|
reza870
کاربر جدید

 وضعيت: آفلاين 21 آبان ماه ، 1389 تعداد ارسالها: 5
|
ارسال شده در: پنجشنبه، 1 ارديبهشت ماه ، 1390 11:06:15 موضوع مطلب: داستان کوتاه |
|
|
دوستِ من ـ حسن
حاکمی از برخی شهرها بازديد می كرد و هنگام ديدار از محله ما فرمود: شكايتهاتان را صادقانه و آشكارا بازگوييد و از هيچ كس نترسيد، كه زمانه هراس گذشته است!
دوست من ـ حسن ـ گفت: عالی جناب! گندم و شير چه شد؟ تامين مسكن چه شد؟ شغل فراوان چه شد؟ و چه شد آن كه داروی بينوايان را به رايگان می بخشد؟ عالی جناب! از اين همه هرگز، هيچ نديدم!
حاکم اندوهگنانه گفت: خدا مرا بسوزاند؟ آيا همه اينها در سرزمين من بوده است؟ فرزندم! سپاسگزارم كه مرا صادقانه آگاه كردی، به زودی نتيجه نيكو خواهی ديد.
سالی گذشت، دوباره حاکم را ديديم، فرمود: شكايتهاتان را صادقانه و آشكارا بازگویيد و از هيچ كس نترسيد، كه زمانه ديگری است!
هيچ كس شكايتی نكرد، کسی برنخاست که بگوید: شير و گندم چه شد؟ تامين مسكن چه شد؟ شغل فراوان چه شد؟ چه شد آن كه داروی بينوايان را به رايگان میبخشد؟
تنها صدائی ازمیان جمع که پرسید: عالی جناب! دوستِ من ـ حسن ـ چه شد؟ [b] _________________ دیـدار یار غـایب دانی چه ذوق دارد
ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد |
|