرديم، از توي باغ هم هاي هاي گريه اومد.


5

دعاي علقمه كه تموم شد، به فكر خونه و زندگيم افتادم، همه را جمع كرده گذاشته بودم منزل امينه آغا. عصر بود كه رفتم و در زدم، خودش اومد درو باز كرد. انگار كه من از قبرستون برگشته‌م بهتش زد، من هيچي نگفتم، نوه‌هاش اومدند، دخترش نبود، و من ديگه نپرسيدم كجاس، مي دونستم كه مثل هميشه رفته حموم.

امينه گفت: «كجا هستي سيد خانوم ؟»

گفتم: «زير سايه‌تون.»

امينه گفت :« چه عجب از اين طرفا؟»

گفتم: «اومدم ببينم زندگيم در چه حاله.»

امينه زيرزمين را نشان داد و گفت: «چند دفه سيد مرتضي و جواد آقا و حوريه اومده‌ن سراغ اينا، و من نذاشتم دست بزنن، به همه‌شون گفتم هنوز خودش حي و حاضره، هر وقت كه سرشو گذاشت زمين، من حرفي ندارم بيايين و ارث خودتونو ببرين.»

از زيرزمين بوي ترشي و سدر و كپك مي اومد، قالي‌ها و جاجيم‌ها را گوشه‌ي مرطوب زيرزمين جمع كرده بودند، لوله‌هاي بخاري و سماورهاي بزرگ و حلبي ها رو چيده بودند روهم، يه چيز زردي مثل گل كلم روي همه‌شون نشسته بود، بوي عجيبي همه جا بود و نفس كه مي‌كشيدي دماغت آب مي افتاد، سه تا كرسي كنار هم چيده بودند، وسطشون سه تا بزغاله‌ي كوچك عين سه تا گربه، نشسته بودند و يونجه مي خوردند. جونور عجيبي‌م اون وسط بود كه دم دراز و كله‌ي سه گوشي داشت و تندتند زمين را ليس مي‌زد و خاك مي‌خورد.

امينه ازم پرسيد: «پولا را چه كردي سيد خانوم؟»

من گفتم: «كدوم پولا؟»

امينه گفت: «عزيزه نوشته كه رفته بودي قم واسه خودت مقبره بخري؟»

گفتم: «تو هم باورت شد؟»

امينه گفت: «من يكي كه باورم نشد، اما از دست اين مردم، چه حرفا كه در نميارن.»

گفتم: «گوشت بدهكار نباشه.»

امينه پرسيد: «كجاها ميري، چه كارا مي كني؟»

گفتم: «همه جا ميرم، تو قبرستونا شمايل مي‌گردونم، روضه مي‌خونم، مداح شده‌ام.»

بچه هاي امينه نيششان باز شد، خوشم اومد، شمايلو نشانشون دادم، ترسيدند و در رفتند.

امينه گفت: «حالا دلت قرص شد؟ ديدي كه تمام دار و ندارت سر جاشه و طوري نشده؟»

گفتم: «خدا بچه‌هاتو بهت ببخشه، يه دونه از اين بقچه‌هام بهم بده، مي خوام واسه شمايلم پرده درست كنم.»

امينه گفت: «نميشه، بچه‌هات راضي نيستن، ميان و باهام دعوا مي كنن.»

گفتم: «باشه، حالا كه راضي نيستن، منم نمي‌خوام.»

و اومدم بيرون. يادم اومد كه شمايل حضرت بهتره كه پرده نداشته باشه، تازه گرد و غبار قبرستون‌ها كافيه كه چشم ناپاك به جمال مباركش نيفته، سر دوراهي رسيدم و نشستم و شروع كردم به روضه خوندن. مردها به تماشا ايستادند. من مصيبت مي‌گفتم و گريه مي‌كردم، و مردم بي‌خودي مي‌خنديدند.


