صفحه ی اول
انجمن ها ی گفتگو تصاویر
صفحه ی اول انجمن ها ی گفتگو تصاویر
استهبان
تنظیمات کاربری
جستجو تماس با ما
تنظیمات کاربری جستجو تماس با ما
  کاربر مهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت )
امروز 20 بهمن ماه ، 1390
 

منوي اصلي


 استهبان، شهر قرآنی
 منوی اصلی
       صفحه ی اول
       تحلیل
       درباره ی ما

 موضوعات:

       استهبان در یک نگاه
       جاذبه های استهبان
       مشاهیر استهبان
       عکس
       اخبار
       رایانه
       موسیقی
       ادبی
       نجوم
       معرفی کتاب
       استهبان و دفاع مقدس
       نور هدایت
       مخترعین و پژوهشگران
       ارتباط با مسئولین شهرستان

 امکانات:

       انجمن های گفتگو
       جستجو ی پیشرفته
       دریافت مطالب شما
       تنظیمات کاربری
       تماس با ما

آخرین ارسالها
کل موضوعات 184
کل ارسال ها 392
کل بازديد ها 101311
کل پاسخ ها 208
کل اعضا 190
آخرين 20 ارسال انجمن

داستان کوتاه
ارسال شده توسط reza870 در مورخه : پنجشنبه، 1 ارديبهشت ماه ، 1390

خدا از نگاه ملاصدرا
ارسال شده توسط reza870 در مورخه : پنجشنبه، 1 ارديبهشت ماه ، 1390

طنز سال نو 1390
ارسال شده توسط reza870 در مورخه : دوشنبه، 22 فروردين ماه ، 1390

مشكلات استهبان
ارسال شده توسط reza870 در مورخه : جمعه، 27 اسفند ماه ، 1389

شعر پارسي
ارسال شده توسط reza870 در مورخه : جمعه، 27 اسفند ماه ، 1389

خبر فوري
ارسال شده توسط chenareabakhsh در مورخه : جمعه، 1 بهمن ماه ، 1389

تلخ در قصابي
ارسال شده توسط saboonati در مورخه : جمعه، 1 بهمن ماه ، 1389

معرفي تارنما (سايت) هاي ادبي
ارسال شده توسط samilac در مورخه : پنجشنبه، 23 دي ماه ، 1389

معاهده ضد تجارت جعلی
ارسال شده توسط msaghaei در مورخه : يكشنبه، 23 آبان ماه ، 1389

ديكشنري شيرازي !
ارسال شده توسط chenareabakhsh در مورخه : چهارشنبه، 12 خرداد ماه ، 1389

رای گیری عرب ها برای خلیج فارس
ارسال شده توسط saboonati در مورخه : چهارشنبه، 5 خرداد ماه ، 1389

گزيده اي سخنان كوروش بزرگ
ارسال شده توسط Rishsefid در مورخه : چهارشنبه، 5 خرداد ماه ، 1389

از انشتين
ارسال شده توسط Rishsefid در مورخه : سه شنبه، 4 خرداد ماه ، 1389

زیبا
ارسال شده توسط Rishsefid در مورخه : جمعه، 28 اسفند ماه ، 1388

لطیفه
ارسال شده توسط chenareabakhsh در مورخه : جمعه، 28 اسفند ماه ، 1388

ماجراهای جالب مدیریتی
ارسال شده توسط chenareabakhsh در مورخه : جمعه، 28 اسفند ماه ، 1388

عشق
ارسال شده توسط mhp1289 در مورخه : جمعه، 28 اسفند ماه ، 1388

ترين کلمه ...
ارسال شده توسط Rishsefid در مورخه : سه شنبه، 18 اسفند ماه ، 1388

عجیب ترین سوالات از مایکروسافت
ارسال شده توسط chenareabakhsh در مورخه : جمعه، 7 اسفند ماه ، 1388

ویژگی عجیب آلبرت اینشتین!
ارسال شده توسط Rishsefid در مورخه : چهارشنبه، 5 اسفند ماه ، 1388

تالار گفتمان جستجو

تبلیغات
وب سایت جامع شهرستان استهبان

 
وب سايت جامع شهرستان استهبان: ادبی

جستجو پیرامون این موضوع:    
[ برگشت به صفحه اصلی | انتخاب موضوع جدید ]

استهبان: موضوع: داستان کوتاه: باغچه
ادبی

باغچه

 

درست هفتمين روز زن در باغچه گودالي كند و يك نهال كاشت. پسر كوچيكه پرسيد چند شنبه بود .معلم گفت هفتمين روز نه شنبه هست نه جمعه.زن پاي نهال درخت آب ريخت.چند نفر توي جلسه اي نشسته بودند كلافه و سر در گم بودند.كت مشكي با كراوات قرمز گفت نبايد كسي در باغچه نهال بكارد. زن خنديد و گفت :ولي من كاشتم.كت مشكي ها هراسان از جلسه بيرون دويدند. كوچه پر از صداهاي بد بخت شد. از دور كسي دستور شليك داد.زن برگشت كنار نهال ايستاد. صداي شليك كبوتر را ازبالاي پشت بام پراند.خون از زير چادر زن جاري شد. زن كنار نهال افتاد. صداي گريه كودك از سينه زن بلند شد.دستان زن به سختي در گل باغچه مشت شد نفسهای زن به شماره افتاد.مردي با دومين شليك  گلوله فرار كرد . كودك را هراسان برداشت از كوچه رد شد. خون زن كمكم به ريشه رسيد. صداها در كوچه گم شد. زن افتاده نگاهش به سر كوچه جايي  كه مرد با بچه اش رفته بود گره خورد. كبوتر دوباره برگشت تا روي پشت بام بنشيند.هوا كم كم تاريك مي شد. جغد درست لحظه اي كه كبوتر خواست بنشيند سر رسيد جاي كبوتر را گرفت. كبوتر دوباره بال زد كنار نهال همانجايي كه زن افتاده بود نشست .چادر با اولين باد شامگاهي روي صورت زن افتاد. كبوتر همانجا كه دستان زن در باغچه بود.با نوكش خاك را پس زد جاي دستان زن ريشه زده بود. هوا سرد شد كبوتر نگاهش به نگاه جغد گره خورد.  جغد بال گرفت به طرف كبوتر پر زد .كبوتر زير چادر زن  غلتيد . هوا تاريكتر شد .جغد دوباره روي پشت بام نشست. باد - گرمي زن را به  كبوتر داد .كبوتر آرام  تر  خوابيد .كودك گريه اش  را قورت داد و شروع كرد انگشتش را خورد . مرد روي ديوار  جمله اي مي نوشت.صداي چكمه اي  مرد را  از جا كند. چكمه نزديكتر شد مرد نوشته اش را نوشت و از پيچ كوچه گذشت. مرد يادش رفت كودكش را ببرد. كودك غرق نگاه مادرش شد. انگشتش را بيشتر مك مي زد  صداي امبولانس از انتهاي خيابان كبوتر را از خواب  پراند . كودك آرامتر  خوابيد . چكمه  سر كوچه برگشت. آمبولانس كنار نهال همان جايي كه كبوتر آماده پرواز بود ترمز كرد. كبوتر پريد .راننده آمبولانس چادر را پس زد آخرين قطره خون لاي خاك فرو رفت. نهال گرم تر شد .كبوتر كنار كودك آرام نشست. راننده آمبولانس چادر را به تنه نهال بست .آمبولانس روشن شد و آجير كشان حركت كرد. جغد از بالاي بام پريد روي نهال نشست. نهال خم شد. كبوتر بالش را روي صورت كودك پهن كرد. كودك آرام به خواب رفت.نگاه كبوتر به خميده شدن نهال گره خورد.مرد دوباره برگشت دوان دوان به طرف نهال و جغد دويد .جغد پريد.مرد چادر را محكمتر به تنه نهال بست.كم كم مردي ديگر از راه رسيد.چراغ ها روشن تر شدند .همهمه اي شروع شد.نهال بيشتر جان مي گرفت . كودك خواب ديد با مادرش  زير سايه درخت  نشسته و كبوترري بالاي درخت به آنها نگاه مي كند . كودك قد كشيد درخت بزرگتر شد. مردها بيشتر شدند به طرف خيابان هجوم بردند. كبوتر پرواز كرد. و در سياهي  آسمان ناپديد شد. كودك از خواب بلند شد راه افتاد همراه مردها رفت دوباره كسي دستور شليك داد. درخت بزرگ و بلند تر شد. مردي افتاد. كودك محكمتر قدم بر مي داشت .از باغچه صدايي آمد. صداي مرگ به شماره افتاد.زن دست به تنه ي درخت زد و بلند شد .كودك سنگي بر داشت و به طرف جغد پراند .جغد با  دومين سنگ كودك  افتاد . كبوتر  برگشت  روي درخت  نشست.  كودك كنار درخت ايستاد  به كبوتر نگاه  كرد. مرد روي جغد پا گذاشت . كودك خنديد  زن از با غچه با دستاني گل آلود  بيرون آمد.  برف شروع كرد به بارش.  درخت از سرما  رقصيد. كوچه پر شد از صداي هلهله. مرد دست كودك را گرفت كودك هم دست مادرش را گرفت.زن چادرش را از تنه ي درخت باز كرد صداي چكمه ها دورتر ميشد. كبوتربا آرامش نشست.

