صفحه ی اول
انجمن ها ی گفتگو تصاویر
صفحه ی اول انجمن ها ی گفتگو تصاویر
استهبان
تنظیمات کاربری
جستجو تماس با ما
تنظیمات کاربری جستجو تماس با ما
  کاربر مهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت )
امروز 17 بهمن ماه ، 1390
 
 
وب سایت جامع استهبان :: نمايش موضوعات - داستان كوتاه (پارسي - بيگانه)

`

داستان كوتاه (پارسي - بيگانه)
رفتن به صفحه قبلي  1, 2
 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر 

   وب سایت جامع استهبان صفحه اول انجمن -> انجمن ادبی

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

mhp1289
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
16 آبان ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 126
محل سكونت: بندرعباس

ارسالارسال شده در: پنجشنبه، 15 اسفند ماه ، 1387 13:17:51    موضوع مطلب: كلاف سردرگم (بهرام صادقي) پاسخ همراه با اعلان

كلاف سردرگم

نويسنده: بهرام صادقي

============================================================


ـ آهان! كمي سرتان را بالا بگيريد. ابروهاتان را از هم باز كنيد. بخنديد. چشمتان به دوربين باشد. تا سه مي‌شمارم. مواظب باشيد حركت نكنيد والا عكستان بد از آب در مي‌آيد. حاضر! يك، دو، سه...

* * *

دو شب بعد، از پله‌هاي عكاسخانه بالا مي‌رفت كه عكسش را بگيرد. قبضي را كه عكاس داده بود در دستش مي‌فشرد. به ياد مي‌آورد كه دو شب پيش، عكاس پرسيده بود:

ـ اسم آقا؟

و او اسمش را گفته بود.

ـ شش در چار معمولي؟ كارت پستالي چطور؟

و او جواب داده بود:

ـ يك دانه‌اش ... براي نمونه.

ـ پس فردا شب حاضره ... ساعت هشت.

در را باز نكرده، ساعت را ديد كه از هشت گذشته بود. پيش خودش زمزمه كرد:

ـ حالا ديگر حتماً حاضره.

شاگرد عكاس كه پشت ميز نشسته بود جلو پايش برخاست و او پس از اينكه به سلامش جواب داد روي يك صندلي نشست. شاگرد را ناشناخته نگاه كرد:

ـ مثل اينكه خودشان تشريف ندارند؟

ـ چرا… چرا… الان اينجا بودند.

ـ اين قبض …

قبض را درآورد، از جيبش، و گذاشت روي ميز. شاگرد عكاس آنرا برداشت و خواند و سرش را با احترام تكان داد:

ـ بله قربان، مال همين امشبه… اما بايد صبر كنيد خودش بياد.

مي‌خواست جواب بدهد: « كار و زندگي داريم»، ‌فقط گفت : « كار و زندگي …» و در صندلي فرو رفت. شاگرد درمي‌يافت كه او كار و زندگانيش را رها كرده است تا بيايد و عكسش را بگيرد و حالا كه عكاس نيست ناراحت شده است، اما چه مي‌توانست بكند؟ بهتر آن ديد كه به چيزي ور برود. بنا كرد آلبومي را ورق زدن‌… او باز پرسيد:

ـ نمياد؟

ـ چرا نمياد؟ الساعه …

و او به تماشاي عكسهايي كه به ديوار زده بودند مشغول شد...

* * *

پس از يكربع، عكاس آمد. هنوز نرسيده سر حرف را باز كرد:

ـ خوش آمديد، قربان.

ـ و به شاگردش:

ـ خيلي وقته آقا تشريف آورده‌اند؟

او از روي صندلي بلند شد و آمد جلو ميز؛ دو دستش را گذاشت به لبه آن. عكاس ازكارگاهش عكسها را آورد:

ـ ببينم همينه؟ بعله، خودشه.

او دستش را دراز كرد و عكسها را گرفت. كمي نگاه كرد و بعد :

ـ اينها نيست. اشتباه كرده‌ايد.

ـ چطور؟ فرموديد‌…

ـ اشتباه كرده‌ايد. من سبيل ندارم، اين عكسها سبيل داره‌… از آن گذشته من كلاه سرم نمي‌گذارم.

عكاس بتندي عكسها را گرفت و با دقت به آنها و بعد به قيافه او نگاه كرد:

ـ عجيبه‌… اما خيلي به شما شباهت داره.

ـ شباهت؟ شباهتش را چه عرض كنم‌… اين را ديگر من سر در نمي‌آرم.

عكاس كمي پا به پا كرد ـ و شاگردش مدتي پيش رفلته بود بيرون (چون نمي‌دانست چه بايد بكند بهتر آن ديده بود كه برود بيرون). رفت توي كارگاه و يك دسته عكس ديگر آورد پخش كرد روي ميز. همان‌طور كه وارسي مي‌كرد زير لب مي‌گفت:

ـ اينها كه نيست.

عكس دختري بود.

ـ اينهم كه نيست.

مال زني بود.

ـ اينهم نه.

مال بچه‌اي بود.

ـ اين؟

به عكس و به او نگاه كرد:

ـ اين خيلي شبيه شما است. كلاه هم نداره‌… اما باز سبيل داره.

اوسرش را جلو آورد:

ـ ببينم‌… كلاه كه نداره‌…

و ادامه داد:

ـ آخر «اين خيلي شبيه شما است» يعني چه؟ من چطور بفهمم كه مال خودمه؟ من كه صورتم را نمي‌بينم، يادم نيست چطوري است. مگر شما نظم و ترتيبي نداريد كه عكسها جابه‌جا نشوند؟ شماره نمي‌گذاريد؟

ـ چرا‌… شماره مي‌گذاريم، نظم و ترتيب هم داريم. اما امان از آدم ناشي. اين شاگرده همش را به هم زده. قاتي پاتي كرده. مثلاً ملاحظه بفرمائيد، سه دسته عكس هست كه همشان شماره قبض شما را دارند‌… آخر عمري كار كرديم شاگرد آورديم! مثل اينكه از پشت كوه آمده‌… هيچ چيز سرش نمي‌شود‌…

ـ بالاخره تكليف ما چيه؟ تا كي بايد اينجا بايستيم، آقاي عكاس؟

آقاي عكاس باز عكسها را وارسي مي‌كرد.

