صفحه ی اول
انجمن ها ی گفتگو تصاویر
صفحه ی اول انجمن ها ی گفتگو تصاویر
استهبان
تنظیمات کاربری
جستجو تماس با ما
تنظیمات کاربری جستجو تماس با ما
  کاربر مهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت )
امروز 17 بهمن ماه ، 1390
 
 
وب سایت جامع استهبان :: نمايش موضوعات - معرفي رمان (خارجي - ايراني)

`

معرفي رمان (خارجي - ايراني)

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر 

   وب سایت جامع استهبان صفحه اول انجمن -> انجمن ادبی

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

mhp1289
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
16 آبان ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 126
محل سكونت: بندرعباس

ارسالارسال شده در: جمعه، 17 آبان ماه ، 1387 12:28:33    موضوع مطلب: معرفي رمان (خارجي - ايراني) پاسخ همراه با اعلان

با سلام
دوستان بياييد با هم هر كه هر چه رمان باحال و خوندني و جالب ديده رو به بقيه معرفي كنيم.
تا هم به ادب دوستان كمك كرده باشيم و هم براي خوندن يه رمان خوب حالا چه ايراني چه خارجي سردرگم نشيم
و يه رماني رو بخونيم كه وقتي به آخرش رسيديم حسرت وقت از دست رفته كه براي رمان هدر رفته رو نخوريم
اوليش رو خودم معرفي ميكنم
بياييد سعي كنيم به همين شيوه معرفي كنيم
يعني توضيحات مختصري از رمان (نه توضيحات كليدي كه خوندن رمان رو مثل يه فيلم كه آخرش ديده باشيم رو بي ارزش كنه) ارايه بديم و بهترين مترجمش رو معرفي كنيم اگه رمان خارجي هست و انتشارات اون رمان با اون مترجم يا نويسنده هم درج بشه تا دوستان در صورتي كه دوست داشته باشن براي تهيه رمان سريع تر اقدام كنن
اميدوارم مديران سايت و بازديدكنندگان از اين بخش استقبال كنن

با سپاس: mhp

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب شناسه Yahoo
تشکر کاربران
Modir(جمعه، 17 آبان ماه ، 1387 13:45:47), saboonati(جمعه، 17 آبان ماه ، 1387 13:58:54), تشکر mhp1289 از اين تاپيک 

mhp1289
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
16 آبان ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 126
محل سكونت: بندرعباس

ارسالارسال شده در: جمعه، 17 آبان ماه ، 1387 12:34:59    موضوع مطلب: كوري (ژوزه ساراماگو) پاسخ همراه با اعلان

------------------------------------------------------------
نام رمان: كوري
نويسنده: ژوزه ساراماگو --- (نويسنده پرتغالي و برنده جايزه نوبل ادبي 1998) ---
برگردان به پارسي (مترجم): اسدالله امرايي
ناشر: مرواريد
------------------------------------------------------------

ما نمی بینیم خیال می کنیم که می بینیم!

برای لحظاتی چشم هایتان را ببندید، پلک ها را روی هم بگذارید و بیاندیشد. حالا تصور کنید که کور شده اید و دیگر نمی بینید، آری همین طور که چشم هایتان را بسته اید، به آخرین تصویری که دیدید فکر کنید و با خود بگویید که:" من کور شده ام و دیگر هیچ چیز و هیچ کس را نخواهم دید". ادامه بدهید، نترسید و خود را به دست اوهامی که به شما هجوم می آورند بسپارید، شما کور نشده اید، تنها در حال تصور کوری هستید، پس همچنان ادامه بدهید. حالا همین طور که در کابوس کوری به سر می برید و دارید نابینایی را تصور می کنید اندکی بیشتر ذهنتان را رها کنید و این بار بیاندیشید که در جامعه ای زندگی می کنید که همه مردم آن نمی بینند، در ذهنتان کشوری را با مردمانی تصور کنید که هیچ کدامشان نمی بینند. خیال کنید در کشور کورها زندگی می کنید، در کشوری که از رئیس جمهور گرفته تا بقّال و پزشک و سپور و همه و همه کورند.
آری، می فهمم. الان خوشحالید از اینکه تمام چیزهایی که دیدید، کابوس بوده و جز خیالی سخت و دردناک، هیچ. " ژوزه ساراماگو" نویسنده چیره دست پرتقالی در رمان برنده جایزه نوبل ادبی ۱۹۹۸، "کوری"، این دنیا را برای خواننده ترسیم کرده و حکایت زندگی در کشور کورها را تعریف می کند. "کوری"، حکایت بازگشت به توحش و بربریت، بلکه ماقبل آن و بدتر از آن است."کوری"، حدیث بازگشت از همه به هیچ، از عزیز به حزیز و از اوج قله به عمق دره است.
ساراماگو در این رمان خواننده را در سفری از یک جامعه متمدن و امروزی به یک جامعه حیوانی با خصوصیات و جنبه های حیوانی می برد. او خواننده را در این سفر با ارزشهای انسانی بیش از پیش آشنا می کند، مقدمه و لازمهء این آشنایی، شناخت بعد حیوانی و خلق و خوی وحشی گری در انسان است. نویسنده با بردن خواننده به عمق توحش، او را با وحشی گری و خلق و خوی حیوانی مستتر در قید و بندهای هنجارهای اجتماعی امروز آشنا می کند. خالق اثر، شما را با خود به جایی می برد که در آنجا هیچ چیز مایه فخر و مباهات نیست. پزشک و دزد و فاحشه و فیلسوف در آنجا با هم برابرند چراکه این خصوصیات خوب یا بد، تنها متعلق به جامعه متمدن انسانی می باشد نه جوامع حیوانی. در جوامع حیوانی تنها یک نفر با آلت و ابزاری خاص که عمدتاْ نامش، قدرت است، رهبری گروه یا دسته را به عهده می گیرد. در دنیایی که ساراماگو برای خواننده ترسیم می کند دقیقاْ به مثابه جامعه ای حیوانی، قدرت مطلقی وجود دارد که گروه برای بهره مند شدن از امکانات اولیه ای مثل غذا و پوشاک باید فرمان پذیر صرف آن قدرت برتر باشد.
در چنین جامعه ای، دیگر نه پیوند خانوادگی معنی دارد، نه تعهدات اخلاقی و نه حتی رعایت شئونات اولیه انسانی. در جامعه ای که برای به دست آوردن قوت لایموتی، دیگر پول و دارایی مالی ارزشی ندارد و زنان مجبورند که برای سیر کردن شکم خود و همسرانشان خویشتن را به قدرت گروه عرضه کنند و مردان باید که دم در کشند و بر غیرت خویش پانهند، تا زندگی ادامه یابد. و لی آیا بر این نوع زیستن، می توان نام زندگی نهاد؟ بله! اما نه زندگی انسانی! زندگی حیوانی تنها نام ممکن برای این نوع از ادامه حیات است.
ساراماگو با تکیه و تأکید بر روی این نوع از ادامه حیات سعی می کند تا با بزرگ کردن و شناساندن عمق توحش و لا ابالی گری مستور در وجود انسان ابعاد وجوه انسانی و متعالی انسان و انسانیت را بیش از پیش به ما بشناساند. او با نمایاندن چینین ورطه هولناک و مهیبی ارزش آدمیت، وجوه پاک بشری و ارزش های انسانی را به رخ می کشد. ساراماگو سعی می کند تا با تصویر جامعه ای متوحش، ارزش بدیهی ترین و دم دست ترین نعمات خداوندی و ساخته های بشری را که ما هر روز از کنارشان، به سادگی و بی توجه عبور می کنیم، نشان دهد. او تلاش می کند، با بستن چشم سر قهرمانانش، چشم دل ما و آنها را به روی معنویات متعالی بشر باز کند تا با حقایق جاری در بطن وجود انسان، بیشتر آشنا شویم و در یابیم که آدم سوای وجود روحیات معنوی چیزی جز حیوانی دو پا نیست.
نوع نثر و شیوه نگارش این داستان بسیار عجیب، نو و ساختار شکن است. پاراگراف های طولانی، عدم استفاده از ساده ترین قوانین نگارش و نادیده گرفتن استفاده از علائم نگارش، باعث شده تا خواننده صریح تر و بی واسطه با شخصیتهای داستان ارتباط برقرار کند. عدم استفاده از نامها و اسامی و تنها، معرفی شخصیتها با خصوصیات و صفاتشان، به شدت در خدمت فضای سور رئال و وهم انگیز اثر می باشد. توصیف های نه چندان دقیق و شرح مکان و زمان های نا معلوم و نامشخص باعث شده تا خواننده در فضایی عجیب و کابوس وار دچار توهم و تشویش شود. نویسنده سعی کرده تا این وهم و نگرانی را با خلق کردن محیطی ملبس به طنز تعدیل کند، اما وجود همین طنز که بسیار تلخ و گزنده است، کاملاْ به خدمت اثر درآمده و خالق آن را در توصیف فضایی مالیخولیایی، غیر واقعی و آزار دهنده کمک کرده.
نوشتن درباره "کوری" و نادیده گرفتن ترجمه فصیح و روان "اسدالله امرایی" به خیانتی غیر قابل بخشش می ماند. ترجمه عالی امرایی به طرز عجیب و خارق العاده ای، همخوان و همسو با متن ساده و روان داستان است. هرچند به دلیل نوع روایت و نگارش،خواننده در ابتدا با اندکی سختی مواجه می شود اما نثر ساده و بی تکلّف ساراماگو، که با ترجمه سلیس و ساده امرایی همراه شده، خواننده را به جایی می رساند که کنار گذاشتن کتاب برایش به شدّت مشکل می شود. در باب ترجمه عالی امرایی همین اشاره بس که تمام ضرب المثل ها و استعاره های استفاده شده توسط نویسنده با چنان دقت و وسواسی به فارسی ترجمه شده که نه تنها این همه مثل، فهم خواننده را مشکل نمی کند، بلکه درک داستان را برایش ساده تر، هم می کند.
در پایان تمام دوستان عزیز را به خواندن این اثر زیبا و بی بدیل دعوت می کنم، تا شما نیز به اندازه ای که باید، از مطالعه این کتاب و مکاشفات موجود در آن لذت ببرید.