 

استهبان

محمد اردیبهشتی

26/10/1387

0 امتياز ارسال شده در مورخه : جمعه، 25 بهمن ماه ، 1387 توسط مدیر  چاپ مطلب نظرات نظر دهيد!

استهبان: داستان كوتاه: سرگردان
ادبی

سرگردان

 نويسنده گفت امشب داستانمو هرجور شده مي نويسم هميشه طبقه سوم تو خيابون سوم همين حرفا و بحثها بود يكي هست كه مي خواهد بنويسد  يكي هم هست كه دایم با خودش كلنجار ميرود نميداند بايد از كجا شروع كند دود لي امان از ما آدما بريده مثل يك لقمه گلو گير سر راهمون نشسته هميشه همينجوره .نور چراغ سايه زن را  رو مرد انداخته بود زني كه دایم با حركات دستش به مرد نشسته در حال چايي خوردن مي گفت آرزوها مثل خواستن رفتن و رسيدن به قله هست. مرد گفت آره مثل يك استكان چاي هست كه در يك چشم بهم زدن قورت ميديم اما همچين هم نيست. من كه با اين حرفات موافق نيستم اصلا مي دوني چيه من حوصله ندارم باهات بحث كنم اگه ميشه اون پالتو رو بهم بده تا برم روزنامه امروز رو بگيرم. زن خنديد نه با لبانش، با چشماش مرد رو با تنفر نگريست. اصلا حرف هم نزد به مرد پشت كرد رفت. انگار تو نگاه مرد گم شد. مرد استكانش را تا نيمه گذاشت رو ميز و بلند شد، نگاهي به گل شمعداني كنار پنجره روبروي همونجايي كه نويسنده داشت با خودش كلنجار ميرفت نگاه كرد. نويسنده نگاهي به مرد كرد گفت امشب داستانمو مي نويسم مرد گفت بنويس جانم فردا ببر دفتر روزنامه تا برات چاپش كنن. مرد پالتوش كه رو زمين  همانجايي كه زن ايستاده بود برداشت انگار زن پالتو رو به دستش داده بود گفت مرسي. درسته كه  اين وقت شب با اين ماهي كه تا نيمه وسط آسمون ايستاده اما اون دكه هميشه روزنامه داره هميشه خدا هر ساعتي كه رد ميشم بازه . زن تو ثانيه هاي مرد محو شد.نويسنده گفت مينويسم مرد گفت بنويس جانم بنويس .مرد به سايه زن خنديد زن داشت روزنامه ديروز ورق ميزد مرد پالتو رو به تنش چسباند از كنار زن رد شد اصلا حس نكرد كسي اونجا بوده در را نبسته بيرون رفت از كنار حوض خالي با اون ماهي نيمه جان گذشت گفت فردا آبتون  رو عوض ميكنم نويسنده گفت مينويسم مرد گفت زنم هم هميشه همينو ميگه.مرد در كوچه را باز كرد بيرون رفت در را آهسته بست تا زنش نفهمه كه بيرون رفته سردي شب باعث شد  مرد گوشه پالتو  را تا نيمه بالا داد انگار يه مردي تو پالتو يه آدم حسابي گم شده بود باد شروع به وزيدن كرد نويسنده گفت اين وقت شب اين آقا كجا ميره. زن گفت به تو مربوط نيست.مرد بي خيال رفت اصلا مشخص نبود ساعت چند بوده چون نه كسي تو خيابون پرسه ميزد. نه از سگهاي ولگرد خبري بود مرد يك آن حس كرد داره يه سگ ولگرد رد ميشه . نويسنده گفت چخ مرد رفت زن هم گفت چخ مرد رفت ماشين گشت پليس هم نبود مرد از سه تا خيابون رد شد. هميشه اين ساعت چراغهاي خيابونا خاموشه فقط يه چراغي روشنه اونم چراغ دكه روزنامه فروشيه. مرد گفت ميدونستم زن گفت كه اصلا نميدوني نويسنده گفت كدوم روزنامه مرد گفت مهم نيست همون روزنامه ديروز هم خوبه مرد حالا ديگه به دكه روزنامه فروشي  رسيده بود آب از باغچه گل كنار دكه بالا زده بود صاحب دكه تو دكه اش نبود مرد گفت كدومش بهتره كسي جواب نداد زن گفت اين كه تيتر نزده نويسنده خنديد  خودشه همينو بخر زن از خنده منفجر شد. بي پدر كجا رفته حالا كودمش رو بخرم   با دو دلي  دست كرد يه روزنامه برداشت  روزنامه تاريخ نداشت زن برگشت رفت آشپزخونه مرد گفت همينو ميخرم همين كه چاپخونه تاريخ نزده. آقا ...آقا.؟... پس اين اين بي پدراين وقت شب كجا رفته ؟مرد پول رو گذاشت رو پيشخوان دكه. روزنامه رو برداشت. خواست برگرده اما نمي دانست از كدوم راه  اومده زن گفت ولگرد عوضي بر نگشت . نويسنده كلافه شده بود گفت :منم تو همين راه گم شدم مرد ديگه هيچي نگفت خواست از روبرو مسير خونه  رو پيدا كنه اما هر چه ميرفت كسي نبود كه بپرسه ساعت چنده زن دقيقه اي فراموش كرد كه مردش نيامده. نويسنده آره همين جا تمومه مرد داشت دنبال آدرسش ميگشت اصلا انگار نميخواست برگرده زن از چشمهاي مرد افتاده بود. نويسنده گفت خودشه همين خيابونه زن تو آشپزخانه بي خيال مردش خواب رفته بود مرد گفت بنويس فردا ببر چاپش كن  مرد داشت از زن بر ميگشت نويسنده خواست بنويسه به خودكارش چشم دوخت چشمش ديد كه خودكارش جوهر تمام كرده.