ـ اينهم كه نيست.

عكس يك بناي تاريخي بود.

ـ آها‌… خودشه.

او عكس را قاپيد:

ـ چطور خودشه؟ هيچ چيزش با من نمي‌خونه. من كي كتم اين شكلي بود؟

عكاس نشست. بي‌حوصله جواب داد:

ـ ديگر به ما مربوط نيست. شايد پريروز لباستان همين جور بوده، امروز عوض كرده‌ايد.

ـ محاله.

عكاس باز بلند شد. شانه‌هايش را بالا انداخت:

ـ ديگه هيچ عكسي اينجا نداريم. يكي از همين‌ها است‌…

او دندانش را بهم مي‌فشرد. وقتي كمي آرام گرفت، گفت :

ـ اينها عكس من نيست. شش تا عكس شش درچار با يك كارت پستالي، پولش را گرفته‌اي بايد تحويل بدهي‌…

عكاس سه دسته عكس را گذاشت جلو او.

ـ تحويل شما،‌ قربان. پيشكش. عصبانيت ندارد. ولله من كه سر در نمي‌آرم. هر سه جور شكل جنابعالي است، عكس جنابعالي است. يكي با سبيل و كلاه، يكي با سبيل بي‌كلاه و يكي، هم بي‌سبيل و بي‌كلاه. هر كدامشان را عشقتونه برداريد‌…

ـ عشقم؟ مگه عشقيه؟ آقاي محترم! آقاي عكاس! يا به سرت زده يا مرا مسخره مي‌كني. تو مگر كاسب نيستي، مشتري نداشته‌اي، نمي‌خواهي كار و زندگي بكني؟ كجاي دنيا وقتي يك نفر مي‌رود عكسش را بگيرد سه جور عكس ميارند جلوش ميندازند، ريشخندش مي‌كنند، مي‌گويند هر سه جور عكس جنابعاليه، هر كدامش را خواستي بردار؟ پريروز كه عكس مي‌انداختم مگر كور بودي؟‌ نه سبيل داشتم، نه كلام داشتم، نه كتم اين ريختي بود.

عكاس به تنگ آمده بود. دستهايش را به هم ماليد و كوشيد خودش را نگه دارد. مؤدبانه و شمرده جواب داد:

ـ اينها همه درست، همه حرف حسابي، من هم قبول دارم. والله تقصير اين شاگرد خرفت احمق منه كه اينها را به هم ريخته، شماره‌هاش را به هم زده والا اول بار بي‌معطلي تقديمتان مي‌كردم، اينهمه هم حرف و مرافعه نداشت. اما من تمام تعجبم از اينه كه چطور اين سه عكس شبيه شما است. درست مثل اينكه خود شمائيد. حالا نمي‌دانم مال شما است يا مال آدم ديگري شبيه شما‌… نمي‌دانم عكس اصلي شما چطور شده‌… آخر چطور شده‌… آخر چطورشما قيافه خودتان را تشخيص نمي‌دهيد؟

ـ مگر شما تشخيص مي‌دهيد كه من بدهم؟

ـ چرا ندهم؟ الان يك عكس از من نشان بدهيد، مال هر وقت باشه، فوراً ميگم از منه يا نيست. متعجبم‌…

ـ متعجبي؟ مگر واجبه تمام مردم دنيا عكسشان را تشخيص بدهند؟ حالا تو عكاسي، كارت اينه. كدام مرغي تخم خودش را تشخيص مي‌دهد؟ ببين چطور مردم را گول مي‌زنند‌… سه چهار روز منتزشان مي‌كنند، از كار و زندگي بازشان مي‌كنند، بعد هم اين جور جواب مي‌دهند‌…

عكاس نزديك بود به گريه بيفتد. از جيبش آينه‌اي درآورد و داد به او:

ـ اين كار كه ديگر آسانه. بببين! ببين شكل عكسها هستي يا نه؟

او آينه را گرفت و در آن نگاه كرد. بعد همانطور كه آينه در دستش بود نشست روي صندلي. زير لب به تلخي زمزمه مي‌كرد.

بعد ناگهان آينه را داد به عكاس و سرش را در دو دست گرفت و فشار داد. عكاس آهسته پرسيد:

ـ ديدي؟

او بلند شد. باز رفت جلو ميز. عكسها را برداشت و نگاه كرد و داد به دست عكاس. عكاس گفت:

ـ اگر بنشيني صاحب‌هاي اين عكسها همشان ميآيند. بد نيست هم قيافه‌هاي خودت را بشناسي.

او رفت به طرف در:

ـ همش حقه بازيه. اينها هيچكدام عكس من نيست. معلوم نيست عكس حقيقي من چطور شده. ممكنه اصلاً عكس مرا نگرفته باشي. خاك بر سرتان با عكس گرفتنتان.

وقتي او رفت بيرون، عكاس مثل ديوانه‌ها دور اطاق راه افتاد.

ـ خدايا، دارم ديوانه مي‌شم. چطور خودش را نشناخت؟ چطور اين عكسها همشان شبيه او بودند؟ نزديكه‌… نزديكه خودم را از پنجره پرت كنم پايين.

شاگردش آمد تو:

ـ يارو عكسهاش را گرفت؟ ديدمش مي‌رفت تو عكاسخانه روبروئي.