6

ديگه كاري نداشتم، همه‌ش تو خيابونا و كوچه‌ها ولو بودم و بچه ها دنبالم مي‌كردند، من روضه مي‌خوندم و تو يه طاس كوچك آب تربت مي‌فروختم، صدام گرفته بود، پاهام زخمي شده بود و ناخن پاهام كنده شده بود و مي‌سوخت، چيزي تو گلوم بود و نميذاشت صدام دربيايد، تو قبرستون مي‌خوابيدم، گرد و خاك همچو شمايلو پوشانده بود كه ديگه صورت حضرت پيدا نبود، ديگه گشنه‌م نمي‌شد، آب، فقط آب مي‌خوردم، گاهي هم هوس مي‌كردم كه خاك بخورم، مثل اون حيوون كوچولو كه وسط بره‌ها نشسته بود و زمين را ليس مي‌زد. زخم گنده‌اي به اندازه‌ي كف دست تو دهنم پيدا شده بود كه مرتب خون پس مي‌داد، ديگه صدقه نمي‌گرفتم، توي جماعت گاه گداري بچه‌هامو مي‌ديدم كه هروقت چشمشون به چشم من مي‌افتاد خودشونو قايم مي كردند. شب جمعه تو قبرستون بودم، و پشت مرده شور خونه نماز مي‌خوندم كه پسر بزرگ سيد مرتضي و آقا مجتبي اومدند سراغ من كه بريم خونه. من نمي‌خواستم برم. اونا منو به زور بردند و سوار ماشين كردند و رفتيم و من يه دفعه خودمو تو باغ بزرگي ديدم. منو زير درختي گذاشتند و خودشون رفتند تو يه اتاق بزرگي كه روشن بود و بعد با مرد چاقي اومدند بيرون و ايستادند به تماشاي من. پسر سيد مرتضي و آقا مجتبي رفتند پشت درختا و ديگه پيداشون نشد، دو نفر اومدند و منو بردند تو يه راهروي تاريك. و انداختنم تو يه اتاق تاريك و من گرفتم خوابيدم. فردا صبح اتاق پر گدا بود و وقتي منو ديدند، ازم نون خواستند و من روضه‌ي ابوالفضل براشون خوندم. توي يه گاري برامون آبگوشت آوردند و ما همه رفتيم توي باغ كه آبگوشت بخوريم، اما زخم بزرگ شده دهنمو پر كرده بود و من نمي‌تونستم چيزي قورت بدم، بين اونهمه آدم هيشكي به شمايل من عقيده نداشت، يه شب خواب صفيه و حوريه رو ديدم، و يه شب ديگه بچه‌هاي سيد عبدالله رو و شباي ديگه خواب حضرتو، مثل آدماي هوايي ناراحت بودم، از همه طرف بهم فحش مي‌دادند، بد و بيراه مي‌گفتند، مي خواستم برم بيرون. اما پيرمرد كوتوله اي جلو در نشسته بود كه هر وقت نزديكش مي شدم چوبشو يلند مي كرد و داد مي زد: «كيش كيش.» يه روز كمال پسر بزرگ صفيه با يه پسر ديگه اومدند سراغ من. صفيه برام كته و نون و پياز فرستاده بود. كمال بهم گفت همه مي دونن كه من تو گداخونه‌ام، چشماش پر شد و زد زير گريه. بعد بهم گفت كه من مي تونم از راه آب در برم، بعد خواست كفشاشو بهم ببخشه و ترسيد باهاش دعوا بكنند، من ‎از جواد آقا مي‌ترسيدم، از سيد مرتضي مي‌ترسيدم، از بيرون مي‌ترسيدم، از اون تو مي‌ترسيدم. به كمال گفتم: «اگر خدا بخواد ميام بيرون.»

اونا رفتند و پيرمرد جلو در نصف كته و پيازمو ور داشت و بقيه شو بهم داد.

شب شد و من وسط درختا قايم شدم و سفيدي كه زد، من راه آبو پيدا كردم و بقچه و شمايلو بغل كردم و مثل مار خزيدم توي راه آب، چار دست و پا از وسط لجن‌ها رد شدم، بيرون كه رسيدم آفتاب زد و خونه ها به رنگ آتش در اومد.


7

از اون‌وقت به بعد، ديگه حال خوشي نداشتم، زخم داخل دهنم بزرگ شده تو شكمم آويزون بود، دست به ديوار مي‌گرفتم و راه مي‌رفتم، يه چيز عجيبي مثل قوطي حلبي، تو كله‌ام صدا مي كرد، يه چيز مثل حلقه‌ي چاه از تو زمين باهام ‎حرف مي زد، شمايل حضرت باهام حرف مي زد، امام غريبان، خانم معصومه، ماهپاره، باهام حرف مي زدند، يه روز بچه هاي سيد عبدالله رو ديدم كه خبر دادند خاله‌شون مرده، من مي دونستم، از همه چيز خبر داشتم.

يه روز بي‌خبر رفتم خونه امينه، در باز بود و رفتم تو، همه اونجا، تو حياط دور هم جمع‎بودند، سيد اسدالله و عزيزه از قم اومده بودند و داشتند خونه زندگيمو تقسيم مي‌كردند، هيشكي منو نديد، باهم كلنجار مي‌رفتند، به هم‌ديگه فحش مي‌دادند، به سر و كله‌ي هم مي‌پريدند، جواد آقا و سيد عبدالله با هم سر قالي‌ها دعوا داشتند، و امينه زار زار گريه مي‌كرد كه همه زحمتا رو اون كشيده و چيزي بهش نرسيده، صداي فاطمه رو از زيرزمين شنيدم كه صدام مي كرد، يه دفعه كمال منو ديد و داد كشيد، همه برگشتند و نگاه كردند، و بعد آرام آرام جمع شدند دور من، جواد آقا كه چشمانش دودو مي‌زد داد كشيد: «مي‌بيني چه كارا مي‌كني؟»

من دهنمو باز كردم ولي نتونستم چيزي بگم و شمايلو به ديوار تكيه دادم، اونا اول من و بعد شمايل حضرتو نگاه كردند.