استهبان

محمد ارديبهشتي

24/09/1387

0 امتياز ارسال شده در مورخه : جمعه، 25 بهمن ماه ، 1387 توسط مدیر  چاپ مطلب نظرات نظر دهيد!

استهبان: داستان كوتاه: رنجِ هستى
ادبی

 

رنجِ هستى(1)

 


 

    سالن بزرگ بود و بَزَك شده و ما بُهت‏زده و غمگين، دل‏مُرده و خسته از تماشا، گِردِ ميز نشسته بوديم. بيرون باغ بود و گُل بود و سبزه، پُر از نشاط و شادى و نور بود و روشنايى و اين بيمارستانى بود از دكتر فلانى ... و بعد غم بود و غصه بود و لاكِ هستى و تابلوىِ اِخطارى چند به‏ديوار و ما همچنان توىِ پيله‏ى رنج‏مان فرو خزيده و پرستارانى كه سپيدىِ جامه‏هاشان بود از پشتِ شيشه‏ها نمايان. گرچه وقتِ ديدار بود نامحدود. اما در عوض دَم و دود به‏شدت قَدَغَن شده بود. به‏ناچار لب و لوچه‏ى بعضى آويخته و منتظرانى كه رنگِ رُخسازشان به‏غم آميخته بود و زبان در كام‏شان لجام نگسيخته. به‏ناگاه خاله طوبى را كه لباسى ويژه به‏تَن داشت، پرستارى همراهى مى‏كرد تا به‏جمع‏مان آمد و نشست. ابتدا بزرگ‏ترها خوش و بِش كردند و حال و احوالى چند بگفتند و بعد سكوتى بود از سَرِ افسوس كه به‏ما دست داد. يعنى كه آبِ رفته به‏جوى ... دكتر ص كه جوانى بود فرنگ‏ديده از سَرِ مِهر و ادب برخاست، بُطرىِ آب‏ميوه را كِنارى نهاد و جعبه‏ى شيرينى پيشِ روى‏مان گرفت و گُشاد. مدتى نگذشته بود. دخترِ جوانى چند ساله كه زمانى رنگ و رويى و از زيبايى بهره‏ى بالايى داشت از پشتِ ميزى خيز برداشت و با چالاكى و اشتياق خود را به‏سكوىِ سخنرانى رساند و از سَرِ تعظيم نگاهى كه چندان دور نبود اما نشانى از دردِ عشقى عميق در آن نمودار بود، رو به‏حُضار كرد و با لحنى مُلايم چنين گفت:

    آن‏جا كه من نشسته بودم. صدها نفر ...

    و بعد لحظه‏اى درنگ روا داشت - يعنى كه من سخنرانم - در اين بين كسى از بستگانش بپاخاست تا وى را به‏جمع‏شان بازگرداند. پرستارى كه ناظرِ حال بود و حاكمِ اوضاع، اشارتى كرد و چنين گفت:

    آزاد است، بگذاريد حرفش را بگويد.

    و ما كه به‏تيمارى آمده بوديم، متوجه شديم، لاجرم از براىِ بيماران نگهبانى و مراقبتى هست از سَرِ دلسوزى و عطوفت. على‏ايحال بر حسبِ قاعده و شايد وظيفه به‏انتظارى كه پُر از رنجِ هستى بود نشستيم و به‏نحوى رَجَزخوانىِ دختر را شنوديم كه بلند بلند مى‏گفت:

    او رفت به‏شهرهاى دور، بعدم برگشت با سلام و صلوات. پس من مقصرم! آره جونم. او آدمخور بود. هه‏هه‏هه...

    و خنده سر داد! و دستش را روىِ سينه گرفت، به‏هم فشرد و باز خنده سر داد... و با زبانى شمرده كه مى‏شنيديم گفت:

    كى به كيه برو بابا خوشت مى‏آد، اگه شما جاىِ من بودين چى كار مى‏كردين...

    در اين دَم قيافه‏ى بيمارش به‏رنگِ كبوترانِ صحرا گرائيد و سر و گردنى جنبانيد و گفت:

    مامان مى‏گه طرف برگشته، بعله ديگه با يه كيش مى‏رَن با يه فيش مى‏آن. سوگند مى‏خورم!

    شنيدنِ جمله‏هايش همه را سخت ناراحت كرده، گزندگىِ خاطر فراهم آمده بود. به‏نظر مى‏رسيد كه دل‏ها گرفته‏تر بود و چهره‏ها غمگين‏تر و مادرِ دختر كه رنگ به رنگ مى‏گشت و انگِ گريه به‏رُخسارش مى‏نشست و راه چاره را مى‏بست و دختر كه با بى‏قيدى به‏گفت‏وگو بود:

    خُب پسره چى شد؟! اون مُرد. اون يكى مُردار شد. چه زندگىِ وحشتناكى!

    بارى به‏هر جهت غم و غصه بود و دنياى فكر، كاين بى‏غَمان بيمار را در صحنه‏هاى رَزم به‏تحليل بُرده بود! و آن‏گاه پرستار، صدا در داد )هيس( كه يعنى صدايتان در نياد! سخنرانى بود؟ نه. پس چه بود؟ عيادتى بود بر سر خويشى و رَجزخوانىِ بيمار جنونى كه شنيده آمد. و پرستار كه ما را به‏كف‏زدن وادار و تشويق مى‏كرد و دختر را مى‏ديدى كه زيباى گشاده‏رو شده بود و به‏جاىِ خويش بازمى‏گشت و ما كه كم‏كم فارغ و سبك مى‏شديم زِ رنجِ هستى!

 

    يحيى نواب

 

1) چاپِ يكم در روزنامه‏ى شرق، 15/2/84

0 امتياز ارسال شده در مورخه : يكشنبه، 26 آبان ماه ، 1387 توسط مدیر  چاپ مطلب نظرات نظر دهيد!