با سپاس: mhp

_________________
-*-M-*-H-*-P-*- آزادي در برپا نكردن آيين است، هرچند آزادي خود آييني ست كه هرگز برپا نمي شود -*-M-*-H-*-P-*-


آخرين ويرايش توسط mhp1289 در تاريخ چهارشنبه، 13 آذر ماه ، 1387 13:14:40; دفعات ويرايش در مجموع : 1 مرتبه

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب شناسه Yahoo

saboonati
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
17 آبان ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 47

ارسالارسال شده در: جمعه، 17 آبان ماه ، 1387 14:12:28    موضوع مطلب: داستان كوتاه: اشتباه از من بود پاسخ همراه با اعلان

===============================
نام داستان: اشتباه از من بود
نويسنده: جعفر مدرس صادقي

درباره نويسنده:
جعفرمدرس صادقي،داستان نويس و متولد 1333است . اهل اصفهان و ساكن تهران است . فارغ التحصيل ادبيات انگليسي آثار او :
مجموعه داستان: بچه ها بازي نمي كنند. قسمت ديگران و داستانهاي ديگر. دوازده داستان.
رمان: نمايش گاوخوني، سفر كسري، بالن مهتا، ناكجا آباد. و ...
===============================

در يكي از رستورانهاي بالا شهر، براي من كار پيدا شد. دوستم كه دايي اش صاحب اين رستوران بود اين كار را برام پيدا كرد. با دايي دوستم فقط دو دقيقه صحبت كردم. مرد خوش مشرب و سرحالي بود. بي آن كه زيادي لفتش بدهد، دستم را گرفت و برد ميزهايي را كه بايد به شان مي رسيدم نشانم داد و گفت شروع كن.. من متصدي هشت تا ميز بودم. اونيفورم مخصوص كار را كه گارسون قبلي مي پوشيد تنم كردم، روي ميزها را با اين كه تميز بود تميز كردم. صندليها را با كه مرتب سر جاي خودشان بود مرتب كردم و به مدير داخلي رستوران، كه بالاي سرم ايستاده بود و نگاهم مي كرد و مرد بد اخمي بود. گوش دادم كه مي گفت: گارسون قبلي را براي اين بيرون كرده بودند كه مرد بد اخمي بود. مشتريها را آنطور كه بايد تحويل نمي گرفت و چند بار ظرف غذا را برگردانده بود و بدتر از همه، از مشتريها انعام مي خواست ـ خب بعضيها خودشان
مي دادند، اما او آنقدر پر رو بود كه از آنهايي هم كه نمي دادند بزور مي گرفت ـ و از مشتريها زيادي پول مي گرفت و پول اضافي را به جيب مي زد و دزد بود.
من خنديدم و گفتم اتفاقاً آدم خيلي خوبي هستم و اصلاً اهل اين حرفها نيستم و
ان شاءالله اين را ثابت خواهم كرد. مدير داخلي يك دسته برگ صورتحساب به م داد. ليست غذاها را هم، كه به ديوار بود. نشانم داد و گفت «تا ببينيم»
اول از همه، يك پيره مرد سفيد موي سرخ روي كوتاه قد وارد شد. من تعظيم كردم و به قسمت خودم راهنماييش كردم. گارسونهاي ديگر حواسشان نبود و هنوز خودشان را آماده نكرده بودند پيره مرد را كه مي بردم سر ميز ديدم چپ چپ به من نگاه مي كردند و چشم غره مي رفتند. انگار با خودشان مي گفتند ببين پسره، هنوز از گرد راه نرسيده، چه لقمه ي چرب و نرمي را از چنگمان درآورد. پيره مرد معلوم بود خيلي از من خوشش آمده بود. معلوم بود قبلاً هم اينجا مي آمده چون خيلي راحت بود و فقط به من با تعجب نگاه مي كرد. نشست سرويس بردم. سنگ تمام گذاشتم. پيره مرد از اينهمه ظرافت و سليقه ي من ماتش برده بود. اصلاً انتظار نداشت از همان نگاه اول انگار كه چيز
فوق العاده اي در ناصيه ي من ديده بود و فهميده بود كه آدم حسابي هستم و از زمين تا آسمان با گارسونهاي ديگر فرق دارم.
سرويس چيدن كه تمام شد، براش سوپ مخصوص بردم. كمكش كردم پيشبندش را به سينه اش سنجاق كند و با متانت و در حالي كه سرم را خم كرده بودم و با صداي گرم و مهرباني كه خودم نمي دانستم از كجا در مي آمد، پرسيدم « غذا چي ميل
مي فرماييد؟»
نگاهش روي من ثابت مانده بود و قاشق اول سوپش را كه داشت به دهان مي برد نيمه ي راه نگه داشته بود و ذوق زده گفت: «شما تازه آمديد؟»
گفتم: بله قربان
پولدار بود ـ معلوم بود. همين آرامشي كه داشت، همين كه دستش را با قاشق سوپ ميان زمين و هوا به اين راحتي نگه داشته بود بي آن كه يك قطره هم بريزد، و از لپهاي گل انداخته اش، معلوم بود كه پولدار بود. نوك دسته ي قاسق را به دست گرفته بود و توي دهانش كه برد، دهانش اصلاً تكان نخورد. معلوم نبود چطور باز شد و چطور قاشق رفت توش و درآمد، چون لبهاش هيچ تكاني نمي خورد و فقط قاشق مي رفت تو و
مي آمد بيرون. تا اين كه گفت: «شيشليك.»
و باز، قاشق را پر كرد. قاشق درست تا آنجا پر بود كه بايد ـ كه اگر دستش
مي لرزيد، سوپ توي قاشق موج مي خورد، ولي نمي ريخت و ديگر به من نگاه نكرد، اما سرش را تكان داد كه يعني «عجب» و «پس اينطور» و «موفق باشي»‌ـ و من با تعظيم دور شدم، پس پسكي و به آشپزخانه دستور دادم و همان نزديك در، خبردار ايستادم و يك نگاهم به پيره مرد بود، كه اگر اشاره كرد بشتابم و يك نگاهم به در، كه اگر مشتري ديگر آمد بقاپم.
غذا كه آماده شد، با شكوه هر چه تمامتر، بردم سر ميز و آرام آرام، بي آن كه ظرفها را بهم بزنم و سر و صدا را بيندازم. براي ظرف شيشليك جا با زكردم و گذاشتمش وسط ميز و سوپ مخصوص را كه ديگر نمي خورد برداشتم، شيشليك را گذاشتم نزديكتر، باز همه ي چيزهاي روي ميز را نسبت به جاي ظرف غذا مرتب كردم و حالا وقتش بود كه بپرسم چيز ديگري ميل ندارد و پرسيدم ـ آرام كه ثابت كنم گارسون خيلي ملاحظه كاري هستم. و سوپ مخصوص را كه ديگر نمي خورد برداشتم، شيشليك را گذاشتم نزديكتر، باز همه ي چيزهاي روي ميز را نسبت به جاي ظرف غذا مرتب كردم و حالا وقتش بود كه بپرسم چيز ديگري ميل ندارد و پرسيدم ـ آرام كه ثابت كنم گارسون خيلي ملاحظه كاري هستم.
گفت اگر چيزي خواست، خبرم مي كند و تا داشتم مي رفتم دستش را با چنگالي كه به دست داشت، بلند كرد و اشاره كرد سرم را ببرم جلو، بردم پرسيد «اسمت چيه؟» گفتم. پرسيد «مال كجايي؟» گفتم. ديگر چيزي نپرسيد، فقط گفت:«آفرين» كه معلوم نبود منظورش چي بود. شايد مي خواست بگويد آفرين كه در بهار جواني،
آمده اي سركار ـ عوض اين كه توي خيابانها ول بگردي، آمده اي سركار و عاطل و باطل نماني. شايد مي خواست از اين حرفها كه پيره مردها مي زنند بزند و همه ي اين حرفها را با يك آفرين مي گفت. چه مي دانست كه اگر زور پيسي نبود، حاضر بودم تا ابد توي خيابانها ول بگردم و عين خيالم نباشد. حيف از بهار جواني نبود كه سركار تلف بشود؟
باز، رفتم دم در. پشت به ديوار، خبردار، ايستادم و يك چشمم به پيره مرد بود، يك چشمم به در، و دل توي دلم نبود. فكر كردم ديگر بهتر از اين نمي شود. چشم پيره مرد را همين اول كار حسابي گرفته بودم. يك مشتري پر و پا قرص براي قسمت خودم پيدا كرده بودم. توي اين فكر بودم كه چقدر مي توانم از او انعام بگيرم. من كه اصلاً به روي خودم نمي آوردم. نبايد هم به روي خودم مي آوردم. او خودش حتماً مي داد. چون معلوم بود كه از پذيرايي من خوشش آمده بود، و تازه، اگر هم امروز نمي داد،
مي دانستم كه فردا توي چنگم بود و فردا هم مي توانستم انتظار داشته باشم كه يك انعام حسابي از او بگيرم. و تازه خود صورتحساب؟ مگر پيره مرد مي توانست عدد پرداخت را درست بخواند؟ از سر ميز پيره مرد تا ميز حساب،‌دم در، درست ده قدم فاصله بود توي اين فاصله مي شد پول اضافي را، اگر پيره مرد مي داد گذاشت توي جيب. يا بقيه ي پول را، اگر پولي كه مي داد بقيه هم داشت. كمتر به ش پس داد. نه ديگر داشتم زيادي تند مي رفتم. خيالاتي شده بودم. امروز تازه روز اول بود. تازه، من يك آدم درستكار و امين بودم. يا دست كم، فعلاً قرار بود كه درستكار و امين باشم. تازه، اگر چشم پيره مرد هم مثل دست و دهانش درست كار مي كرد، كار من زار بود. يادم آمد كه چطور قاشق را مي برد توي دهانش، بي آن كه دستش يك لحظه دهانش را گم كند و مي آورد بيرون، بي آن كه يك ذره سوپ توي قاشقش باقي مانده باشد. به خودم لرزيدم. ديدم دستي دستي دارم شانسي را كه به م رو آورده است از دس مي دهم. من بايد با پيره مرد امين باشم و رضايتش را جلب كنم. بايد همانطور كه تا اين لحظه، از اين لحظه به بعد هم هواي او را داشته باشم، تا او هم هواي من را داشته باشد. شايد بعدها اين پيره مرد آنقدر با من اخت مي شد و رفيق مي شد كه يك كار بهتر از اين برام پيدا مي كرد. اما از طرفي، من نبايد زياد به او نزديك مي شدم. دست كم جلوي گارسونها نبايد نشان مي دادم كه با او دوستم. چون آنها شايد حسودي شان مي شد و ميانه شان با من بد مي شد. مثلاً اگر تعارف مي كرد كه سر ميزش بنشينم ـ نه. به هيچ وجه نبايد قبول مي كردم. چون مدير داخلي ناراحت مي شد و چون اين كار براي گارسون خيلي زياد بود. من فقط بايد او را توي چنگم مي داشتم و سفت هم
مي داشتم كه در نرود.
دم در، خبردار ايستاده بودم و توي اين فكرها بودم و اصلاً حواسم نبود كه چندتا مشتري وارد شدند و گارسونهاي ديگر آنها را قاپيدند و بردند. اول دمغ شدم، اما بعد ديدم چه عيبي داشت كه قسمت من خالي بود، چون من پيره مرد را داشتم و اين خودش خيلي بود. چند نفر خودشان آمدند سر يكي از ميزهاي قسمت من. سرويس بردم. به آشپزخانه دستور غذا دادم و دوباره رفتم دم در، سر جاي سابقم ايستادم. و همانوقت ديدم پيره مرد اشاره مي كرد، صورتحساب مي خواست پيشبندش را باز
مي كرد، كه يك قطره غذا به ش نچكيده بود و تميز تميز بود. حسابش را داشتم.
مي شد صدو سي پنج تومان. اما چون مي خواستم همه چي طبيعي جلوه كند،
دسته ي صورتحسابها را از توي جيبم درآوردم و روي برگ اول، قيمتها را حساب كردم و تنقلات و سرويس را هم اضافه كردم. و كاغذ را گذاشتم توي بشقاب تميز و بشقاب تميز را گذاشتم جلوي پيره مرد.
كجكي نگاهي انداخت به صورتحساب. يكدسته اسكناس نوي تا شده و مرتب توي كيف پولي بود كه از توي جيب بغلش بيرون كشيد. اسكناسها همه سبز، بنفش و چندتا قهوه اي لاي بنفشها، كه دوتاش را جدا كرد و گذاشت روي بشقاب ـ دو تا صد تومني. خم شدم، اسكناسها را با صورتحساب برداشتم و بردم سر ميز حساب. مدير داخلي پشت ماشين حساب مي نشست. كاغذ را گذاشت توي ماشين و بقيه ي پول را داد. داشتم بر مي گشتم سر ميز پيره مرد، كه از ميز ديگر، مشتريهايي كه دستور غذا داده بودند صدام كردند. منتظر غذا بودند. اشاره كردم الان ميام، و داشتم بقيه ي پول را
مي گذاشتم روي بشقاب جلوي پيره مرد، كه نگاهم كردم ديدم بيست و پنج تومن بود. گفتم مي بخشيد. مثل اين كه اشتباه شده.» و برگشتم مدير داخلي زل زده بود داشت نگاهم مي كرد. همانطور نگاهم كرد تا ايستادم دم ميز حساب. گفتم«مثل اين كه اشتباه شده.» بلند گفته بودم ـ هر دو بار، صدام بلندتر از حد معمول بود. مدير داخلي گفت: «نه هيچ هم اشتباه نشده.» باز، برگشتم سر ميز پيره مرد. توي راه با خودم حساب كردم: دويست تومن منهاي صد و سي و پنج تومن، مساوي با شصت و پنج تومن. بالاي سر پيره مرد ايستاده بودم، پول دستم بود و هي با خودم حساب مي كردم ـ چون حسابم از بچگي بد بود و هيچوقت به حسابم مطمئن نبودم. اما چند بار سي و پنج را از صد كم كردم، شصت و پنج را از صد كم كردم، سي و پنج و شصت و پنج را با هم جمع كردم، صد و سي و پنج را با شصت و پنج و شصت و پنج را با صد و سي و پنج جمع كردم و ديدم نه ـ اشتباه نمي كنم. پيره مرد نگاهم مي كرد و منتظر بود
بقيه ي پولش را بگذارم توي بشقاب. اما باز گفتم «فكر مي كنم ـ يعني مطمئنم ـ اشتباه شده.» و باز برگشتم سر ميز حساب. مدير داخلي گفت «چته؟» گفتم «مطئنم اشتباه شده.» خودكاري را كه روي ميزش بود برداشتم و پشت دسته ي صورتحسابها كه دستم بود نوشتم 65=135-200 و نشانش دادم كه درست منها كرده ام و راستي راستي اشتباه شده.
مدير داخلي سرش را گرداند و به مشتريهاي منتظر نگاهي انداخت كه نگاهم
مي كردند و به پيره مرد، كه حوصله اش سر رفته بود و نگاهم مي كرد و اشاره
مي كرد، و باز به من زل زد و حالا همه داشتند نگاهم مي كردند. گارسونها هم. دوتا بيست تومني داد دستم. بقيه ي پول شد شصت و پنج تومن. و آنوقت، آهسته، كه فقط من بشنوم،‌گفت: «حالا درست شد، فضول باشي؟»
زبانم بند آمده بود. نتوانستم بگويم بله. تاره فهميدم كه چه اشتباه بزرگي كرده ام. من اشتباه كرده بودم. حتا نتوانستم بگويم اشتباه از من بود. وقتي كه داشتم مي رفتم سر ميز پيره مرد،‌ديدم هنوز همه دارند نگاهم مي كنند. مشتريها،‌گارسونها و خود پيره مرد. دستم مي لرزيد. پولها را گذاشتم روي بشقاب. نه سرم خم مي شد، نه تنم . مثل چوب شده بودم. يكقدم رفتم عقب و شق و رق ايستادم. حتا نتوانستم بگويم «بسلامت.» مي دانستم كه ديگر فايده اي نداشت. از نگاههاي مدير داخلي و گارسونها و مشتريها همه چي را، فهميده بودم. پيره مرد يك پنج تومني توي بشقاب جا گذاشت. مدير داخلي از پشت ميز پا شد. به ش تعظيم كرد و بسلامت گفت: يكي از گارسونها در برايش باز كرد كه برود بيرون. و من سرجاي خود مانده بودم. حتا دستم پيش نمي رفت كه پنج تومني را بردارد. مدير داخلي به همان گارسون كه در را براي پيره مرد باز كرده بود اشاره كرد كه غذاي مشتريهاي قسمت من را، كه آماده شده بود ببرد. بعد آمد پيش من، پنج تومني را از توي بشقاب برداشت، گذاشت كف دستم و گفت هر چه زودتر اونيفورم گارسون قبلي را درآورم و زحمت را كم كنم و يادم باشد كه از اين به بعد در كارهايي كه به من مربوط نيست دخالت نكنم.
فردا، رفتم پيش دوستم كه عين ماجرا را براش تعريف كنم، حتي مهلت نداد دهانم را باز كنم. گفت «دست خوش! تو كه پاك آبروي ما را بردي! تو دزد بودي و ما خبر نداشتيم؟ لااقل مي خواستي صبر كني عرقت بچاد. از همون روز اول؟»