============================================================



درباره نويسنده



زندگي
بهرام صادقی در ۱۸ دی ۱۳۱۵ در نجف‌آباد به دنیا آمد. او تا سال ۱۳۳۴ در اصفهان زندگی کرد و سپس برای ادامه تحصیل در دانشکده پزشکی دانشگاه تهران، به تهران سفر کرد.

از سن بیست سالگی هم‌زمان با تحصیل در رشتهٔ پزشکی، داستان‌هایش را در مجلات ادبی به چاپ می‌رساند. وی پس از سی سالگی کمتر می‌نوشت.اولین داستان کوتاه‌اش وقتی بیست سال سن داشت منتشر شد و «ملکوت»، تنها داستان بلندش، را در بیست و پنج ساله‌گی منتشر کرد.

مجموعه داستان «سنگر و قمقمه‌های خالی»، داستان بلند «ملکوت» و چند داستان کوتاه پراکنده، کل آثار او را تشکیل می‌دهند. همین دو کتاب چاپ شده آن‌قدر بود که او را از بزرگ‌ترین داستان نویسان معاصر ایران و صاحب سبکی پیشرو بدانند.

بهرام صادقی در شامگاه دوازدهم آذر ۱۳۶۳ به دلیل ایست قلبی در منزلش در تهران درگذشت.


ویژگی‌ها
بهرام صادقی از نوآورترین نویسندگان ایرانی است، سبک خاص خود را دارد. وی ایجاز زیادی در داستان‌هایش دارد و بیشتر به مسایل روانشناختی می‌پردازد.

خسرو گلسرخی می‌گوید: «نوشته‌های بهرام صادقی کارنامة دو دهه از تاریخ زندگی اجتماعی ما است".


آثار
سنگر و قمقمه‌های خالی ناشر کتاب زمان (۱۳۴۹)
ملکوت


آثار درباره بهرام صادقی
محمدرضا اصلانی، «بهرام صادقی: بازمانده‌های غریبی آشنا» (انتشارات نیلوفر، ۱۳۸۴)
حسن محمودی «خون آبی بر زمین نمناک؛در نقد و معرفی بهرام صادقی»، نشر آسا، ۱۳۷۷

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب شناسه Yahoo

mhp1289
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
16 آبان ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 126
محل سكونت: بندرعباس

ارسالارسال شده در: دوشنبه، 26 اسفند ماه ، 1387 12:43:47    موضوع مطلب: گنج (جلال آل احمد) پاسخ همراه با اعلان