استهبان: داستان كوتاه: خُورَك
ادبی

 

خُورَك(1)

 


 

    صداىِ جگركى كه داشت با مَش‏حبيبِ جُوال‏دوز دعوا مى‏كرد، از تَهِ بازار شنيده مى‏شد. همه‏ى بازار مى‏دانستند كه جگركى آدمِ بَد دَهن و فَحاشى است. مشترى‏ها و كاسب‏ها، مغازه‏ها را وِل كرده بودند و جمع شده بودند دورِ مَعركه‏ى دعوا كه همه‏اش صداى فُحشِ خواهر و مادر به‏مَش‏حبيبِ جُوال‏دوز بود. مُلامهدى هم عبايش را بالا گرفته بود و تُند تُند به‏سمتِ دعوا مى‏دويد تا واسطه شود. من هم كه خيلى دعوا را دوست داشتم دلم مى‏خواست بروم ولى اُسّام نبود و نمى‏شد مغازه را تنها گذاشت. به‏ناچار نشستم همان‏جا توىِ پِلّه‏ى دكان. كم‏كم دعوا تمام شد و همه برگشتند سَرِ مغازه‏ى خودشان. عطارىِ كِنارى كه داشت با اُسّام حرف مى‏زد گفت: بيست تا مشترى داشتيم شد دو تا؛ جَر و بحثش مالِ كَسِ ديگه‏س، بدبختى و ذلالتش هم مالِ ما.

    خيالِ من راحت بود كه مغازه‏ى ما مثلِ عطارى نبود يا مثلِ آجيل‏فروشى كه شاگردش قَدِّ من مُزد مى‏گرفت امّا مثلِ خر كار مى‏كرد.

    از وقتى كه مدرسه‏ام تمام شد پدرم دستم را گرفت و آوَردَم اين‏جا. اِنگار كه با هم از قبل حرف زده بودند؛ چون پدرم هم كه دو سال پيش در همين‏جا كار مى‏كرد مرا سپرد دستِ اُسّا؛ و چه‏قدر همان روز هر دو اشان سفارش كردند كه مواظبِ همه چيز باشم.

    اُسّا آدمِ خوب و خوش‏اخلاقى بود. فقط بعضى وقت‏ها كه من ناشى‏گرى در مى‏آوردم، سَرم داد مى‏زد. و من بيش‏تر از سبيلِ تُخمكى‏اش خنده‏ام مى‏گرفت.

    از اين‏جا كه نشسته بودم روىِ سقفِ بازار 6 تا 6 تا سوراخ بود و با اين كه هر روز آب مى‏پاشيدند، گَرد و خاكِ بازار از توىِ نورى كه از خُورَكِ سقف تا توىِ جمعيّت آمده بود، پيدا بود. مُلا مهدى تازه از مغازه‏ى مَش‏حبيبِ جُوال‏دوز بيرون آمده بود و داشت با يك نفرِ ديگر حرف مى‏زد و آرام آرام جلو مى‏آمدند. حواسم پيشِ آقايى بود كه كُت و شلوار پوشيده بود و داشت با مُلا مهدى حرف مى‏زد. با خود انديشيدم كه چنين آدمى توىِ مغازه‏ى جُوال‏دوز چه مى‏خواسته است؟ شايد ارباب بود؛ امّا چهره‏اش بيش‏تر به‏معلم‏ها شبيه بود تا ارباب.

    يك زن و شوهر واردِ مغازه شدند. اُسّا داشت جلوى‏شان دو لا و راست مى‏شد و قربان‏صدقه‏ى بچه‏شان مى‏رفت. دلم براى اُسّا سوخت. توىِ اين يك هفته‏اى كه من اين‏جا بودم حتى يك گليم هم نفروخته بود. من مثلِ ميخ ايستاده بودم و نمى‏دانستم چه‏كار كنم. بچه راحت روىِ دوشِ پدرش خوابيده بود و آبِ بينى‏اش تا روىِ يخه‏ى پدرش كِش آمده بود. اُسّا زد روىِ شانه‏ام و گفت: برو چايى درست كن!

    پريدم توىِ انبار و كِترى را پُر از آب كردم و گذاشتم روىِ گاز. اين بارِ دوم بود كه توى انبار مى‏آمدم. بارِ اولى زود برگشتم و متوجه اطراف نشدم. خيلى شلوغ بود و آخرِ انبار پُر از فرشِ كهنه بود و تا چند متر مانده به‏اجاقِ گاز يك نخِ مو هم روىِ زمين نبود. روىِ ديوار هشت تا تابلوىِ فرش بود. اوّلى يك گربه بود كه داشت با يك گلوله نخ بازى مى‏كرد. دومى يك قايق سوار بود كه داشت با دوربين، آخرِ دريا را نگاه مى‏كرد. و سومى كه .... اُسّا سرش را كرد توىِ انبار و گفت: نمى‏خواد چايى درست كنى!

    تعجب كردم. حتماً مشترى‏ها پشيمان شده بودند. زيرِ گاز را خاموش كردم و رفتم داخلِ مغازه. امّا همان زن و مرد داشتند فرش انتخاب مى‏كردند. اُسّا نگاهش را از توىِ كشوىِ ميز بيرون آورد و دو هزار تومان گذاشت كفِ دستم و گفت: برو سه تا آبْ‏هويج و بستنى بخر. توىِ تابستون كى چايى مى‏خوره!

    و من تازه فهميدم كه اُسّا درست مى‏گفت. از پله‏ها پايين پريدم و رفتم طرفِ بازار. بازار خيلى شلوغ بود. مغازه‏ها پُر شده بود از مشترى و همه‏شان هم در حالِ چانه‏زدن بودند. اولين مغازه‏ى بازار، دكانِ بستنى‏بندى بود. روبه‏رويش مغازه‏ى دايى‏ام بود كه پارچه‏فروشى داشت. تا به‏دايى‏ام رسيدم دوبار سلام كردم ولى متوجه نشد. حواسش پيشِ مشترى‏ها بود. مغازه‏ى بستنى‏بندى تقريباً از همه‏ى مغازه‏هاى ديگر بزرگ‏تر بود و روىِ شيشه‏هايش بزرگ نوشته بود: كافه بازار داخل پُر از ميز و صندلىِ قرمزِ به‏هم ريخته بود و شش هفت نفر شاگرد كه تُند تُند بستنى مى‏آوردند و ميزها را مرتب مى‏كردند. صاحبِ مغازه هم با غرورِ خاصى نشسته بود پشتِ ميز و پول مى‏گرفت. صورتش خيلى صاف و براق بود. هميشه همين‏جور بود. آدمِ خوش‏تيپ و تميزى بود. از دايى‏ام شنيده بودم كه مى‏گفت سنش به 60 نمى‏رسد امّا آدم فكر مى‏كرد 35 را بيش‏تر ندارد. تا نوبتم شد 10 دقيقه‏اى طول كشيد. صاحبِ مغازه با صداىِ نرمش گفت: بفرما بچه

    از اين‏كه گفته بود بچه، ناراحت شدم. ابروهايم را تنگ كردم و گفتم: سه‏تا آبْ‏هويج و بستنى

    و داد زد: سه‏تا آبْ‏هويج و بستنى

    و تازه به‏فكرم رسيد كه بستنىِ سوم مالِ چه كسى بود. مالِ من يا مالِ خودِ اُسّا؟ حتماً مالِ خودش بود. براىِ شاگرد كه كسى بستنى نمى‏خريد.