آخرين ويرايش توسط saboonati در تاريخ يكشنبه، 19 آبان ماه ، 1387 07:52:06; دفعات ويرايش در مجموع : 1 مرتبه

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

mhp1289
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
16 آبان ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 126
محل سكونت: بندرعباس

ارسالارسال شده در: شنبه، 18 آبان ماه ، 1387 19:45:29    موضوع مطلب: استخوان هاي دوست داشتني پاسخ همراه با اعلان

------------------------------------------------------------
نام رمان: استخوان هاي دوست داشتني
نويسنده: آليس زيبولد
برگردان به پارسي (مترجم): فريده اشرفي
ناشر: مرواريد
------------------------------------------------------------

استخوان های دوست داشتنی داستان خیلی سرراستی داره که از هر جا که تعریف کنی باز هم قضیه لو نرفته. اصلا قرار نیست چیزی لو بره. چیزی نیست که لو بره! هسته اصلی داستان تو همون صفحه اول داستان فریاد زده میشه!
سوزی سمن دختری چهارده ساله است که تو راه برگشت به خونه دزدیده شده و به قتل میرسه. باقی ماجرا از دیدگاه روح سوزی روایت میشه. بقیه داستان یعنی اتفاقاتی که همین مرگ (قتل) باعث اون می شوند.
کتاب استخوان های دوست داشتنی فقط میخواد ماجرای زندگی یک خانواده معمولی و خیلی ساده رو تعریف کنه که خیلی اتفاقی حادثه وحشتناکی براشون اتفاق می افته. یکی از بچه های این خانواده ناپدید میشه و دیگه هیچوقت برنمی گرده.
ناراحتی اعضای خانواده - رفتار افرادی که با اونها برخورد دارند - احساسات روح سوزی که شاهد همه این ماجراها هست ولی دستش از انجام هر کاری کوتاهه - و گذر زمان برای این خانواده و اثرات دراز مدتی که این اتفاق داشته ماجراهایی است که استخوان های دوست داشتنی تعریف میکنه.
و چه عجیب که سوزی می میره و به بهشت میره، اما بهشتش اصلا دوست داشتنی نیست! سپهری که سوزی به اون رفته، دنیایی ساخته شده از خاطرات خود اونه. مثل مکان هایی که دیده و زمانی آرزو داشته واردشون بشه. یه دبیرستان - یه خانه دوبلکس با ایوان شیشه ای که همیشه حسرتش را می خورده ...
ولی با اینکه بهشته و هر آرزویی توش برآورده میشه، ولی مهم ترین آرزوی سوزی هیچوقت برآورده نمیشه. اون آرزو داره توی سپهرش بزرگ بشه و بزرگسال بودن رو تجربه کنه، ولی چنین چیزی هیچ وقت محقق نمیشه.
آدم موقع خوندن کتاب دائم منتظر وقوع اتفاق خارق العاده ایه! اینکه قاتل سوزی دستگیر بشه و به بدترین وجه مجازات بشه، جسد گمشده سوزی پیدا بشه، سوزی یهو اعلام کنه معجزه ای اتفاق افتاده و دوباره زنده شده تا برگرده و تمام آرزوهایی برآورده نشده اش رو تجربه کنه، مادرش دست از رفتار احمقانه اش برداره و هزار و یک حادثه دیگه که ماجرا رو به اوج ببره!
ولی بیشتر این اتفاق ها اصلا رخ نمیدن!! یا اگر اتفاق بیفتن، اونقدر دیر و بی حال و حوصله رخ میدن که دیگه واقعه ای در اوج محسوب نمیشن!
استخوان های دوست داشتنی واقعا یک داستان دوست داشتنی است که خیلی از فکرها رو به سر خواننده میاره.
اینکه اگر من مردم، بعدش چه اتفاقی می افته؟ (البته از نظر اون دنیایی نه!) افرادی که من رو می شناخته اند، بعد از مرگ من چه عکس العملی نشون خواهند داد؟ آیا موقع مردن، هنوز آرزوی برآورده نشده ای دارم که حاضر باشم هر کاری بکنم که برگردم و اون آرزو رو محقق کنم؟ (صد البته که هر کسی چنین آرزویی دم مرگ خواهد داشت!)