گنج

نویسنده: جلال آل احمد

============================================================


«ننه جون شما هیچ کدوم یادتون نمیآدش . منو تازه دو سه سال بود به خونه شوور فرستاده بودن. حاج اصغرمو تازه از شیر گرفته بودم و رقیه رو آبستن بودم ...»
خاله این طور شروع کرد. یکی از شب های ماه رمضون بود که او به منزل ما آمده بود و پس از افطار ، معصومه سلطان ، قلیان کدویی گردویی گردن دراز ما را - که شب های روضه ، توی مجلس بسیار تماشایی است - برای او آتش کرده بود ؛ و او در حالی که نی قلیان را زیر لب داشت ، این گونه ادامه می داد :
«... تو همین کوچه سیدولی - که اون وقتا لوح قبرش پیدا شده بود و من خودم با بیم رفتیم تموشا ، قربونش برم ! - رو یه سنگ مرمر یه زری ، ده پونزده خط عربی نوشته بودن . اما من هرچه کردم نتونستم بخونمش . آخه اون وقتا که هنوز چشام کم سو نشده بود ، قرآنو بهتر از بی بیم می خوندم . اما خط اون لوح رو نتونستم بخونم . آخه ننه زیر و زبر که نداش که ... آره اینو می گفتم . تو همون کوچه ، یه کارامسرایی بودش خیلی خرابه ، مال یه پیرمردکی بود که هی خدا خدا می کرد ، یه بنده خدایی پیدا بشه و اونو ازش بخره و راحتش کنه ...»
خاله پس از آن که یک پک طولانی به قلیان زد و معلوم بود که از نفس دادن قلیان خیلی راضی است ، و پس از اینکه نفس خود را تازه کرد ، گفت :
«... اون وقتا تو محل ما یه دختر ترشیده ای بود ، بهش بتول می گفتن . راستش ما آخر نفهمیدیم از کجا پیداش شده بود . من خوب یادمه روزای عید فطر که می شد ، با ییشای صناری که از این ور و اون ور جمع می کرد ، متقالی ، چیتی ، چیزی تهیه می کرد و میومد تو مسجد « کوچه دردار » و وقتی نماز تموم می شد، پیرهن مراد بخیه می زد. ولی هیچ فایده نداشت . بی چاره بختش کور کور بود . خودش می گفت : «نمی دونم ، خدا عالمه ! شاید برام جادو جنبلی ، چیزی کرده باشن . من کاری از دستم بر نمیآدش . خدا خودش جزاشونو بده .» خلاصه یتیمچه بدبخت آخرسرا راضی شده بود
به یه سوپر شوور کنه !»»
یک پک دیگری به قلیان و بعد :
«« عاقبت یه دوره گردی ، که همیشه سر کوچه ما الک و تله موش می فروخت ، پیدا شد و گرفتش . مام خوش حال شدیم که اقلا بتوله سر و سامونی گرفته . بعد از اون سال دمپختکی شب عید - که مردم ، تازه کم کم داشتن سر حال میومدن - یه روز یه شیرینی پزی که از قدیم ندیما با شوور بتول - راستی یادم رفت اسمشو بگم - با مشهددی حسن رفیق بود سر کوچه می بیندش و میگه :
« رفیق ! شب عیدی ، اگه بتونی پولی مولی راه بندازی ، من بلدم ، ... دو سه جور نون شیرینی و باقلایی و نون برنجی می پزیم ، ... خدا بزرگه ، شاید کار و بارمون بگیره »
مشهدی حسنم حاضر میشه و شیرینی پزی رو علم کنن . اما نمی دونن جا و دکون کجا گیر بیارن ! مشهدی حسنه به فکر می افته برن تو همون کارمسراهه و یه گوشه ش پاتیل و بساطشونو رو به راه کنن . با هم میرن پیش یارو پیرمرده و بهش قضیه رو حالی می کنن و قرار می ذارن ماهی دو قرون کرایه بهش بدن . اما پیرمرده میگه : «من اصلن پول نمی خام . بیآین کارتونو بکنین ، خدا برا مام بزرگه !»
خاله ، نمی دونم از کی تا به حال از هر دو گوش هایش کر شده و ما مجبوریم برای این که درست حرفهایش را بفهمیم و محتاج دوباره پرسیدن نشویم ، بی صدا گوش کنیم . او به قدری گیرا و با حالت صحبت می کند که حتی بچه ها هم که تا نیم ساعت پیش سر «خاتون پنجره » ها شان با هم دعوا می کردند ، اکنون ساکت شده ، همه گوش نشسته بودند.
در این میان تنها گاه گاه صدای غرغر قلیان خاله بود که بلند می شد و در همان فاصله کوتاه ، باز قیل و قال بچه ها بر سر شب چره در می گرفت . خاله پکش را که به قلیان زد ، دنبال کرد:
«« ... جونم واسه شما بگه ، مشهدی حسن و شریکش ، رفتن تو کارامسراهه و خواستن یه گوشه رو اجاق بکنن و پاتیلشونو کار بذارن . کلنگ اول و دوم ، که نوک کلنگ به یه نظامی گنده گیر می کنه ! یواشکی لاشو وا می کنن و یک دخمه گل و گشاد ...! اون وقت تازه همه چیزو می فهمن . مشهدی حسن زود به رفیقش حالی می کنه که باید مواظب باشن . پیرمردک رفته بود مسجد نماز عصرشو بخونه ؛ در کارامسرا رو می بندن و میرن سراغ گودالی که کنده بودن ؛ درشو ور می دارن ؛ یه
سرداب دور و دراز پیدا میشه . پیه سوز شونو می گیرن و میرن تو. دور تادور سرداب ،با ماسه و آهک طبقه طبقه درس کرده بودن و تو هر طبقه خمره ها بوده که ردیف چیده بودن و در هر کدومم یه مجمعه دمر کرده بودن. مشهدی حسن و رفیقش دیگه تو دلشون قند آب می کردن. نمیدونستن چه کار بکنن ! لیره ها بوده ، یکی نعلبکی !
خدا علمه این پولا مال کی بوده و از زمون کدوم سلطون قایم کرده بودن . بی بیم می گفت ممکنه اینا وقف سید ولی باشه که لوحش تازه خواب نما شده بود . اما هرچی بود ، قسمت دیگری بود ننه جون ...»»
خاله چشم های ریزش رو ریزتر کرده بود و در چند دقیقه ای که گمان می کنم به آن لیره های درشتی که می گفت - لیره های به درشتی یک نعلبکی - فکر می کرد. چه قدر خوب بود که او ی: دانه از آن ها را - آری فقط یک دانه از آن ها را - می داشت و روز ختنه سوران ، لای قنداق نوه پنجمش ، که تازه به دنیا آمده بود ، می گذاشت !
چه قدر خوب بود که دوسه تا از آن «کله برهنه» ها هم بود و او می توانست یک سینه ریز و یآ «ون یکاد» یا یک جفت گوشواره سنگین با آن ها درست کند و برای عروس حاج اصغرش فرستد!...چقدر خوب بود !شاید خیلی فکرهای دیگر هم می کرد...