    شاگردِ كافه، سينىِ يك‏بار مصرف با سه‏تا ليوان تا لبه پُر از آب‏هويج گذاشت جلوىِ رويم و صاحبِ مغازه گفت: 1800 تومان!

    دستم‏رابُردم‏توىِ‏جيبم.تمامِ‏بدنم‏يخ‏زد.پول‏نبود.دوباره‏گفت:1800تومان!

    چند قدم عقب‏تر رفتم. تمامِ جيب‏هايم را گشتم امّا پول نبود. اطرافم را گشتم. امّا نبود. چند تا مشترى داشتند جَر و بحث مى‏كردند. شاگرد كه فهميد پول ندارم ظرف را برداشت و با اَخم برگشت. نمى‏دانستم جوابِ اُسّا را چه بدهم. خواستم از دايى‏ام پول بگيرم امّا چهره‏اش از هميشه عبوس‏تر شده بود. جرأت نكردم. برگشتم. مس‏گر داشت محكم روىِ ديگ مى‏زد. سرم درد گرفته بود. خيلى هم دير شده بود. بازار از هر روز شلوغ‏تر شده بود. يك بچه‏ى كولى كه هم‏سن و سالِ خودم بود مثلِ كَنه به‏پايم چسبيده بود تا كفش‏ام را واكس بزند. خيلى عصبانى بودم. زدم زيرِ كيفش و قدم‏هايم را تُندتر كردم. اُسّا ايستاده بود جلوىِ مغازه. نزديك كه شدم داخلِ مغازه خالى بود. مشترى‏ها رفته بودند. از قيافه‏ى اُسّا هم معلوم بود كه مشترى‏ها چيزى نخريده‏اند. تا مرا ديد از پله‏ها پايين آمد و گفت: كجا بستنى؟

    سرم را پايين انداختم و گفتم: پول را گم كرده‏ام.

    زد سَرِ شانه‏ام و با حالتى كه اين‏طور توىِ اين يك هفته نديده بودمش گفت: برو بچه‏جان، شاگرد نمى‏خوام، پولى‏هم كه گم كردى مُزدِ يك هفته‏ات!

    برگشتم به‏طرفِ درِ بازار. خداحافظى هم نكردم. يعنى خجالت كشيدم. نمى‏دانستم جوابِ پدرم را چه بدهم. بازار داشت شلوغ‏تر مى‏شد. و صداىِ كولرهاى مغازه‏ها، بازار را برداشته بود.

    گَرد و خاك از نورى كه از توىِ خُورَك‏هاى سقف تا توىِ جمعيّت آمده بود رنگى شده بود و من از ميانِ مردم تا دَمِ دَر دويدم.

 

    محسنِ گُلكار 30/4/85

 

1) خورَك xowrak = سوراخِ سقفِ اتاق‏ها و بازارهاى سرپوشيده به‏جهتِ ورودِ نور و خروجِ دود و گَرد و خاك

4 امتياز ارسال شده در مورخه : يكشنبه، 26 آبان ماه ، 1387 توسط مدیر  چاپ مطلب نظرات نظر دهيد!

استهبان: داستان كوتاه: ماهی سفره هفت سین
ادبی

 

ماهی سفره هفت سین

 


 

    نزديكِ عيد است و همه در حال و هوايى نو و در انديشه‏ى طبيعتى زيبا و دلنشين. زنِ ميانسال از صبح تا شب، كار مى‏كند و با تمامِ كوفتگى‏اش سعى مى‏كند كودكانش كودكى كنند و رنجِ طاقت‏فرساىِ زمانه را حس نكنند. نگرانى در صورتِ تكيده‏اش موج مى‏زند و آن‏قدر خسته است كه سوزه‏ى عرق و عَطش به‏جاىِ سرما در تن‏اش افتاده است. ماهى‏هاى بزرگ و كوچكِ وسطِ حياط و سر و صداى بچه‏ها به‏داستان رنگِ غريبى مى‏دهد. پيوسته با خودش مى‏گويد: چه‏طور مى‏تواند اين ماهيانِ كوچك را كه چون فرزندانِ اويند بفروشد تا بتواند خرجىِ عيد را درآورد!

    بوىِ تَعَفُّن‏آورِ حوض و جُلُبَك‏هاىِ روييده در تنه‏ى آن، زن را حالى‏به‏حالى مى‏كند. سال‏ها با ماهى‏ها زندگى كرده بود و همه‏ى جسم و جانش، نفسِ آن فرشته‏هاى آبى بود! با اين كه منتظر است، خودش را به‏ندانستن مى‏زند و در دنياىِ سرد و گرمِ آن‏ها فرو مى‏رود. صداىِ زنگِ دَر، شلوغىِ خانه را مى‏كُشد. اندكى هول مى‏شود. دستانش را به‏صورتش پنجه مى‏كند و يك ناله‏ى بى‏صدا سر مى‏دهد. چادرِ مخملى‏اش را كه با گُل‏بُته‏هاى رنگارنگ مُزَيَّن شده بود به‏سَر مى‏اندازد و تا دَر گشوده مى‏شود، يك دفعه در درياىِ بى‏ساحلِ نگرانى غَرق مى‏شود و با خود مى‏گويد: واى، اَگه ماهى‏ها فروخته بِشَن!

    ناگهان مردى با موهاىِ جوگندمى و اندامى افتاده و دستانى پينه‏بسته وارد مى‏شود و از رنگ و رويش پيداست كه قصدِ خريدن دارد. قبل از هر چيزى مى‏گويد: حاج خانم، اين‏ها را به‏چند مى‏فروشى؟

    زن‏باحالتى‏بُهت‏زده،چادرش‏راكج‏وراست‏مى‏كندومى‏گويد: فعلاً ببينشان!

    سكوتِ كوتاهِ خانه مى‏شكند و كودكان بيش از پيش، خنده‏شان را به‏آسمان مى‏فرستند. گفت‏وگوىِ زن و مرد در فضا مى‏پيچد. چيزهايى رَدّ و بَدَل مى‏شود؛ كوتاه و بى‏نتيجه.

    ترديد در فروش؛ تورهاى سياه و سپيد و چكه‏چكه‏ى شيرِ آب كه بر دهانِ خشكِ ماهى‏ها مى‏ريزد!

    مى‏خواهد چون هميشه، پوره‏ى نان براى‏شان بريزد؛ نوازش‏شان كند و با يك چشم، نَه، بلكه با هزار چشم به‏تماشاىِ آن‏ها بنشيند. موهاى جوگندمىِ خريدار در بينِ هوهوىِ باد، بالا و پايين مى‏لغزد و دستانش را به‏نشانه‏ى جوابى تكان مى‏دهد. هم‏چنان دور و بَرِ گِردىِ عظيمِ حوض مى‏گردد تا نظرِ زن را عوض كند. دوباره دستش را چندين بار به‏آب مى‏زند و هى مى‏گويد: به‏اين قيمت نه... اصلاً نمى‏ارزد، نه...