پيشگفتار كتاب:
سوزي سمن دختر 14 ساله اي است كه به شكل هولناكي به قتل رسيده وروايت اندوهبار مرگ خود را با زباني كودكانه و در عين حال جذاب بيان مي كند. استخوانهاي دوست داشتني داستاني است پر كشش، با نثري جذاب و روان كه با ايجاد حس تعليق، خواننده را لحظه اي به خود رها نمي كند. ترجمه اين كتاب به بيش از سي زبان و تيراژ چند ميلوني آن نشانگر آن است كه آليشزييولد در بيان ايده هايي درباره زندگي پس از مرگ ، نيروي عشق، وفاداري، پاكي انسانها، بهشت و... از توانايي و قريحه سرشاري بر خوردار است.
روايت اول شخص و رگه هاي طنز پنهان نويسنده، بر جذابيت هاي داستان افزوده است.
از ويژگيهاي بارز كتاب آن است كه مترجم با آوردن پا نوشت هاي لازم، برخي از اصطلاحات نامأنوس را براي خواننده فارسي زبان روشن كرده است.

كتاب خوان باشيد!!!
با سپاس: mhp

_________________
-*-M-*-H-*-P-*- آزادي در برپا نكردن آيين است، هرچند آزادي خود آييني ست كه هرگز برپا نمي شود -*-M-*-H-*-P-*-


آخرين ويرايش توسط mhp1289 در تاريخ چهارشنبه، 22 آبان ماه ، 1387 11:36:17; دفعات ويرايش در مجموع : 1 مرتبه

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب شناسه Yahoo

saboonati
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
17 آبان ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 47

ارسالارسال شده در: يكشنبه، 19 آبان ماه ، 1387 08:19:57    موضوع مطلب: داستان كوتاه: چل تيكه پاسخ همراه با اعلان

========================
نام داستان: چل تيكه
نويسنده: محمد پور ثاني

درباره نويسنده:
محمد پور ثاني خرداد 1317 در تهران به دنيا آمد و 2 مرداد 1383 در تهران درگذشت. او فوق ديپلم كتابداري داشت. از 1339 تا 1359، كارمند روابط عمومي بانك سپه بود.
كار مطبوعاتي را به عنوان خبرنگار ورزشي مجله مشير آغاز كرد كه مطالب او، درونمايه‌ي طنز داشت. سپس با روزنامه‌ي آفتاب شرق كه در مشهد چاپ مي‌شد به همكاري پرداخت. از نوزده سالگي يعني 1336 با مجله‌ي توفيق به همكاري پرداخت و با «محمد تقي اسماعيلي» و «عباس توفيق» در اين نشريه داستان نوشت. علاوه بر اين با نشريات: يزدان، ترقي، اميد ايران، آسياي جوان، روشنفكر، سپيد وسياه، فردوسي، كاريكاتور، تهران مصور، تاج ورزشي و تابان نيز همكاري داشت و براي راديو ـ تلويزيون هم طنز مي نوشت. نمايشنامه‌هاي كمدي‌اش به ويژه در برنامه‌هاي «شما و راديو»، «راديو تعطيلي» و «صبح جمعه با شما» از كارهاي موفق او به شمار مي‌رود و نمايانگر تبحرش در ديالوگ نويسي است. پس از پيروزي انقلاب، با نشريات: فكاهيون، خورجين، اطلاعات هفتگي، هدف(با عنوان «طنزهاي سركاري»)، تماشاخانه زندگي، استقلال ورزشي(با عنوان «خودكار آبي»)، طنزهاي كاريكاتور، و فاراد همكاري داشت و براي مجلات: جوانان، روزهاي زندگي، خانواده و تماشاخانه زندگي نيز داستان كوتاه طنز مي‌نوشت. پور ثاني از اولين شماره‌ي مجله گل آقا تا شماره آخر آن نشريه در آن مطلب مي‌نوشت. نامهاي مستعار او كه تا به حال در توفيق، گل آقا و ديگر نشريات از آن استفاده شده عبارتند از: «دايي سبيل»، «پور پورخان»، «بچه‌ي لواسان»، «محمد پرانتز»، «گل گاوزبان»، «گل مريم»، «م.پ. تلفنچي»، «پدر سه بچه» «پورپشنگ»، «دكتر م . پ»، «م . ترحلوا» «ممد آقا»، «م . فضولباشي»، «م . قديمي» و «م . نكته سنج».
قلم پورثاني شيرين بود و نگاهش شوخ، به مدد همين نگاه و قلم و قدرت او در ديالوگ نويسي، قادر بود از موضوعات ساده و پيش پا افتاده، صحنه‌هاي طنزآميز جذاب و خواندني خلق كند. تخصص اصلي او كه در آن شهرت داشت، داستانهاي كوتاه طنزش بود. در داستان نويسي خود را پيرو عزيز نسين مي‌دانست و سبك جديدي را در داستان طنز نيافريد. ولي زبان و نگاه شوخ خاص او نوشته‌هايش را از ديگران متمايز مي‌ساخت و آنها را
«شناسنامه دار» مي‌كرد. مجموعه داستانهايش كه در دو كتاب «گزك» و «چل تيكه» چاپ شده است، گواهي بر اين مدعاست. در زير يكي از نمونه‌هاي داستانهايش را از كتاب چل تيكه مي‌خوانيم.
========================