«...آره ننه جون!نمی دونین قسمت چیه!اگر چیزی قسمت آدم باشه، سی مرغم از سر کوه نمی تونه بیاد ببردش.خلاصه ش ، مشهدی حسه و رفیقش ، هفته عید، شیرینی پزیشونو کردن ، پولارم کم کم درآوردن . جوری که یارو پیرمرده نفهمه ، سه چار ماهی که از قضایا گذشت ، به بونه این که کارشون بالا گرفته و دخلشون خوب بوده ، کارامسراهه رو زا پیرمردک خریدن . اونم که از خدا می خاس پولشو گرفت و گفت خیرشو ببینین و رفت. کم کم ما می دیدیم بتوله سرو وضعش بهتر میشه ؛ گلوبند سنگین می بنده ؛ النگوای ردیف به هردو دست؛ انگلشتر الماس ؛ پیرهن های ملیله دوزی و اطلس ؛ چارقت ؛خاص ململ؛ و خیر...!مث یه شازده خانم اومد و رفت می کنه .
راسی یادم رفت بگم ، همون اولام که کار و بارشون تازه خوب شده بود ، بتول یه دختر برا مشهدی حسنه زاییده بود و بعدش دیگه اولادشون نشد.»
یک پک دیگر به قلیان و بعد :
«مشهدی حسن رفیقشو روونه کربلا کرد و از این جا لیره ها و کله برهنه هارو لای پالون قاطرا و توی دوشک کجاوه ها می کرد و می فرستاد براش. اونم اون جا می فروخت و پولاشو برمی گردوند. خلاصه کارشون بالا گرفت. از سر تا ته محله رو خریدن . هرچی فقیر مقیر بود ، از خویش و قوم و دیگرون ، بهش یه خونه ای دادن و همم خیال کردن خدا باهاشون یار بوده و کارشون رو بالا برده . هیشکی هم سر از کارشون در نیآورد.خود مشهدی حسنم با بتول یه سال بار زیارتو بستن رفتن کربلا.
من خوب یادمه داشای محل براشون چووشی می خوندن و چه قدر اهل محل براشون اسفند و کندردود کردن . نمی دونین ننه ! از اون جام رفتن مکه و بتول که اول معلوم نبود کس و کارش چیه و آخرش کجا سربه نیست میشه ، حالا زن حاجی محل ما شده بود ! خدا قسمت بنده هاش بکنه الهی!...من که خیلی دلم تنگ شده .
ای ...یه پامون لب قبره ،یه پامون لب بون زندگی. امروز بریم ، فردا بریم ؛ اما هنوز که هنوزه این آرزو تو دلم مونده که اقلا منم اون قبر شیش گوشه رو بغل بگیرم ...ای خدا! از دستگات که کم نمیشه...ای عزیز زهرا!...»
خاله گریه اش گرفته بود . شنوندگان همه دهانشان باز مانده بود. نمی دانستند گریه کنند یا نه .من حس می کردم که همه خیال می کنند روضه خوان ، بالای منبر ، روضه می خواند. ولی خاله زود فهمید که بی خود دیگران را متاثر ساخته است. با گوشه چارقد ململش ، چشم هایش را پاک کرد و یک پک محکم دیگر به قلیان زد و ادامه داد :
«...زن حاجی ، یعنی بتول ، بعد از اون دختر اولیش ،...که حالا به چهارده سالگی رسیده بود و شیرین و ملوس شده بود و من خودم تو حموم دیده بودمش و آرزو می کردم یه پسر جوون دیگه داشتم و تنگ بغلش می انداختم ،...آره بعد از اون بتول انگار فهمیده بود که حاج حسن خیال زن دیگه ای رو داره.آخه خداییشو بخوای مردک بنده خدا نمی خاس با این همه مال و مکنت ، اجاقش کور باشهو تخم و ترکش قطع بشه .خود بتول هم حتمن از آقا شنیده بود که پیغمبر خودش فرموده که تا چارتا عقدی جایزه و صیغه ام که خدا عالمه هر چی دلش خواست.واسه این بود که به دس و پا افتاد ف شاید بچش بشه و حاجی زن دیگه ای نگیره .
آخه ننه شماها نمی دونین هوو چیه !من که خدا نخاس سرم بیآد . اما راستش آدم چطو دلش میآد شوورش بغل یه پتیاره دیگه بخوابه؟ دیگه هرچی دعانویس بود ،دید. هرچی سید ولی ؛ که لوحش تازه خواب نما شده بود ، نذر کرد؛ آش زن لابدین پخت ؛ شبای چهارشنبه گوش وایساد ؛ خلاصه هرکاری که می دونست و اهل محل می دونستن کرد ؛ ...تا آخرش نتیجه داد و خدا خواست و آبستن شد.زد و این دفعه یه پسر کاکول زری زایید...»
باز خاله ساکت شد و یکی دو پک به قلیان زد و در حالی که تنباکوی سر قلیان ته کشیده بود و ذغال های آن سوخته بود و به جز جز افتاده بود ؛ معصومه سلطان ؛ قلیان را با کراهت تمام ، از این که از شنیدن باقی حکایت محروم می شود ؛ بیرون برد و ادامه داد :
«...آره ننه جون ؛ خدا نکنه روزگار برا آدم بد بیاره .راس راسی می تونه یه روزه یه خونمونو به باد بده و تموم رشته های آدمو پنبه کنه و آدمو خاکسر بشونه. آره جونم ، تازه حسین آقا ، پسر حاجی حسین ، به دنیا اومده بود که بی چاره بدبخت خودش سل گرفت !نمی دونین،نمی دونین!دیگه هرچی داشت برا مرضش خرج کرد.
از حکیم باشی های محل گذشت ، از خیابون های بالا و حتی از دربارم -دوکتوره -موکتوره-چیه؟نمی دونم -خلاصه ازهمونا آوردن.اما هیچ فایده نکرد.هردفعه فیزیتای ، گرون گرون و نسخه های یکی یه تومن بود که می پیچیدن. اما کجا؟...
وقتی که خدا نخادش ،کی می تونه آدمو جون بده؟آدمی که بایس بمیره ،بایس بمیره دیگه! دست آخر که حاجی همه دارایی و ملک و املاکشو خرج دوا درمون کرد،مرد!
و بی چاره بتوله رو تا خرخرش تو قرض گذوشت .بتولم زودی دخترشو شوور داد.
هر چی هم از بساط زندگی مونده بود ، جهاز کرد و بدرقه دخترش روونه خونه شوور فرستاد.خونه نشیمنشم ، طلبکارا-اگرچه اون وختا بارحم تر بودن- ازش گرفتن. اونم بچشو سر راه گذوشت و خودشم رفت که رفت...سربه نیس شد!اما یه دوسال بعد، دخترم -توعروسی یکی از هم مکتبیاش-اونو دیده بود که تو دسته این رقاصا نیست که تو عروسیا تیارت درمیارن،...تو اونا دیده بود داره می رقصه.»
خاله ساکت شد و همه را منتظر گذاشت. چند دقیقه ای در آن میان جز بهت و سکوت و انتظار نبود . عاقبت خواهرم به صدا درآمد که :
«خاله جان آخرش چطور شد؟»
خاله جواب داد:
«نمی دونم ننه . حالا لابد اونم یا مثه من پیر شده و گوشش نمی شنوه ، و یا دیگه نمی دونم چطور شده . من چه می دونم؟ شایدم خدا از سر تقصیراتش گذشته باشه.
آره ننه جون! اگه مرده ، خدا بیامرزدش!و اگه نمرده ، خدا کنه دخترش به فکرش افتاده باشه و آخر عمری ضبط و ربطش کرده باشه!»