    اسكناس‏هاىِ تاخورده و پاره پاره، بينِ دستانِ مرد تاب مى‏خورد.

    من چه‏جورى بچه‏هامُ بفروشم و خرجِ عيدُ در بيارم!؟ چندين بار تكرار مى‏شود و در سينه فرو مى‏نشيند. اصرار و لجاجت، اضطرابِ دو طرف را به‏خشمى كهنه بَدَل مى‏كند. سطلِ آب، گَندابِ پُر از ماهى و جلبك‏هاى لخته‏ى كِنارِ حوض و چشمان و دهانِ دريده‏ى زن كه به‏جمعِ ماهى‏ها خيره شده بود. سرى تكان داد؛ خودش بود؛ تنها و با يك دنيا چشم كه ماهى شده بود. سفره‏ى هفت سين و يك عالمه تُنگِ ماهى.

 

 

    شهرزادِ فقيهى، استهبان، تابستانِ 1384

 كارشناسِ ارشد رشته‏ى ادبياتِ عرب از دانشگاهِ اهواز

0 امتياز ارسال شده در مورخه : يكشنبه، 26 آبان ماه ، 1387 توسط مدیر  چاپ مطلب نظرات نظر دهيد!

استهبان: داستان كوتاه: مادر
ادبی

 

مادر

 

 

 

    حسين به‏ شير بود. حسن به ‏راه. كبرا سه ‏ساله بود. ليلا دو ساله. تمام‏شان مثلِ گردو و بادام بودند. روز كار مى‏كردم. شب كار مى‏كردم. هر چه مى‏پلكيدم(1) باز كارِ ناكرده زياد داشتم. هرچه بود دلم خوش بود. غم و غصه‏ام همين بود كه اين‏ها را بزرگ كنم. مَردَم هم لقمه‏نانى مى‏آورد. من اُسابرسانش(2) ميكردم و خدا را هزار هزار كُرور شكر. ظهر جوغنى(3) راپُر از تيليت(4) مى‏كردم و شكمِ همه‏شان را سير. شب با دوپيازه‏اى يا چنگالِ بادى(5) همه را راضى. حالا همه چيز هست ولى از صبح مثلِ سگ و گربه به‏جانِ هم مى‏افتند، انگار زنده زنده مى‏خواهند ارثِ پدرشان را تقسيم كنند. گويى دوره‏ى آخرالزمان است. مى‏خواهند سر در شكمِ هم كنند ببينند چه خبر است! فغان از اين روزگار.

    خورشيد امروز رنگِ ديگرى گرفته. ابرهاى سياه گوشه‏گوشه‏ى آسمان پراكنده‏اند. غم روى همه چيز آوار شده‏است. چرا اين دلِ وامانده اين‏قدر به‏تلاطم افتاده‏است؟ نفس‏هايم پشتِ سرِ هم نيستند، دارند بند مى‏آيند. تنم مى‏لرزد. موهاى ريزِ بدنم راست مى‏شوند. فكرِ چند ساعتِ ديگر مى‏كنم كه اين دو نَره غول از كوچه بيايند و باز بيفتند به‏جانِ هم. شاخ‏به‏شاخ شوند. كاش همان‏طور كوچك مانده بودند و هيچ‏گاه بزرگ نمى‏شدند تا شاهدِ اين همه دردسر نباشم.

    گرما تنِ آدم را ذوب مى‏كند. ظهر بود و گرما به‏اوجِ خود رسيده بود. اجل روىِ سرِ خانه دارد پَرپَر مى‏زند. حسن نشسته بود كه حسين از راه رسيد. بهانه‏هاى جورواجورشان شروع شد. مثلِ دو گوزنِ مست سر در هم كرده بودند و شاخ‏هاى‏شان در هم گير كرده بود. يك جو گذشت در وجودشان نبود. مادر چون پلنگِ تير خورده به‏ناچار و از تهِ جگر مى‏غُريد. با التماس مى‏گفت: نكنيد، نسازيد!

    عزراييل آن‏جا در كمين بود. دعوا به‏اوجِ خود رسيده بود. چشمانِ مادر به‏خونى افتاد كه از سينه‏ى حسين روان بود. صيحه‏اى زد و بى‏هوش شد. هر دو پسر خود را به‏بالينِ مادر رساندند. اما افسوس كه...(6)

 

    مبعثِ خيرده

 

 

...................( پانویس ).................

1) مى‏پِلِكيدم  mypelekidam= تلاشِ وافر مى‏كردم، افتان و خيزان مى‏كردم / او هم اجازه داد شب‏ها در دفترش بخوابد و بعدازظهرها در چاپخانه‏اش بِپِلِكَد تا كارى فراگيرد. )لوح، دفترى در قصه، شماره 5، زمستان 53، ابراهيم گلستان، ص 39) / ديدم دختر هشت ساله‏اى در آن ميان مى‏پلكيد )سه قطره خون، صادق هدايت، 133)

2) اُسابرسانش = استادبرسان، اصطلاحى است كه با كم‏ترين امكانات بيشترين بهره‏ورى انجام شود

3) جوغن = هاونِ سنگى

4) تيليت = تريد، تريت

5) چَنْگال = خوراكى است كه با نانِ خشكِ ريزريز شده و فرضاً آب‏گوشت، روغن، شكر، شيره، تخمِ‏مرغ، پنير، و... حاصل مى‏شود. چنان‏چه هيچ چيز در خانه نبود، مادر پِشنگه‏اى آب به‏نان‏ها مى‏زد و فوت مى‏داد كه به‏آن مى‏گفتيم چنگالِ باد. شايد علتِ نام‏گذارى‏اش اين باشد كه حتماً بايد آن‏را با دست خورد. / نانِ خُردكرده در شيره و روغن )سال‏هاى ابرى، على اشرف درويشيان، ص 1628) / نوعى نذر با نانِ داغِ ساجى خُرد شده و روغنِ كرماشانى همراه با شيره يا شكر )فرهنگ كردى، 185) / خوراكى است كه نان را در روغن مالند و با شيره يا شكر خورند )فرهنگ آموزگار، 219) / نوعى غذا كه خُرده‏هاى نان را با روغن و شكر آغشته مى‏كنند )فرهنگ مردم سروستان، 585) / )فرهنگ مردم زرقان، 56) / نوعى خوراك كه بيشتر در زمستان‏ها مصرف مى‏شود )شيراز، 64) / )جهانگيرى( / نانِ گرمى را گويند كه با روغن و شيرينى در يك ديگر ماليده باشند )برهان قاطع، 395) / )لغت‏نامه‏ى علامه دهخدا، 7272) / نوعى غذاى كودكان كه با نان و شكر درست كنند )دشتستان، 92)

6) چاپِ نخست در روزنامه‏ى عصر مردم، شماره‏ى 2610، چهارشنبه 7 ارديبهشتِ 1384، ص 11

0 امتياز ارسال شده در مورخه : يكشنبه، 26 آبان ماه ، 1387 توسط مدیر  چاپ مطلب نظرات نظر دهيد!