باور كنيد وقتي از پله‌هاي عكاس خانه بالا مي‌رفتم، به تنها چيزي كه فكر نمي‌كردم اين بود كه كارمان با عكاس مربوطه به كتك كاري بكشد و با دماغي خون آلود از كلانتري محل سر در بياوريم!
مراحل مقدماتي به خوبي وخوشي انجام شد و دست بر قضا طرز برخوردمان هم خيلي دوستانه بود. بدين ترتيب كه بنده پس از عرض سلام خدمت جناب عكاس عرض كردم. دوازده تا شش در چهار مي‌خوام با يه كارت پستال رنگي و ايشان هم با علامت سر، آمادگي خود را اعلام داشت.
عرض كنم تصاوير شش در چهار را براي تكميل پرونده‌ي استخدامي لازم داشتم و كارت پستال رنگي را مي‌خواستم قاب كنم بگذارم روي سر بخاري!
عكاس مورد بحث كه البته چند لحظه بعد بنده دو تا از دنده‌هاي او را به ضرب «هوك راست» براي هميشه مرخص كردم با خوشرويي گفت: اطاعت... ولي ده تومن مي‌شه ها!
آب دهان را به علامت تعجب(!) قورت دادم و گفتم:
اگر اشتباه نكنم، شما تا چند روز پيش، تابلويي توي ويترين نصب كرده بوديد كه دوازده تا عكس 6×4 با يك كارت پستال رنگي هشت تومان، درسته؟
ـ بله، ولي همان طوري كه ملاحظه فرموديد، فعلاً اون تابلو را برداشتيم تا بدهيم مجدداً «با خط نستعليق» نرخ فعلي را بنويسند!
ـ نكند افزايش قيمت سيمان و شكر روي كار عكاسي هم اثر گذاشته و ما خبر نداريم!
طرف، موضوع گران شدن تهيه‌ي عكس غير فوري را با كمال بي‌ربطي ربط داد به افزايش دستمزد كارگر و پرداخت حق بيمه‌ي اجباري و گران شدن لوازم يدكي، يك دست شمع و پلاتين و تسمه پروانه اتومبيل كه هفته گذشته بابت تعويض آن چهار صد تومان داده بود و بالاخره پس از مذاكراتي طولاني قرار شد نه حرف بنده باشد نه حرف ايشان، بلكه دوازده تا عكس شش در چهار را با يك كارت پستال رنگي نُه تومان حساب كند. و نتيجتاً پس از توافق، وارد اتاقي شديم كه دوربين و نورافكن‌ها به حالت قهر پشتشان را به يكديگر كرده بودند.
آقاي «فتو» براي اين كه نشان بدهد تا چه حد به حرفه‌ي خود وارد است كراوات بنده را به اين دليل كه چون رنگ روشني دارد و توي عكس آن چنان كه بايد و شايد نمود ندارد با كراوات گل باقالي رنگ مستعملي كه عين لاشه‌ي گوسفنديخ زده به چنگك چوب رختي آويزان بود عوض كرد و پس از چرخاندن صندلي، دور بازوهايم را گرفت و به زور امر كرد: بفرمائيد!
چندين بار هم نورافكن‌ها را عقب و جلو برد و صورت مدل(!) را تقريباً با فشار كج و راست كرد و بالاخره بعد از ور رفتن هاي مكرر به آلات و ادوات توي جعبه دوربين فرمان بي‌حركت داد.
حرارت ناشي از روشنايي نورافكن‌‌ها و رنج محكم بودن گره كراوات و خشك شدن رگ‌هاي گردن چنان بود كه هر لحظه آرزو مي‌كردم قال قضيه كنده بشود، ولي زهي تصورات باطل و خيال خام!
‌آقاي عكاس ضمن اين كه خط سير نگاهم را مشخص مي‌كرد، گفت: لطفاً يه كمي لبخند بزنيد.
همان طوري كه تنم به طرف راست و گردنم به طرف چپ متمايل بود، بدون اين كه كوچكترين حركتي به ستون فقرات بدهم، پرسيدم آخه چرا؟!
ـ براي اين كه توي عكس اخم كرده و عبوس مي‌افتيد و اون وقت هر كسي آن را ببيند به شما خواهد گفت اون عكاس بي‌شعور، عقلش نرسيد بهت بگه لبخند بزن؟
ـ چشم.........بفرمائيد!
به زور نيشم را باز كردم و بي‌صبرانه انتظار مي‌كشيدم شاسي مربوط به عدسي دوربين را كه همانند سرسيم ديناميت در دست گرفته بود فشار بدهد. ولي نه تنها فشار نداد بلكه بي‌اختيار با دلخوري آن را ول كرد روي هوا. آمد به طرفم و كمي سرم را بيشتر به سمت چپ خم كرد. و گفت: توي لبخند كه نبايد دندون‌هاي آدم معلوم باشه جانم!
گفتم: بفرمائين خوبه؟
ـ نه عزيزم، دندون به هيچ وجه معلوم نشه كه توي عكس عين دراكولا بيفتد، سعي كنيد لب‌هاتون كمي به طرفين كشيده بشه! ببينيد اين طوري، هوم......
عكاس مربوطه پس از گفتن اين حرف خودش لبخندي زد و بنده عضلات صورت را طبق دستور ايشان به همان حالت درآوردم، ولي فايده‌اي نبخشيد و طرف ضمن نگاه كردن به ساعتش گفت: آقا جون بنده كار دارم زود باش!
ـ قربونت برم، بنده كه حاضرم، جنابعالي هي كج و راستم مي‌كني و مي‌گي لبخند بزن!
ـ يعني سركاريه لبخند ساده هم بلد نيستيد بزنيد؟!
ـ اين طوري خوبه، اوم....
ـ نه نه بازم ساختگيه!
ـ حالا؟1
ـ استغفرالله ....خير سر امواتت زور نزن، لبخند بزن، بازم نشد!
ـ پس مي‌فرمائيد چه خاكي به سرم بريزم؟ برم ترياك بخور؟
ـ لازم نيست خاك به سرتون بريزيد يا ترياك بخوريد. فقط يه لبخند بزنيد!
ـ آخه مگه زور زوركي هم مي‌شه لبخند زد؟ تا دل كسي خوش نباشه كه نمي‌تونه بخنده، آقاي عكاس!
ـ بله ....اما آدم اگر بخواد مي تونه عين هنرپيشه‌هايي كه جلوي دوربين الكي لبخند مي‌زنن و خودشونو خوشبخت و موفق نشون مي‌دن، لبخند بزنه.
ـ آخه آقاي عكاس، خودت مي‌گي هنرپيشه، بنده كه هنرپيشه نيستم بتونم خودمو به قيافه‌هاي مختلفي دربيارم.
ـ يه لبخند ساده هم كاري داره كه شما با اين هيكل نتوني بزني؟ حيف نون! (البته اين جمله را خيلي آهسته گفت كه نشنوم!)
بنده هم خودم را زدم به آن راه كه مثلاً نشنيدم. گفتم: عجب گيري افتاديم هان.....اصلاً بي‌لبخند بنداز، شايد رئيس كارگزيني دلش برام بسوزه زودتر شغلي بهم بده!
ـ نمي‌شه جانم ......بزن مي‌خوام برم به مشتري‌هاي ديگرم برسم!
ـ بنده كه مي‌زنم ولي سركار قبول نداري، بفرمايين!
مجدداً به زور لبخندي زدم ولي عكاس ضمن اين كه براي نشان دادن ميزان انقلاب دروني عين قاپ بازهاي سابق محكم با كف دست مي‌زد به رانش گفت: آقاجان، اين پوزخنده، نه لبخند!
ـ ديگه اونش به شما چه ربطي داره آقاجان؟ بنداز تمومش كن بريم دنبال بدبختيمون دِ .....خوشش مي‌‌آد خون آدمو كثيف بكنه!
عكاس با شنيدن اين حرف با ناراحتي تا وسط اتاق آمد و گفت:
ـ شايد جناب عالي برات اهميتي نداشته باشه ولي من عكس مزخرف به دست كسي نمي‌دم كه به شهرتم لطمه بخوره، بنده بيست و پنج سال آزگاره توي اين خيابان عكاسم و خيلي از رجال مملكتتون مي‌آن اينجا عكس مي‌اندازن، اون اوايل هنرپيشه‌هاي فيلم فارسي واسه‌ام سر و دست مي‌شكستند، فهميدي؟ بدبختي اين جاست كه اگر مغازه آدم شمال شهر نباشه، همه خيال مي كنند از اين عكاس آشغال‌هاست!
ـ حالا مي‌فرماييد بنده چكار كنم؟
ـ يه لبخند بزنيد، حاضر....اينجا رو نگاه كنين، بي‌حركت، لبخند.
ـ آقاجون، نمي‌آد، درست مثل اينه كه كسي ادرار نداشته باشه ولي بهش دستور بدن زور زوركي يه كاري بكنه، خوب نمي‌آد، نمي‌آد ديگه! خوب، وقتي نمي‌شه چه خاكي به سرم بريزم، مي‌فرمائيد برم خودمو بكشم؟ خودمو از بالاي اين ايوون بندازم توي پياده رو؟!
ـ آقاي محترم(!)‌لبخند زدن چه ربطي داره به ادرار؟ يه كمي عفت كلام داشته باشيد،
نا سلامتي اينجا آتليه عكاسيه نه توالت عمومي.
اين بار عكاس لحن كلامش را عوض كرد و گفت:
ـ دوران گذشته را در ذهن مجسم كنيد. خود به خود يك نوع حالت انبساط خاطر و لبخند توي صورتتون ظاهر مي‌شه!
ـ بله وقتي كسي خاطرات خوشي توي زندگي نداره چطور ممكنه اون‌ها رو به ياد بياره؟ اصلاً جناب عالي تمام حرف‌هاتون زوره!
ـ غير ممكنه خاطره خوشي توي زندگي كسي رخ نده. شما از ابتدا ماجراهايي رو كه از بچگي براتون رخ داده در نظر مجسم كنيد حتماً چندتاي آنها خوشحال كننده بوده، چشماتونو هم بذاريد و فكر كنيد.
ـ اطاعت.......
حسب الامر عكاس چشم‌ها را هم گذاشتم سنين طفوليت را به ياد آوردم كه پدرم فوت كرده بود. با اين كه به علت صغر سن نمي‌دانستم زنده بودن با مردن چه فرقي دارد از ديدن اشك خواهر و مادر و ساير بستگان، بغض بيخ گلويم گير كرده بود، بعداً هم اخراج از كلاس به جرم بدي خط و مصيبت مشق و تكاليف مدرسه و غراي پيدا كردن كار كه به رئيس كارگزيني و مؤسسه‌اي مراجعه مي‌كردم، مي‌گفت، متأسفانه تا اطلاع ثانوي استخدام ممنوعه.... و پيدا كردن يه پارتي و خريد كادو براي پارتي با اولين حقوق(!) و بعداً هم مصيبت اجاره نشيني و شب عروسيم كه بر سر مهريه كار به زد و خورد كشيد! و برادر عروس با مشت زد توي آبگاهم و كم كم به دنيا آمدن بچه توي بيمارستان و دعوا با حسابدار زايشگاه بر سر گراني صورتحساب عمل سزارين و گرفتاري سرخك و مخملك....بچه و بعدش هم فاجعه ثبت نام در كودكستان، دعوا با متصدي شركت تلفن كه وديعه را پنج سال قبل گرفته بودند ولي نمي‌خواستندبه خانه ما سيم بكشند و باز پيدا كردن پارتي و دادن انعام و خلاصه جور نبودن دخل و خرج و دادن استعفاء و با «خرما» چاي خوردن به علت گراني قند و گير نيامدن عمله و بنّا و گراني مصالح ساختماني و جريمه صد تومني توقف ممنوع كه هر چه به ستوان مربوطه مي گفتم: جناب سروان جون(!) چون بچه‌ام مريضه مجبور بودم جلو دواخونه نگه دارم نسخشو بپيچم.....به خرجش نمي‌رفت و خلاصه همين طور كه داشتم توي مكافات مشكل ترافيك سير مي كردم كه صداي آقاي عكاس درآمد و گفت:
ـ آقا جون، مگه مي‌خواي فرمول اتم كشف كني كه داري آنقدر به حافظه‌ات فشار مي‌آري آخه جانم ما هم كار و زندگي داريم، اگر بخواهيم واسه هر عكس بي‌قابليتي (!) آنقدر معطل بشيم كه حسابمون تمومه.
زود باش آقا جون (!) الهي رو آب بخندي....بخند راحتم كن!
ـ والله هر چي دارم مي‌گردم نقطه‌ي روشن و خوشحال كننده‌اي توي زندگيم گير نمي‌آرم كه منجر به لبخند طبيعي بشه.
جناب عالي هم كه مي‌فرمايين مصنوعيش به شهرت بيست و پنج ساله‌ي مغازه تون لطمه مي‌زند، اين طوري خوبه؟!
ـ آخه اين لبخند شما عين له له سگ مي‌مونه. مي‌فرماييد نه بلند شين خودتونو توي آيينه ببينين!
راستش اسم «سگ» را كه آورد بي‌اختيار از جا بلند شدم با همان ستون فقرات خواب رفته و گردني كج، شترق خواباندم زير گوش عكاس!
او هم نامردي نكرد مثل كشتي گيرها رفت زير دو شاخم بلندم كرد و محكم كوباند زمين. و در اثر اين غلطيدن هاي متوالي نورافكن ها يكي پس از ديگري سقوط مي‌كردند. وساير مشتري‌ها با شاگرد عكاس موقعي آمدند توي اتاق كه ماها حسابي از خجالت همديگر درآمده بوديم...طرف تمام رخت و لباسم را پاره كرده بود جز كراواتي كه به خودش تعلق داشت!
توي كلانتري، بنده مي گفتم: جناب سروان ايشون به من توهين كرده و عكاس ضمن اين كه صورت متورم و دندان‌هاي شكسته‌اش را نشون مي‌داد اصرار داشت پرونده برود پزشكي قانوني! خوشبختانه در اثر نصايح مسئولان كلانتري پرونده به دادسرا محول نشد و عجب اين كه وقتي صورت خون آلود يكديگر را مي‌بوسيديم از ديدن آرواره طرف كه عين بلال ريخته شده بود چنان لبخندي بر روي لب‌هايم نقش بسته بود انگار كه بليتم برنده جايزه‌ي ممتاز شده!
همين طور كه از كلانتري بيرون مي‌آمدم نگاهم كرد و گفت: خب مرد حسابي اين لبخند را مي‌خواستي زودتر بزني!
و من حالا نخند كي بخند ..... چون به علت افتادن دوتا از دندان هاي جلويي موقع حرف زدن بكسوات مي‌كرد! يعني «زودتر بزني» را عين ترياكي‌ها
مي‌گفت: ژوتر بژني!!