_________________
-*-M-*-H-*-P-*- آزادي در برپا نكردن آيين است، هرچند آزادي خود آييني ست كه هرگز برپا نمي شود -*-M-*-H-*-P-*-

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب شناسه Yahoo

mhp1289
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
16 آبان ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 126
محل سكونت: بندرعباس

ارسالارسال شده در: يكشنبه، 16 فروردين ماه ، 1388 09:54:44    موضوع مطلب: كنت دراكولا (وودي آلن) پاسخ همراه با اعلان

کنت دراکولا

نویسنده: وودی آلن
برگردان: حسین یعقوبی

============================================================


جایی در ترانسیلوانیا کنت دراکولا در تابوتش دراز کشیده و منتظر بود تا شب از گرد راه برسد. کنت نه تنها به حمام آفتاب علاقه‌ای نداشت، بلکه اصولاً از دیدن ریخت آفتاب بیزار بود، چون قرار گرفتن در معرض نور آفتاب پوست او را برنزه نمی‌کرد، کباب نمی‌کرد، نابود می‌کرد. تابوتی که کنت در آن دراز کشیده، درونش اطلس دوزی شده و بر روی درش نام دراکولا نقره کوب شده بود.

‌این تابوت مأمن و استراحتگاه کنت در تمام طول ساعات روز بود، اما وقتی تاریکی فرا می‌رسید، دراکولا از آن برمی‌خاست و بسته به حال و حوصله‌اش، به شکل خفاش یا گرگ، به روستاهای آن حوالی سر می‌زد و در کوچه و خیابانها در پی یک شکار خونگرم می‌گشت. او تقریباً شبی یک شکار داشت و عادت داشت خون قربانیانش را قورت قورت سر بکشد. کنت دراکولا سرانجام پیش از تابش نخستین انوار خصم کهن الگویش، خورشید، که فرا رسیدن روز جدید را به طرز ناهنجاری اعلام می‌کرد با شتاب به تابوتش باز می‌گشت. ‌این گونه... زندگی خون‌آشام می‌گذشت تاریکی داشت فرا می‌رسید که کنت آرام آرام در تابوتش به جنب‌وجوش افتاد. حرکات سریع، سراسیمه و نامنظم پلک‌هایش نشان از آگاهی ناخودآگاه او از غروب خورشید و فرا رسیدن زمان خیزش داشت. کنت آرام آرام در حالی که بیدار شدن را مزمزه می‌کرد به طعمه‌های آینده‌اش می‌اندیشید، نانوا و همسرش. پر طراوت، شاداب، پر از خون، در دسترس، امن و مهمتر از همه ابله. دو روز و شب پیاپی بود که دندان‌هایش را برای مکیدن خون آنها سوهان می‌زد و برای برخاستن از تابوت و پرواز به سوی منزل آن‌ها لحظه شماری می‌کرد.

با گسترده شدن کامل سفرۀ تاریکی، دراکولا تبدیل به خفاشی شد و به سوی کلبه قربانیان خود پر کشید. پشت در کلبه دوباره به هیئت انسان در آمد و زنگ در را به صدا در آورد. وقتی نانوا در را باز کرد از دیدن کنت متعجب شد.

-«به... سلام... کنت دراکولا...»

-«از دیدنم تعجب کردین؟»

-«نه... فقط چی شده که‌اینقدر زود به خونۀ ما اومدین... البته خیلی خوش اومدین.»

-«زود اومدم؟ ظاهراً برای شام دعوتم کردین جناب نانوا، مگه نه؟ امیدوارم که‌اشتباهی نکرده باشم. برای امشب دعوت شده بودم... درسته؟»

-«نه نه...‌اشتباه نکردین جناب کنت. فقط مسئله ‌این‌جاست که تا شب دقیقاً هفت ساعت وقت باقی مونده.»

-«ببخشید؟»

-«نکنه اومدین کسوف رو تماشا کنین؟»

-«کسوف؟»

-«بله... اون هم چی کسوفی؟... کسوف کامل.»

-«چی؟»

-«دقیقاً دو دقیقه طول می‌کشه... اگه الان از پنجره به آسمون نگاه کنین.»

-«ای داد... عجب خاکی تو سرم شد.»

-«چطور جناب کنت؟»

-«اگه اجازه بدین من همین الان باید زحمتو کم کنم.»

-«برین؟ شما تازه تشریف آوردین...»

-«بله بله... اما فکر می‌کنم خیلی سر زده اومدم و شما و خانم محترمتون رو تو زحمت انداختم...»

-«کنت دراکولا... رنگ‌تون چرا‌ اینقدر پریده!»

-«رنگم پریده؟ آخ گفتی!‌این نشونه‌اینه که که من احتیاج به هوای تازه دارم. به هر حال، خیلی خوشوقت شدم... من باید برم.»

-«حالا بفرمایین بشینین... یه گلویی تازه کنین... یه چیزی بنوشین؟»

-«یه چیزی بنوشم؟... نه فعلاً وقتشو ندارم... یه عالمه کار دارم.»

-«چه کاری جناب کنت؟... بذارین برای بعد... بشینین براتون یه جام شراب بریزم.»

-«شراب؟! اوه نه اصلاً، کبدم رو بدجوری اذیت می‌کنه... اِ...آقا ‌این دستو ول کن!»

-«امکان نداره... حداقل بشینین یه کم خستگی در کنین.»

-«بابا... جانِ هرکی دوست داری باور کن، من جداً باید برم... من تازه الان یادم افتاد که تمام لامپای قصرمو روشن گذاشتم. آخر ماه کلی پول برق برام میاد.»

-«اذیت می‌کنی جناب کنت، آدم که سر ظهر همۀ لامپای قصرشو روشن نمی‌ذاره.»