استهبان: دور ريختنِ بچه همراه با آبِ لگن
ادبی

 

 

 

دور ريختنِ بچه همراه با آبِ لگن

 

به‏روانِ آشفته‏ى مادرانه‏ى مادرم كه پنج‏شنبه در پستوىِ خانه‏ى قديمى مادربزرگ مُرد

 

    هنوز پنج‏شنبه نرسيده بود كه باران آمد و زمين را شُست. شُست عينِ روانِ آشفته‏ى مادرانه‏ى مادرم كه هى پشتِ سر هم گريه مى‏كرد و اشك مى‏ريخت. زار مى‏زد عينِ اين‏كه بچه‏اش را به‏دنيا بياورد. به‏دنيا بياورد موجودى را كه سرش بيرون مى‏آيد و دست‏ها و پاها و گريه و لزجى، گريه و اندوه، هنگامى كه لگن را از كِنارش برمى‏دارى كه دور بريزى آبِ لگن را، باران را، نيسان را. آبِ نيسان را كه تشت مى‏گذارم زيرِ آبِ باران كه دعا بخوانم برايش كه بدهم بخورى كه دعا خوانده است آبِ نيسان، باران، اشك، اندوه. اندوهِ مادرانه‏ى مادرم وقتى بچه‏اش را دور مى‏ريختيم با آبِ لگن توى چاه. توىِ بوىِ گندِ آبِ پس‏مانده از باران. بارانِ سيل آمده‏ى روزهاى پيش كه آمد و زمين را شُست، مادر را شُست، مرا و بچه‏ى مادرم را شُست و من اندوهگين در مرگِ خواهرم، برادرم، خواهرها و برادرهايم گريه كردم. اندوه، عينِ آبِ پس‏مانده از باران كه جارى مى‏شود توىِ جوى‏هاى كِنارِ خيابان كه بچه را عينِ آبِ باران با خود ببرد تا توى صحرا كه آن‏جا توىِ صحرا زيرِ آفتابِ پُر داغِ تابستان بپوساند برادرم را، خواهرم را، برادرها و خواهرهايم.

    كمى پنج‏شنبه توىِ تشت پُر آب بچه بود كه دور ريختيم. عينِ گريه‏هاى مادرانه‏ى مادرم كه در پستوىِ خانه‏ى قديمىِ مادربزرگ مُرد. نمى‏توانستم گريه كنم. توىِ آبِ لگن بودم. آبِ لگن را مى‏خوردم، از خونِ آبِ لگن مى‏خوردم. عينِ اين كه تشنه باشد سال‏ها تنم، كه تشنه باشد سال‏ها دلم، تشنه باشد سال‏ها... سال‏ها... و تو هى بخورى آبِ خونِ تَشت را، لگن را كه باران است. آبِ نيسان، سيل، توفان...

    دور ريختم بچه‏ى مادرم را. بچه‏ى مادرم رفت توىِ چاهِ آبِ پس‏مانده‏ى كِنارِ خانه. رفت توىِ آن همه كثافت و بوىِ تُندِ زردرنگِ كِنارِ خانه. بچه‏ى مادرم رفت توىِ آبِ پس‏مانده، جايى براىِ تجزيه شدن، تجزيه شد، عينِ آبِ باران، سيل، توفان، مرگ، خُرسندىِ روزى آفتابى و گرم براى گريه كه سبك مى‏كند جسمِ بى‏جانِ مادرم را وقتى بچه‏اش را مى‏بوسيد در خواب، توىِ طاقچه‏ى پستوىِ خانه‏ى قديمىِ مادربزرگ.

    بچه رفت توىِ چاهِ آب تجزيه شد. چيزى نماند اَزش جز ذراتِ مُعلق در آب كه بو مى‏داد، بوىِ تُندِ زردرنگ، بوىِ باران پُر التهابِ پنج‏شنبه كه بر جنازه‏ى بوگرفته‏ى سگِ خانه‏ى همسايه مى‏باريد.

    بچه تجزيه شد. ذراتِ برجاى مانده از تَنَش، توىِ آبِ پُر تشويشِ پنج‏شنبه‏ى در چاه شده در معلق بودن فضا چرخ مى‏خورد. چرخ مى‏خورد، سرگيجه مى‏گرفت، بچه، مادرم، خواهرم، برادرم، خواهرها و برادرهايم، من. و من كه تجزيه مى‏شدم در آبِ زردرنگ كه بوىِ تُند مى‏داد.

    ذراتِ بچه به‏هم لبخند مى‏زدند. خودشان را به‏تنِ همديگر مى‏كشيدند. قهقهه مى‏زدند. قهقهه سر مى‏دادند.

    - شما را به‏خدا ما را رها كنيد. وقتى پنج‏شنبه باشد و باران باشد، باران خودش ما را به‏هم مى‏رساند. ما به‏هم پيوند مى‏خوريم. ما ذراتِ بچه به‏هم پيوند مى‏خوريم. شاد مى‏شويم. يكى‏يكى زوج مى‏شويم. بچه توليد مى‏كنيم. بچه، بچه... قهقهه، خنده، سگ، پارس، گريه، سوزشِ چشم‏ها، هارى، وبا، سِل، حصبه. درد بگيرد تنت كه پنج‏شنبه را از من دريغ كردى.

    مادر تمامِ حواسش به‏بچه‏اى بود كه توىِ آب‏هاى سبزِ كِنارِ خانه تجزيه مى‏شد. روانِ آشفته‏ى مادرانه‏ى مادرم خودش را به‏ديوار مى‏زد. به‏ديوارِ پُر التهابِ خوابِ پدرم مى‏زد. ذراتِ بچه به‏هم پيوند مى‏خوردند. تنِ مادرم خون بيرون مى‏زد، عينِ پنج‏شنبه‏هاى پُرخونِ آخرهاىِ ماهِ شهريور كه داغ است، عينِ سنگ سوزان است و تاوُل مى‏زند.

    بچه، ذراتِ بچه، ذراتِ خواهرم، برادرم، خواهرها و برادرهايم به‏هم پيوند مى‏خورد. توىِ بوىِ تُندِ آبِ زردرنگ رشد پيدا مى‏كرد، بزرگ مى‏شد. مادرم توىِ خاك مى‏پوسيد كِنارِ تَنِ خاك‏شده‏ى پدرم. بچه رشد مى‏كرد. ذراتِ بچه رشد مى‏كرد. دندان در مى‏آورد. هيولا مى‏شد. هزار چشم و هزار گوش، هزارپا و هزار دست. بچه در رؤياىِ مادرم سنگ مى‏شد. ذراتِ بچه، هزارتا بچه مى‏شد. تكثير مى‏شد. خودش به‏ذره‏ى ديگرى مى‏رساند و دندانش را نشان مى‏داد. دندانِ تيزشده‏اش را نشان مى‏داد و رؤياىِ پنج‏شنبه‏ى مادرم عينِ زَنجموره‏هاى پنج‏شنبه‏ى پيرزن كِنارِ قبرهاى پنج‏شنبه، تكه‏تكه مى‏شد.