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

mhp1289
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
16 آبان ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 126
محل سكونت: بندرعباس

ارسالارسال شده در: شنبه، 2 آذر ماه ، 1387 18:48:46    موضوع مطلب: كليدر (محمود دولت آبادي) پاسخ همراه با اعلان

------------------------------------------------------------
نام رمان: كليدر
نويسنده: محمود دولت آبادي
------------------------------------------------------------

سخن گفتن در مورد رمان کلیدر یا به تعبیری بزرگترین و مهمترین اثر ادبی این چند دهه هر گاه از روی احساس مسئولیت عمیق و همراه با آن شناخت علمی فرهنگ این مرز و بوم و سیر پیشرفت آن و تشخیص درست راهی که تا کنون پیموده ، مسیری که طی می کند و آینده ای که در انتظارش هست . همراه با همه اینها تاثیرات ژرف و شگرفی که تحولات تاریخ معاصر میهنمان بر تمامی وجود ابعاد آثار هنری به عنوان یکی از شاخصهای فرهنگ گذارده، نباشد . به درجه دوری از چنین برخوردی مطمئناً نمی تواند جلوه گر تمام عیار جایگاه حقیقی رمان آقای دولت آبادی در عرصه ادب امروزین میهنمان باشد . فلذا صاحب این قلم بر آن است با بررسی یکی از شایسته ترین و جدیترین رمان زبان فارسی فقط با آرزوی این که مقاله شاید بتواند بیانی از ترسیم آنچنان خطوطی باشد که می تواند به عنوان یک متد منطقی و شیوه صحیح بررسی هم چنین تصویر گر درست ارزش واقعی کار پر ارج جناب دولت آبادی گردد به قلم زنی می پر دازد .

برای آغاز بحث قبلاً می بایستی خود« رمان » را به مثان یک مبحث معنا کرد .سپس به طور مشخص صحبت از « کلیدر » نمود . و در نظر داشت که چار چوب کلی مسائل مطروحه ما در حیطه مسائل رو بنایی جامعه جریان می یابد که فرهنگ جزئی از آن و هنر مولودش و رمان مصداقی از هنر می باشد

شکی نیست نمی توان نعریف قالبی از « رمان » داشت و وظایفی کلیشه ای بر آن قائل شد. که آنگاه تا حد ابتذال مسئله لوث می گردد . زیرا رمان در آمیخته با تخیل و تراوشی از ذهنیت نویسنده است و هیچگاه نمی توان دایرة تخیل آدمی را محدود به فرمولهای از پیش تعیین شده کرد . همچنین هر گز نمی تواند مقید به چارچوب مشخص و متعین شود .لذا بررسی آن هم هرگز نمی تواند و نباید با فرمولهای ریاضی واری که جز قوانین خشک و غیر انعطاف قالبی اسلوب دیگری را به رسمیت نمی شناسد . میسر گردد . رمان و هر نوع شکل هنری که ساختة ابتکار و خلاقیت ذهن بشر است مبین تجربه ای اجتماعی است با برگرفتن توان خلاقه آدمی با در آمیزی تخیل آفریننده اش .

هرگاه نیک بیندیشیم می بینیم زاویه ای برای شروع منطقی مسئله مورد بحثمان بوجود آمده و آن « رمان به مثابه یکی از اشکال هنری به خاطر بیان تجربه ای اجتماعی با استفاده از متد های مختلف هنری » می باشد .اینک می توان به طرح صورت مسئله پر داخت و این پرسش را مطرح نمود آیا کلیدر توانسته بیانی از تجربیات مشخص دوران مورد بحث که حاکم بر فضای داستان است گردد ؟ درجه موفقیت تا چه حدودی است ؟

وقتی شروع به مطالعه و بررسی « کلیدر » می نمائیم و بادیدی تحقیقی مطالب مطروحه در کتاب را پی می گیریم به عیان می بینیم براستی موفقیت کم نظیری نصیب جناب دولت آبادی گردیده است . مخصوصاً در جلد های آغازین این موفقیت تقریباً بی نقص می باشد . آقای دولت آبادی در شروع داستان که می خواهد فضای کلی داستان همراه با نقش شخصیتهای آن و جایگاه این شخصیتها در بافت داستان را تشریح کند . با پیشرفته ترین متد داستان نویسی و الگوی خاص خویشتن که خود نوآوری زیبایی در این عرصه محسوب می گردد که صحبت از این نوآوری مجال دیگری می طلبد . به مقصود خود می رسند. ولی پس از نشاندن شخصیتها در متن داستان آنگاه که اعمال افراد مطروحه که در ارتباطی عمیق با هم می شوند و هر کدام یکی از نقشهای کلی اثر را در رابطه با همدیگر به گردن می گیرند و مجموعه این نقشها بافت و استخوانبدی اصلی اثر را پی می ریزد . شروع به دگرگون سازی روابط ما قبل آغاز داستان منظور از « آغاز داستان » شروع مبارزه گل محمد خان است ، می کنند تمامی زحمات جناب دولت آبادی در چند جلد اول که ما قبل آغاز داستانش نامیدیم به کلی هدر می رود . تا زمانیکه گل محمد خان مبارزه را شروع نکرده اند چهره دوست داشتنی و جذاب و مظلومی ارائه می کنند که احساس همدردی آدمی را با رنج و نا کامیهایش جلب می کند . هم چنین خان عمو با آن گیرایی عمیق شخصیتش یا کلمیشی یا بندار و به طور کلی همه افراد داستان با زیبایی قابل تحسین و با واژگانی حماسی معرفی می گردند. ولی از آنجائیکه چار چوب بافت داستان به علت شروع مبارزه گل محمد خان و لاجرم در گیری تمامی قهرمانان اثر هر کدام بفراخور نقش خود در مسائل سیاسی و اجتماعی دگرگون می گردد و می رود تا در فضای نوینی قصه ادامه یابد . روابطی که آنسان طبیعی و دلپسند و دارای اصالت می بود به طور کلی طوری دستخوش تحولات مصنوعی و تصنعی می شود که دخالت آشکار نویسنده در بند بند کتاب مشخص است. تا به هزاران لطائف الحیل بتواند اصالت روابط نوین را که حول رهبریت جناب گل محمد خان شکل می گیرد اثبات نماید . موردی که به علت نبود زمینه در ترکیب بافت داستان ناشدنی است مطلب را اندکی بشکافیم :

می دانیم که در یک رمان جدی همچون کلیدر یا هر رمان دیگری که معنا و هدف داستان خود را توضیح و اقعیات اجتماعی که مدام در حال جوش و خروش و تحولات پیشرونده و گاه پسرونده ای می باشدمی داند و می نمایاند . می بایستی با هر سلیقه ای که نویسنده می پسندد و بر سلیقه ها هیچ مدل و قواره مشخصی نمی توان تعیین کرد . در شکل هنری متناسب با حا ل و هوای کلی اثر ، آنسان اثر خویشتن را بیافریند که حضور خالق اثر در متن داستان مشخص نباشد و رابطه خواننده با اثر هنری بدون احساس وجود نویسنده برقرار گردد. توگوئی این خواننده است بدون آنکه وجود و دخالت نویسنده را احساس نماید شاهد و ناظر فعالیت و اعمال قهرمانان داستان بوده و خود را جزئی از داستان یافته و می بیند .

« کلیدر » تا « شروع واقعی داستان » به این اصل وفادار است و با چه زیبائی و روانی درخشانی ... ولی وقتی روابط جا افتاده گل محمد خان و ایل و تبارش می رود تا در رابطه با همدیگر به علت درگیری با مسائل و رویداد های سیاسی شکل دیگری به خود گیرد و گل محمد رهبری مبارزه را در دست بگیرد وجود و دخالت نویسنده آشکارا در بند بند کتاب محسوس است .

برای اعمال رهبریت جناب گل محمد خان بر ایل خویش هیچ زمینه مناسب در ترکیب داستان مشاهده نمی شود . رهبر واقعی کسی است که در متن مبارزه آنسان شخصیت درخشان و پر ارجی از خویشتن نشان دهد که همۀ همراهان رهبریّت وی را از جان و دل پذیرا گردند . ولی چون شخصیت گل محمد آنقدر عمیق نیست که در ترکیب داستان وحین تعقیب رویداد ها ، خواننده به این نتیجه برسد که کسی را در تدبیر و درایت و شجاعت و لیاقت همسانی با وی نیست ، نا گزیر جناب دولت آبادی دخالت میکنند و به قیمت خرد کردن شخصیت خان عمو و خان محمدو دیگران ... زمینه را برای گل محمد خان مناسب می کند . رهبر واقعی کسی نیست که به بهای تحقیر همراهان و همرزمانش سکّان دارمبارزه گردد. بلکه کسی شایستۀ این مسئولیّت سترگ می باشد که در رقابتی از روی تعهّد با صادقانه ترین طرق و شرافتمندانه ترین شیوه ها به این مقام و موقعیت دست یابد . آن هم نه به خاطر مقام و طلب شهرت و ثروت ، بلکه برای این رهبر میشود که بتواند بیشتر خدمت کند وگرنه عاری از هر گونه جاه طلبی و قدرت پرستی است و انگیزه هایی این چنین در و مجال میانداری نمی یابد. گل محمد بر مبنای کدامین درایت ، شجاعت ، حسن تدبیر و لیاقت از خان عمو و خان محمد پیشی می گیرد ؟ نویسنده چرا ستّار را پیش گل محمد خوار می کند تا شخصیت وی بزرگ جلوه گر شود ؟ ستاری که در متن داستان آن همه اگاهی ودانش و گذشت را بدو نسبت می دهد ، چرا پیش گل محمد خان سردار تحقیر می شود تا هاله ای از تقدّس شخصیت وی را فرا گیرد . آیا این نوع روابط که بدون هیچ پیش درآمد و منطق انسانی شکل می گیرد در ترکیب داستان برایش زمینه ای موجود است تا بر مبنای آن برخورد های جناب سردار با اطرافیان قابل توجیه باشد . مطمئنّاً جواب منفی است . جناب دولت آبادی هم تصدیق می فرمایند که همۀ این روابط و بر خورد ها تصنعی است تا به هر قیمتی که شده گل محمد خان مطرح شود . وقتی داستان را پی می گیریم و پیش می رویم و رهبریّت گل محمد خان تثبیت می گرددباز هم داستان به خود می آید . شخصیت ها جاندار تر از این دوران گذار که می خواهیم رهبریت وی را به رسمیت شناسیم میگردد.

شاید توجیه آقای دولت آبادی این باشد که اکثر رهبران ما بدون وجود هیچ زمینۀ سالمی توانسته اند به مقام و منزلت خویشتن دست یابند و ایشان هم از این مسئله غافل نبوده اند . لذا از جمله خواسته اند بیانگر این نکته نیز در اثر خویش باشند . ولی می دانیم که وظیفۀ رمان پر شکوهی همچون کلیدر نمی بایستی کپیه برداری ساده ای از واقعیّات باشد . بلکه می بایستی آنسان صحنه پردازی از واقعیات اجتماعی ارائه دهد که نه تنها گویای ایراداتی از این دست (شرایط انتخاب رهبر )گردد که ارائۀ طریقی نیز کند . آن هم نه به شکل شعار که بافت و ترکیب داستان خود می بایست بیانگر این ارائۀ طریق باشد . نکتۀ مهم همانا اینجاست ارائۀ طریق در قوالب هنری.