-«راستش منظورم از‌اینکه گفتم لامپارو روشن گذاشتم‌این بود که... که... کرکره دروازه را نکشیدم... خندق هم که خشک شده،‌ این دور و برا هم که نا امنه... شما هیچ می‌دونین موقع کسوف آمار دزدی چند برابر می‌شه؟»

-«نه... چند برابر می‌شه؟»

-«بابا ول کن بذار برم... شما حالیتون نیست من چقدر مزاحم وقت و کارتون شدم.»

-«شما اصلاً مزاحم من نیستین... خواهش می‌کنم‌اینقدر با ما رو دربایستی نداشته باشین. شما فقط یه وعده غذا زودتر اومدین که اون هم خوش اومدین.»

-«خب خب... من نه رودربایستی دارم نه مزاحم شما شدم، قبول... حقیقتش ‌اینه که من جداً از ته قلب دوست دارم ناهار سرتون خراب بشم، اما قراره یه کنتس پیر از فامیلای دورمون بیاد دیدن من... اگه پشت در بمونه شرمنده‌اش می‌شم.»

-«عجله، عجله، عجله... فکر نمی‌کنین که با‌این همه عجله کردن آخر سر یه روز خدای نکرده زبونم لال سکته قلبی می‌کنین.»

-«فی‌الواقع اگه دستمو ول نکنین ممکنه بدتر از سکته قلبی سرم بیاد...»

-«به به... رایحه شو حس می‌کنین جناب کنت... بوی مرغ شکم پریه که همسرم داره واسه شام آماده می‌کنه... قراره شکمش رو با سیب زمینی تنوری پر کنه...»

-«خیلی جالبه، اما من جداً دیگه باید برم.»

کنت دراکولا بالاخره موفق شد دستش را از پنجه نیرومند نانوا بیرون بیاورد و نزدیک‌ترین درِ در دسترس را باز کند.

-«ای داد...‌این‌جا که قفسۀ لباس‌هاست.»

-«هاها... جداً که شما یه گلوله نمکین جناب کنت...‌این در صندوق خونه است، اما اگه خیلی کار دارین من دیگه اصرار نمی‌کنم... بفرمایین درِ خونه ‌این‌جاست... اوه نگاه کنین... کسوف تموم شده... خورشید خانم دوباره داره نورافشانی می‌کنه.»

دراکولا بدون درنگ و با شدت دری را که نانوا در حال باز کردنش بود بست.

-«بله بله... عالیه... خب من نظرمو عوض کردم و تصمیم گرفتم از همین سر ظهر مزاحمتون بشم. فقط لطفاً ‌این پرده‌های خونه‌تون رو خیلی سریع بکشین. اون‌طور که شنیدم، امواج نور خورشید تا چند ساعت بعد از کسوف به شدت برای سلامتی بدن مضرن...‌اینطور که می‌گن سرطان‌زا هستن.»

-«دلتون خوشه جناب کنت... کدوم پرده؟»

-«پرده ندارین...‌ای داد بیداد... الان که نور از پشت پنجره تو همه خونه می‌افته... ببینم، زیر زمین که حتماً دارین؟»

همسر نانوا در حالی که خیس و عرق کرده از‌ آشپزخانه بیرون می‌آمد با ذوق زدگی اعلام کرد:

-«نه جناب کنت... البته من همیشه به یاروسلاو می‌گم که یه دونه از اون خوب خوباش درست کنه، اما‌این مردا رو که می‌شناسین جون به جونشون کنین تنبلن.»

-«من متأسفم... جداً برای خودم متأسفم...‌این صندوق‌خونه تون کجاست؟»

-«همین الان درشو باز کردین جناب کنت.»

کنت دیگر معطل نکرد و در حالی که در صندوق‌خانه را باز می‌کرد توضیح داد:

-«ببینین، من می‌رم داخل کمد. وقتی ساعت هشت شب شد صدام کنین بیام بیرون.» و داخل صندوق‌خانه شد و در را بست. زن نانوا قهقهه‌زنان گفت:

-«وای خدا نکشه‌این کنتو... یاروسلاو، آقای دراکولا جداً مرد بامزه‌ای هستن.»

اما یاروسلاو مشوش و دستپاچه از پشت در شروع به توضیح ‌این موقعیت پیچیده برای کنت کرد:

-«اوه جناب کنت، خواهش می‌کنم تشریف بیارین بیرون... جایی که شما رفتین نه برای شما صورت خوشی داره نه برای ما... فکرشو بکنین، همسایه‌ها پشت سر ما چه حرفهایی می‌زنن... فکر می‌کنن قبل از‌این‌که من بیام خونه، شما ‌این‌جا بودیدن و بعد... می‌فهمین که...»

اما کنت عجالتاً جز‌این‌که خورشید آن بیرون به طرز ناراحت کننده و مرگباری مشغول نورافشانی بود چیز دیگری نمی‌فهمید.

-«ول کن یاروسلاو جان نانوا... همسایه‌ها بی‌خود می‌کنن که فکر کنن خانم شما از من بد پذیرایی کرده و از من خواسته جای اتاق پذیرایی تو صندوق‌خونه بشینم. بذارید من‌ این‌جا بمونم... جان شما من دارم ‌این‌جا کیف می‌کنم.»

-«جناب کنت، شما ظاهراً متوجه عرایض بنده نشدین...»