جواد آقا گفت: «بقچه‌تو وا كن، مي‌خوام بدونم اون تو چي هس.»

امينه گفت: «سيد خانوم بقچه‌تو وا كن و خيالشونو راحت كن.»

جواد آقا گفت: «يه عمره سر همه‌مون كلاه گذاشته، د ياالله زود باش.»

بقچه مو باز كردم و اول نون خشكه‌ها رو ريختم جلو شمايل، بعد خلعتمو در آوردم و نشانشون دادم، نگاه كردند و روشونو كردند طرف ديگه، كمال پسر صفيه با صداي بلند به گريه افتاد.

============================================================


درباره نويسنده



غلامحسین ساعدی (گوهر مراد) در سال 1341 (24 دی‌ماه) در تبریز به دنیا آمد، در خانواده‌ای کارمند و به قول خودش اندکی بدحال. ساعدی نوشتن را ابتدا به صورت گزارش و تفسیر در هنگامه‌ی نوجوانی آغاز و با نشریات فریاد، صعود و... همکاری کرد و اولین بار در ارتباط با همین نوشته‌ها به زندان افتاد.

نخستین آثارش را از 1334 در مجلات ادبی به چاپ رساند. او که در ابتدا به عنوان نمایشنامه‌نویسی چیره دست (با نام مستعار گوهر مراد) شهرت یافته بود،‌ با نگارش داستان‌های زیبایی چون «گدا»، «دو برادر» و «آرامش در حضور دیگران»، جایگاه خود را به عنوان یکی از خلاق‌ترین داستان‌نویسان ایران نیز تثبیت کرد.

آثار او دستمایه‌ی برخی از بهترین فیلم‌های بلند سینمای ایران قرار گرفته است، که از جمله‌ی آنها می‌توان فیلم‌های "گاو" (ساخته‌ی داریوش مهرجویی، 1348)، "آرامش در حضور دیگران" (ساخته‌ی ناصر تقوایی، 1349) و "دایره‌ی مینا" (ساخته‌ی داریوش مهرجویی، 1353) را نام برد.

در مرداد 1332 هنگام کودتای 28 مرداد وارد دانشکده‌ی پزشکی تبریز شد و در اواخر سال‌های دانشکده فعالیت هنری و ادبی خود را مجدانه پی گیری کرد. ساعدی در دهه‌ی 40 که دوره‌ای خاص در ادبیات ایران محسوب می‌شود، رشد کرد و به تحصیل خود در رشته روان پزشکی ادامه داد. عمده‌ی فعالیت‌های قلمی ساعدی در حوزه نمایش نامه نویسی است و به همراه تنی چند هم چون بیضایی، رادی و نصیریان پیش زمینه‌ی تئاتر را بینان نهادند. بخش دیگر از نوآوری او در زمینه تئاتر چاپ آثار پانتومیم تحت عنوان لال‌بازی‌هاست. ساعدی در اوایل دهه‌ی 50 گاهنامه‌ی الفبا را به همراه تنی چند منتشر نمود و در سال 56 همزمان با احمد شاملو در چاپ مجله‌ی ایرانشهر در خارج از کشور همکاری می‌کند. بعد از انقلاب نیز داستان‌های او هم چنان در کتاب جمعه، ویژه‌ی هنر و ادبیات چاپ می شد. ساعدی در دهه‌ی 60 از ایران خارج به فرانسه رفت.

او در دوم آذر 1364 به علت خون‌ریزی دستگاه گوارش در فرانسه درگذشت و در گورستان پرلاشز در کنار صادق هدایت به خاک سپرده شد.

_________________
-*-M-*-H-*-P-*- آزادي در برپا نكردن آيين است، هرچند آزادي خود آييني ست كه هرگز برپا نمي شود -*-M-*-H-*-P-*-

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب شناسه Yahoo
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   وب سایت جامع استهبان صفحه اول انجمن -> انجمن ادبی

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
رفتن به صفحه 1, 2  بعدي
صفحه 1 از 2
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2007 phpBB Group
صفحه اصلي |  جستجو |  آرشيو اخبار |  تماس با ما

       info@stahban.com  --   stahban@gmail.com

   پیامک: 09179307194    صندوق پستی: 333-74515

استفاده از عکس ها فقط با اجازه عکاس مجاز می باشد.
استفاده از سایر مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع می باشد.

 power by: phpnuke


 




Bookmark and Share