البته به نظر نگارنده نکات ضعف یاد شده در بالا یقیناً تصادفی نیست و بر گرفته از جهان بینی و بینش نویسندۀ کتاب می باشد . چرا که هیچ اثر هنری در هر شرایطی نمیتواند مهر و نشان دیدگاه خالق آن را بر پیشانی خود نداشته باشد . در کلیدر ستار نمایندۀ صدیق قشر روشن فکر و پیشرو چپ معرّفی می گردد. با فرهنگ عمیق شهر نشینی که به مبارزۀ طبقاتی و ترقّی خواهانه در عمق معنای واژگان معتقد است . وقتی آقای دولت آبادی ستار را با آن خصوصیّات انقلابی در برابر گل محمد که دارای فرهنگ روستایی است ، .مبارزه اش نیز با خوانین با دریافتی ایلیاتی و بر گرفته از برداشت های آنار شیستی و سوسیالیسم سرباز خانه ای در عقب مانده ترین شکل خود با اهدافی نا روشن و مبهم و بدون داشتن دورنمایی مشخّص از زندگی و مبارزه تحقیر نموده وی را در همۀ مراحل در چارچوب داستان وادار به پیروی از اویش می نماید . روشنگر بینش پر اشتباه آقای دولت آبادی است ، که مبیّن ترجیح فرهنگ روستایی بر فرهنگ شهر نشینی است و آرزوی تخیّلی نا درست نویسنده را به نمایش می گذارد که خواهان پیروی شهر از روستا است . در امتداد این نگرش و دیدگاه هر گاه نویسنده بر این نظر اصرار نماید کجراهه ای است به بیراهه که امید است آقای دولت آبادی به عنوان یک نویسندۀ مطرح در جامعه رهرو این بیراهۀ ناکجا آباد نباشند . شیفتگی افراطی به روستا و فرهنگ روستایی نمی باید نویسنده ای چون ایشان با ان ذهن بار آور را به این چنین تعارضاتی بکشاند و در یک اثر هنری بزرگی با آن نکات مثبت و درخشان وجذّاب که در مجلدات اولیّۀ گیرایی عمیق خود را به روشنی به نمایش می گذارد به رخ کشد . ه این عین وا پسگرایی فکری است.

به هر حال در پایان می بایستی متذّکر شد با وجود این ضعف ، کلیدر بی اغراق یکی از چند بزرگترین و بهترین رمان ایرانی است که تا کنون در ادبیات ایران مطرح شده و اثری است که سال های سال در بین ما خواهد ماند .می توانیم بر ادب و فرهنگ میهنمان ببالیم که حاصلی همچون « کلیدر» دارد.

------------------------------------------------------------

هرچند با زماني كه براي خوندن اين رمان ميگذرونيم ميشه چند تا رمان ديگه خوند اما براي كسايي كه اهل كتاب خوندن هستند و رمان ميخونن نخوندن اين رمان (كليدر) انگار دوره ي كتابخوانيشون رو كم ارزش كرده
پس حتما گيرش بيارين و بخونين
من خودم هنوز موفق به خوندنش نشدم اما اين رمان بزرگ تر از اون حرفاست كه به خاطر سترگي و گرانيش ارزش داشتنش رو نداشته باشه

باسپاس: mhp

_________________
-*-M-*-H-*-P-*- آزادي در برپا نكردن آيين است، هرچند آزادي خود آييني ست كه هرگز برپا نمي شود -*-M-*-H-*-P-*-

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب شناسه Yahoo

mhp1289
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
16 آبان ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 126
محل سكونت: بندرعباس

ارسالارسال شده در: شنبه، 16 خرداد ماه ، 1388 14:33:48    موضوع مطلب: 1984 (جرج اورول) پاسخ همراه با اعلان

------------------------------------------------------------
نام رمان: 1984
نويسنده: جرج اورول
------------------------------------------------------------

۱۹۸۴، شاهکاری که جورج اورول را کشت!


این روزها، هنگامی که برگردان‌های بسیاری از کلاسیک‌های ادبی و کتاب‌های روز را ورق می‌زنید، اثری از مقدمه و بیوگرافی نویسنده‌اش و یا نقدی در مورد رمان نمی‌بینید و در معدود کتابی، عکسی از نویسنده می‌بینید.

نمی‌دانم این سنت نافرخنده به چه سبب، در بازار کتاب ایران رواج یافته است. آیا ناشرها می‌خواهند، در هزینه چاپ کتاب با منتشر نکردن ۱۰ صفحه مقدمه صرفه‌جویی کنند یا کنجکاوی خواننده‌ها را دست پایین ارزیابی می‌کنند.

در هر صورت، آشنایی با زندگی‌نامه نویسنده و خواندن نقدی خوب در مورد یک رمان، می‌تواند به کلی نگرش خواننده را نسبت به آن تغییر دهد و شوقی دوچندان در او برای خواندن رمان ایجاد کند. دانستن اینکه یک رمان در چه بازه زمانی و در کدام جغرافیا نوشته شده است و چه عواملی در نگارش آن سهیم بوده‌اند و نویسنده تحت چه الهاماتی کاراکترهای آن را خلق کرده است، از اهمیت زیادی برخوردار است.

1984، یکی از شاهکارهای مسلم ادبیات جهان که تأثیر زیادی در فرهنگ عامه و رسانه‌ای جهان گذاشته است، یکی از کتاب‌های مورد علاقه من است. امروز در گاردین مقاله ی جالبی در مورد این رمان منتشر شده بود. بد ندیدم هم‌زمان با مطالعه مقاله، خلاصه‌ای از آن را برای شما هم در وبلاگ بنویسم.

بسیار از ما، تصوری از مصائب و دشواری‌های که یک نویسنده برای نوشتن و مهیا کردن یک رمان بر خود هموار می‌کند، نداریم، اما مطالعه این پست می‌تواند دورنمایی از تلاش‌های نویسندگان آثار ادبی برای انتشار افکارشان بدهد:

در سال ۱۹۴۶، سردبیر نشریه آبزرور Observer، «دیوید آستور»، یک خانه روستایی را در محل دورافتاده‌ای در اسکاتلند به «جورج اورول» قرض داد، تا او در آن کتاب مشهورش یعنی ۱۹۸۴ را بنویسد. این کتاب یکی از مشهورترین کتاب‌های قرن بیستم شد، اما اورول چگونه و در چه شرایطی این شاهکار را نوشت؟

«یکی از روزهای بسیار سرد ماه آوریل بود و ساعت‌ها برای اعلام ساعت، سیزده بار نواختند.»
این سطر اول رمان ۱۹۸۴ است، رمانی که ۶۰ سال از زمان انتشارش می‌گذرد.

شاید فکر کنید که اورول بی هیچ دشواری و رنجی این کتاب را به رشته نگارش درآورده است، اما اگر فقط نگاهی به دست‌خط اولیه کتاب بیندازید، آثار وسواس و آشفتگی فکری او، با نوشته‌هایی به رنگ‌های مختلف و اصلاحات متعدد، نمودار است.



۱۹۸۴ رمانی است که هیچگاه کهنه نمی‌شد و داستان آن برای ابد تازه جلوه می‌کند و هر کسی گمان می کند که کتاب برای عصر او نوشته شده است. با ۱۹۸۴، اصطلاحاتی مانند «برادربزرگ» به واژه‌های روزمره مردم و مطبوعات تبدیل شدند.

۱۹۸۴ تا به حال به بیش از ۶۵ زبان مختلف برگردان شده است و میلیون‌ها نسخه از آن به فروش رسیده است و در نتیجه آن، جورج اورول به جایگاه ممتازی در ادبیات جهان رسید.

«جهان اورولی»، هم‌اینک اصطلاحی است که به صورت خلاصه توتالیتاریسم و نظام‌های سرکوب‌گر را توصیف می‌کند. ۱۹۸۴ رمانی است که داستان وینستون اسمیت را روایت می‌کند، فردی که نماد یک شهروند عادی دگراندیش در دنیاهای اورولی است.

ایده ۱۹۸۴ چگونه در ذهن اورول شکل گرفت؟

ایده ۱۹۸۴ که اورول تا مراحل پایانی نگارش آن قصد داشت، نام «آخرین مرد اروپا» را بر آن بنهد،. از زمان جنگ‌های داخلی اسپانیا به سر اورول افتاد و بن‌مایه اصلی‌اش در طی سال های ۱۹۴۳ تا ۱۹۴۴ در او شکل گرفت ، یعنی زمانی که او و همسرش «ایلین» یک فرزندخوانده به نام ریچارد اختیار کردند.

اورول خود می‌گوید که تا حدی هم تحت تأثیر اجلاس تهران در سال ۱۹۴۴ قرار گرفت که در ان استالین و روزولت و چرچیل در مورد سرنوشت جهان تصمیم گرفتند و به نوعی دنیا را بین خود تقسیم کردند.

اورول از سال ۱۹۴۲ به عنوان منتقد ادبی برای دیوید آستور در آبزرور کار می‌کرد و بعدها خبرنگار این نشریه شد. آستور، رک‌گویی، درست‌کاری و نجابت اورول را می‌ستود و در سال‌های دهه ۴۰ میلادی حامی او محسوب می‌شد. این دوستی نقشی تعیین‌کننده برای نگارش ۱۹۸۴ بازی کرد. پیش از این هم همکاری اورول و آبزور، کمک زیادی به نوشته شدن مزرعه حیوانات کرده بود.

آمیزه‌ای از تخیل و روزنامه‌نگاری‌های اورول باعث خلق رمان پیچیده و تاریک ۱۹۸۴ شد. جو لندن برای نوشته شدن ۱۹۸۴ مناسب نبود، مرگ همسر اورول هم که زیر بیهوشی در جریان یک عمل جراحی ساده درگذشت، عرصه را بیش از پیش بر اورول تنگ کرده بود.

اورول برای تاب آوردن جدایی زودهنگام از همسرش، به کار بیش از اندازه روی آورد. طوری که تنها در سال ۱۹۴۵ بیش از ۱۱۰ هزار کلمه برای ناشران مختلف نوشت که شامل ۱۵ کتاب برای آبزرور بود.

آستور، عمارتی در یک روستای دورافتاده در اسکالند به نام ژورا Jura داشت. در می ۱۹۴۶ اورول به این روستا سفر کرد.

