ديونه خونه ي ليلا اينا
امروز اولين روزيه كه منو آوردن ديوونه خونه. خيلي جاي خوبيه به خدا. خيلي خوش مي گذره به جونِ ليلا. خانوم زهره صبح برامون صبحانه مي ياره. شب شام مياره. خانوم زهره خيلي مهربونه با همه ديوونه ها. از همون اول كاري بهش گفتم چشاي پير تو اگه جوون بشن عينهو چشاي ليلا مي شن. گفت چن سال مثلا؟ گفتم هزار سال.
خانوم زهرهِ هيچِ هيچ خندش نگرفت. تازه گريه شم گرفت واسه ليلا. بعدشم گفتم بهش كه من دوست دارم هر وقت ياد ليلا مي افتم اسمشو داد بزنم. اونم به من اجازه داد هر وقت كه خواستم برم وسط حياط و داد بزنم: ليلا… ليلا…ليلا…..
خانوم زهره ليلا رو دوس داره, خيلي. همه ديوونه ها ليلا رو دوس دارن, خيلي.
حياط ديوونه خونه يه درخت داره كه مث درخت خونه ليلا ايناست. اصلا خود خودشه. آسمونشم كه آسمون نيست! از اون آسمون بزرگاس كه من هميشه فكر كردم خدا توشه. از پشت ميله ها آسمون رارايي ميشه, عينهو اون پيرهن خوشگله ي ليلا كه من خيلي خيلي دوسش دارم و هر وقت مي پوشيدش گريه م مي گرفت. من آسمون ديوونه خونه رو خيلي دوس دارم, خيلي… اصلاً كاشكي زودتر ديوونه مي شدم. تقصير ليلا شد. هي امروز و فردا كرد, هي گفت: زوده… زوده… زوده… تا آخرش دير شد. دير دير دير, خيلي دير. اونقده دير كه من خودم با چشاي خودم ديدم كه يه تابوت آهني زنگ زده رو با يه دونه از اون ماشين بوقياي مريضخونه آوردن و ليلا رو كه خوابش برده بود با خودشون بردن يه ديوونه خونه ي ديگه. من نمي دونم اونجا كجاست. مگه نه ميرفتم و بهش مي گفتم كه خانوم زهره هم مثِ من خيلي خاطرِ تو رو مي خواد. بهش مي گفتم كه همه ديوونه هاي ديوونه خونه خاطرِ تو رو مي خوان ليلا! همه شون با من ميان تو حياط و داد مي زنن: ليلا … ليلا…. ليلا….
اون وقته كه من به همه شون ميگم: بلندتر …. بلندتر ….بلندتر….. شايد ديوونه هاي ديوونه خونه ي ليلا اينا صداي مارو بشنفن، شايد ليلا صداي منو شنيد: بلندتر…. بلندتر …ليلا ….. ليلا ….. ليلا ……
رضا صارمي، دانشجوي عمران
12/3/81 استهبان