-«چرا چرا خوب هم شدم... شما نگران‌این هستین که همسایه‌هاتون فکر کنن شما خیلی مهمون‌نواز نیستین. اما حاضرم شهادت بدم که ‌این‌جا چقدر به من یکی خوش گذشته... من اتفاقاً همین هفتۀ پیش به همین خانم هس، سر پیشخدمت قصرم، که بهتر از شما نباشه، خیلی خوب و خوش گوشت و پرخونه، داشتم می‌گفتم که یه صندوق خونه خوب واسه من دست و پا کنه که تعطیلات آخر هفته رو اون‌جا خوش بگذرونم... یاروسلاو جان بجنب نونات ته گرفت... منو به حال خودم بگذار... هوس کردم الان یه کم آواز بخونم... اوه رامونا لالا دادا دی دی...»

در همین لحظه، شهردار ترانسیلوانیا و همسرش کاتیا که به طور اتفاقی از کنار خانۀ نانوا می‌گذشتند تصمیم گرفتند سرزده مزاحم آنها شوند. به هر حال، هر چه باشد شهردار و نانوا دوستان قدیمی ‌بودند و سرزده مزاحم شدن یکی از حقوق طبیعی و مسلم بین دوستان قدیمی ‌است.

-«سلام یاروسلاو... امیدوارم من و کاتیا مزاحم تو و همسر زحمت‌کشت نشده باشیم.»

-«البته که نشدین... جناب شهردار... بفرمایین تو...»

-«چی شده یاروسلاو؟ رنگت پریده... ببینم بی‌موقع اومدیم؟ مهمون داشتین؟»

همسر نانوا توضیح داد:

-«جناب کنت دراکولا تشریف آوردن خونۀ ما.»

شهردار با تعجب پرسید:

-«کنت‌این‌جاست؟ کجاست که من نمی‌بینمش؟»

-«همین نزدیکیا.»

-«خیلی جالبه... من تا حالا نشنیده بودم که کنت دراکولا ظهر جایی مهمونی رفته باشه... اصلاً شک دارم تا حالا تو روز‌ایشونو تو خیابون دیده باشم.»

-«به هر حال،‌ایشون امروز سر ما منت گذاشتن وسط ظهر‌این‌جا تشریف آوردن.»

-«نگفتین کجاست؟ زیر فرشه؟»

-«نه... فی الواقع... حقیقتش ‌ایشون تو صندوق خونه‌س.»

شهردار با لحنی که تمسخر و طعنه و تعجب و دلسوزی یک‌جا در آن پیدا بود پرسید:

-«صندوق‌خونه؟!... وقتی تشریف آوردن‌این‌جا خونه بودی... یاروسلاو...؟»

-«خواهش می‌کنم فکر بد نکنین...‌ایشون همین پیش پای شما و درست وقتی که تو خونه بودم تشریف آوردن‌این‌جا.»

و بعد با خشم و ناامیدی فریاد زد:

-«جناب کنت خواهش می‌کنم از اون تو بیاین بیرون... جناب شهردار‌این‌جا هستن.»

صدای خفۀ کنت دراکولا از داخل صندوق‌خانه برخاست.

-«مزاحم نمی‌شم. من‌این‌جا راحت راحتم... از طرف من به جناب شهردار سلام برسونین و واسه خودتون خوش باشین... من احتمالاً تا شش هفت ساعت دیگه میام خدمتتون.»

شهردار، یاروسلاو نانوا را به کناری کشید و در گوشش زمزمه کرد:

-«یاروسلاو جان، تو که منو می‌شناسی، دهنم قرص قرصه، اما به‌این زنا نمی‌شه اعتماد کرد. همین کاتیا ممکنه پس فردا بره در هر خونه واستون کلی حرف در بیاره... اگه از من می‌شنوی باید خودت همین حالا در صندوق‌خونه رو به زور واکنی... اگه کنت با لباس رسمی‌و مرتب اون‌جا باشه نه با لباس زیر، معلوم می‌شه که حق با تو بوده و حرفی هم ازش در نمیاد.»

نانوا دیگر درنگ نکرد، حیثیت خانوادگی، شرافت، ناموس پرستی و چند چیز مهم دیگر چنان جلوی چشمش را گرفته بود که بدون معطلی به طرف صندوق‌خانه رفت و با یک لگد محکم در را باز کرد.

بله، باز شدن در صندوق‌خانه همان و پایان کار کنت دراکولا همان. با تابش اولین انوار خورشید عالم تاب به داخل صندوق‌خانه، دراکولا جیغ وحشتناکی کشید و اندک اندک گوشت تنش آب شد تا ‌اینکه اسکلتی از او به جای ماند و البته ظرف چند لحظه آن اسکلت هم در مقابل چشمان گشاده از ترس و تعجب حضار تبدیل به خاکستری سفید و سپس گرد و غباری معلق در هوا شد. چند لحظه سکوت بر آن جمع حکم فرما شد و دست آخر نانوا با صدایی متأثر و متعجب اعلام کرد:

-«بینوا کنت... در مورد نور خورشید بعد از کسوف جداً حق داشت... به هر حال فکر کنم معنیش ‌این باشه که مرغ شکم پر امشب قسمت جناب شهردار و کاتیا خانم بوده.»


از کتاب: مرگ در می‌زند
حروف‌چین: علی ینصری

_________________
-*-M-*-H-*-P-*- آزادي در برپا نكردن آيين است، هرچند آزادي خود آييني ست كه هرگز برپا نمي شود -*-M-*-H-*-P-*-

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب شناسه Yahoo
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   وب سایت جامع استهبان صفحه اول انجمن -> انجمن ادبی

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
رفتن به صفحه قبلي  1, 2
صفحه 2 از 2
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2007 phpBB Group
صفحه اصلي |  جستجو |  آرشيو اخبار |  تماس با ما

       info@stahban.com  --   stahban@gmail.com

   پیامک: 09179307194    صندوق پستی: 333-74515

استفاده از عکس ها فقط با اجازه عکاس مجاز می باشد.
استفاده از سایر مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع می باشد.

 power by: phpnuke


 




Bookmark and Share