این سفر ، سفر مخاطره‌آمیزی بود چرا که وضعیت سلامت اورول خوب نبود. زمستان ۱۹۴۶ - ۱۹۴۷، یکی از سردترین زمستان‌های قرن بیستم بود.

شهرتی که مزرعه حیوانات برای اورول به ارمغان آورده بود، مشغله او را بسیار زیاد کرده بود، همه از او می‌خواستند که سخنرانی کند و در همایش‌های مختلف شرکت کند، بنابراین آزادی‌ای که کار در یک مکان دورافتاده برای او دربرداشت، موهبتی برایش به حساب می‌آمد.

اما همانگونه که اورول در مقاله‌ای با عنوان «چرا می‌نویسم» شرح داده است، زایش و خلق یک کتاب، مستلزم شرکت در چالش و تقلایی سخت است. تقلایی که از بهار ۱۹۴۷ تا زمان مرگش در سال ۱۹۵۰، او را درگیر کرد.

خانه‌ای که در آن اقامت داشت، چهار اتاق خواب و یک آشپزخانه بزرگ داشت. زندگی او در این خانه ساده و حتی ابتدایی بود. برقی در کار نبود و اورول از گاز ذغال سنگ برای پختن و گرم کردن آب استفاده می‌کرد. یک رادیویی که با باتری کار می‌کرد، ‌تنها وسیله اتصال او با دنیای خارج بود.او با خودش تنها یک چادر، یک میز و چند صندلی و قوری و ظرف آورده بود.

مردمان محلی او را نه با نام ادبی‌اش بلکه با نام حقیقی‌اش یعنی «اریک بلیر» می‌شناختند، یک مرد بلندقد و لاغرمردنی و غمگین که می‌خواهد زندگی را تاب بیاورد.

آمدن فرند شیرخوار و کمکی که پرستار بچه‌ به او در انجام کارهای معمول روزانه می‌کرد، کمک شایانی به او کرد.



در پایان می ۱۹۴۷ ، اورول در نامه‌ای به ناشرش گفت که تصور می‌کند یک سوم پیش‌نویس کتاب را نوشته باشد. او تخمین می‌زد که بتواند تا اکتبر نوشتن پیش‌نویس را به پایان برساند و با صرف ۶ ماه وقت، نسخه آماده چاپ را تحویل دهد. اما یک حادثه بد همه چیز را به هم زد، در تابستان وقتی او و فرزندش به همراه تعدادی از دوستان سوار قایق بودند، قایق آنها به گردابی افتاد و آنها تا آستانه غرق شدن پیش رفتند. وضعیت سلامت اورول به خطر افتاد و او که ریه‌هایش پیش از این هم مشکل داشتند، بیمار شد.

با این همه، او با سرعت فوق‌العاده‌ای کار می‌کرد و بازدیدکنندگان از خانه ییلاقی او صدای بی‌وقفه ماشین تحریر او را در آن زمان به یاد می‌آورند. با این همه کار، مشکلات سلامتی او تشدید شد، اورول دچار التهاب ریه‌ شد و سرانجام مشخص شد که مبتلا به سل شده شده است.

در سال ۱۹۴۷، هنوز سل درمان قطعی نداشت و پزشکان تنها هوای تازه و رژیم غذایی را برای بیماران تجویز می‌کردند، اما در آمریکا داروی آزمایشی به نام استرپتومایسین، تازه روی بیماران مبتلا به سل آزمایش می‌شد. آستور ترتیب ارسال این دارو را از آمریکا داد.

از آنجا که تازه آزمایش روی دارو شروع شده بود، دوز بیش از اندازه‌ای از دارو به اورول داده شد و در نتیجه او به عوارض دارو مانند زخم‌های حلق، ریزش مو، پوسته پوسته شدن پوست مبتلا شد. اما سه ماه پس از شروع دارو، در مارس ۱۹۴۸، علایم بیماری سل در او از بین رفت. اورول در نامه‌ای استفاده آزمایشی خود را از این دارو به ماتند غرق کردن یک کشتی برای خلاص شدن از شر موش‌های انبار، توصیف می‌کنند.

اما اصرار ناشر برای آماده شدن رمان قبل از پایان سال، ضربه‌ای دیگر را به او وارد آورد. اورول مجبور شد به خود فشار وارد بیاورد مجددا به ژورا برگردد و با ضعف بدنی مشغول نوشتن شود.

بازنویسی کتاب از روی پیش‌نویس هم برای او چالشی محسوب می‌شد. در همین زمان بود که در مورد عنوان کتاب دچار تردید شد، تا پیش از این او می خواست نام «آخرین مرد اروپا» را بر روی کتاب بنهد، اما درباره انتخاب نام ۱۹۸۴ دچار تردید شده بود.

مهلت اورول در حال اتمام بود و وضعیت سلامتی او روز به روز بدتر می‌شد، تایپ کردن کتاب برای او واقعا دشوار بود و او احتیاج به یک تندنویس داشت. اما پیدا کردن چنین تندنویسی هم مشکل بود. اورول مجبور شد ماشین تحریر کهنه‌اش را به تختخواب ببرد و به ضرب قهوه‌های پی در پی و چای غلیظ و در زیر نور چراغ پارافینی روز و شب کار کند.

سرانجام در سی‌ام نوامبر سال ۱۹۴۸ نگارش کتاب تمام شد. در نیمه ماه دسامبر نسخه تاپ شده کتاب به ناشر رسید، در همین زمان اورول به آسایشگاه مسلولین منتقل شد، کاری که به عقیده خود در صورتی که نگارش کتاب در کار نبود، باید دو ماه قبل انجام می‌داد.

اما ناشر کتاب یعنی «واربرگ» کیفیت کتاب را بسیار بد ارزیابی کرد و جایی نوشته بود که اگر ۱۵ تا ۲۰ هزار نسخه از کتاب به فروش نرسد، لایق مردن است.

در بهار اورول دچار خلط خونی شد. سرانجام در هشتم ژوئن سال ۱۹۴۸، رمان ۱۹۸۴ منتشر شد و چند روز بعد هم در آمریکا از زیر چاپ درآمد. رمان، در سطح جهان به عنوان یک شاهکار مطرح شد. حتی وینستون چرچیل در آن زمان به پزشکش گفته بود که این کتاب را دو بار خوانده است.

اما همزمان، وضعیت سلامتی ارول روز به روز بدتر می‌شد در ۲۱ ژانویه ۱۹۵۰ او دچار خونریزی شدید ریوی شد و در تنهایی در حالی که بیش از ۴۶ سال سن نداشت، درگذشت.



از روی رمان ۱۹۸۴، دو برداشت سینمایی انجام شده است، اقتباس مشهورتر در سال ۱۹۸۴ به نمایش درآمد. در این فیلم به کارگردانی مایکل ردفورد، جان هارت و ریچادر برتون نقش‌آفرینی می‌کنند. اما پایان این فیلم با رمان متفاوت است، راستش من پایان تلخ و سیاه کتاب را بیشتر دوست دارم، پایانی که مزه تلخش را وقتی درک می‌کنید که کتاب را به تمامی خوانده باشید:

«پاهای وینستون در زیر میز بی‌اختیار حرکت می‌کردند، از جایش تکان نخورده بود، ولی در فکر داشت می‌دوید، با جمعیت بیرون همراه بود و از شادی فریادهای کرکننده سر می‌داد. دوباره به تصویر برادربزرگ نگاه کرد. غولی که جهان را در چنگ داشت! صخره‌ای که لشکریان آسیا بیهوده خود را به آن می‌کوبیدند! او می‌اندیشید که چگونه ده دقیقه پیش، فقط ده دقیقه پیش هنگامی که هنوز نمی‌دانست اخبار رسیده از جبهه‌ها حاکی از پیروزی یا شکست است، قلبش همچنان سرشار از ابهام و احساسات متناقض بود. اه، چیزی بیش از ارتش اوراسیا معدوم شده بود! از اولین روز دستگیریش در وزارت عشق، خیلی چیزها در وجودش تغییر کرده بود، اما هنوز، آخرین، حیاتی‌ترین و شفاپخش‌ترین تغییر صورت نگرفته بود.

صفحه سخنگو همچنان درباره اسیران، غنایم جنگی و کشت و کشتار صحبت می‌کرد، اما همهمه بیرون کمی آرام شده بود. مستخدم‌ها به کارهایشان مشغول شده بودند. یکی از آنها با بطری جین نزدیک شد. وینستون که در رؤیای خود غرق بود به پر شدن گیلاسش توجهی نشان نداد. دیگر نمی‌دوید و یا از خوشحالی فریاد نمی‌زد. به وزرات عشق فکر می‌کرد، همه چیز را فراموش کرده و روحش به پاکی برف شده بود. در دادگاه عمومی و در جایگاه متهم، مشغول اعتراف کردن و نام بردن از افراد مختلف بود. در حالی که یک نگهبان مسلح پشت سرش بود، از راهروهای پوشیده از کاشی‌های سفید چنان می گذشت که گویی زیر آفتاب قدم می‌زند. گلوله‌ای که مدتها انتظارش را می‌کشید، داشت به مغزش نزدیک می‌شد.

به آن چهره غول‌آسا خیره شد. چهل سال طول کشید تا فهمید زیر آن سبیل‌های سیاه چه لبخندی پنهان است. چه سو تفاهم و کج‌فهمی احمقانه‌ای! چه‌قدر خودسری و نادانی، که دست رد به سینه پرعطوفت او زدی. دو قطره اشک که بوی جین می‌داد از چشم‌هایش به روی بینی فروغلتید. اما چیزی نبود، چه باک، همه چیز رو به راه بود و جنگ به آخر رسیده بود. در مبارزه با خود پیروز شده شده بود. به برادربزرگ عشق می‌ورزید.»


با سپاس: mhp
برگرفته از: يك پزشك دات كام !

_________________
-*-M-*-H-*-P-*- آزادي در برپا نكردن آيين است، هرچند آزادي خود آييني ست كه هرگز برپا نمي شود -*-M-*-H-*-P-*-

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب شناسه Yahoo
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   وب سایت جامع استهبان صفحه اول انجمن -> انجمن ادبی

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2007 phpBB Group
صفحه اصلي |  جستجو |  آرشيو اخبار |  تماس با ما

       info@stahban.com  --   stahban@gmail.com

   پیامک: 09179307194    صندوق پستی: 333-74515

استفاده از عکس ها فقط با اجازه عکاس مجاز می باشد.
استفاده از سایر مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع می باشد.

 power by: phpnuke


 




Bookmark and Share