    باران، پنج‏شنبه، بچه، مادرم، خواهرم، برادرم، سگ، ذرات، عينِ هيولا به‏جانِ هم مى‏افتادند و همديگر را تكه‏تكه مى‏كردند. تكه‏تكه شده‏ى لاشه‏هاى پنج‏شنبه عينِ اندوه سرتاسرِ تابستان ما توى چاهِ پُرآب با بوىِ تُندِ زردرنگ پُر مى‏كرد.

    حالا سال‏ها از پنج‏شنبه‏ى پُرمرگِ مادرم مى‏گذرد. بچه‏ها توىِ چاهِ آب بزرگ شده‏اند و هر شب از آن‏جا بيرون مى‏آيند و لاشه‏ى مرا كه عينِ سگِ همسايه‏مان بوگرفته، مى‏خورند. و بارانِ سِمِج و لَزِج بر تمامِ پنج‏شنبه‏هاى مادرم، برادرم، خواهرم، برادرها و خواهرهايم... مى‏بارد.


    بهاءالدين مرشدى 4/6/1385

0 امتياز ارسال شده در مورخه : يكشنبه، 26 آبان ماه ، 1387 توسط مدیر  چاپ مطلب نظرات نظر دهيد!

استهبان: موضوع: اشعار محلي استهبان
ادبی

  

           

         شهرِ من

 

 

 

 سابُنات(1)خونه‏ى من و خونِ منه

سابُنات هم جون و ايمونِ منه

 خاكِ پاكُ‏ش منِ هيجا نديدم

كَزَمون،(2) لِتُ‏شِ دنيا نمى‏دَم(3)

 مى‏دونين معدنِ كشكه سابُنات

اُوِ چِشمه‏ش(4)مِثِ(5)اَشكه،سابُنات

 تو بَرَى(6) من بگو ئى چه رسميه

شهرِ من تهنا(7) فقط سه اسميه

 سابُنات، استهبان و اصطهبانات(8)

انجيرُش شيرينه مثلِ آب‏نبات

 انجيرِ شهرِ ما صادراتيه

رُونو و سُوزو، سياه و مَتيه(9)

    ***

 بَراتو(10) قصه ميگم از همه جاش

از محلاّش و همه‏ى كوه و كُتَلاش

 بِگَم(11) از شهرِ قشنگِ سابُنات

كه مى‏شَه اُش بخورى همچو نبات

 بِگَم از اِموم‏زده‏ى(12) پيرِ مُراد

كه مُرادِ هر چى فَسّى(13) بوده، داد

 بِگَم از مركزِ شهر، زيرِ چنار

محله‏ى‏ميرى‏و اُوبَخش(14)و پَنار(16)(15)

 بِگَم‏از نَزيكاىِ(17)خونه‏ى‏خودومون

محله‏ى خوب و قشنگِ كَزَمون

 بِگَم از خلوت و از تيرونجون(18)

وكيل آباد كه ميره تَه كَزَمون

 بِگَم از بيرونِ شهر، كوه، كُتِلاش

هر غريبى مى‏بينه، مى‏ميره براش

 بِگَم از چاه بِسَرِ(19) كوهِ بَرَه(20)

به‏يقين كه بهترين پيش‏كَپَرَه(21)

 بِگَم از غروبِ قشنگِ لى‏تَريك(22)

از چوخ(23)و از زيرِ گِردو اُوباريك(24)

 بِگَم‏از بناسَك(25)و خَنگ(26)و گُدار(27)

از دَهَنِ آسيو،(28) سايه‏ى چنار

 بِگَم از داردو(29) و از دَمِ گولو(30)

از سياه انجيرِ(31) بهتر زِ هُلو

 بِگَم‏ازصحرى‏سيريشك(32)و زِرده(33)

نونِ‏زردو(34)و كُماچ(35)و گِرده(36)

 بِگَم از اِشبه(37)و از چار بلكه(38)

از سَرِ پوزه(39) و از بَنه يَكّه(40)

 لى‏فَراق و زَرگى(41)و لى‏توره‏ى(42)

ظهرِ گرمى و تِليتِ(43)اُوغوره‏ى(44)

 كُرِ تار و كُرِ نار و گَرمَدون(45)

كُره‏ى دِربَنه‏ى(46)و تَه توره‏دون(48)(47)

 چاه‏كَج و لى‏چيش و لى‏حوضِ دراز(49)

اَگه بود كباب و ريحونِ اَياز

 بِگَم از بيخه و از چاه كُنده(50)

كَپَراى(51)گُت(52)ولُوَهت(53)وگُنده

 بگم از دَمِ گولو(54) و كوه توده(55)

از خونه‏ى كاه‏گِلى كه پُر دوده

 بِگَم از جى خودومو(56)از دومنه(57)

همو جا كه انجيراى بُواى منه(58)

 بِگَم از مردمونِ رِچِنَه دراز(59)

شرحِ زندگى‏شو از سير تا پياز

    ***

 شهرِ من اصطهبُنات شهرِ صفاست

شهركِ محبت و مِهر و وفاست

 شهرِ مردمونِ زحمت كشيده

مردمونِ خيرِ زحمت نديده

 حيفِ اين شهر كه درآمد نَدَرَه(60)

1 امتياز ارسال شده در مورخه : سه شنبه، 21 آبان ماه ، 1387 توسط مدیر  چاپ مطلب نظرات نظر دهيد! ادامه

استهبان: موضوع: بزرگداشت حافظ
ادبی


" روز بزرگداشت حافظ "


وب سایت جامع استهبان

خواجه شمس الدین محمد حدود سال 726 ه. ق در شیراز زاده شد. از احوال پدر و خانواده او تقریبا هیچ خبری در دست نیست، گر چه برخی گفته اند که پدرش بهاء الدین از اهالی اصفهان و مادرش از اهالی کازرون بوده است.
حافظ در زادگاه خود، نزد استادانی همچون قوام الدین عبدالله ،که نام و آوازه شان همه جا منتشر بود ، علم آموخت . در آن روزگار ، در حلقه استادان آن شهر هم ادب رایج بود، هم حکمت و هم کلام ، اما کار عمده ، تفسیر قرآن بود و آموختن آنچه برای فهم آن ضرورت داشت . چنانکه از دیوانحافظ بر می آید ، وی در دانشهای گوناگون زمان خود که در دارالعلم شیراز رایج بود دست داشت . مقام او در قرآن شناسی نیز شامخ است. او قرآن را با چهارده روایت از بر می خواند و تخلص خود را نیز از چیزی قرار داد که مربوط به قرآن بود .

                           وب سایت جامع استهبان

در گذشته ،دیوان حافظ را " لسان الغیب "  لقب داده بودند که بعدها این صفت از شعر به شاعر تسری یافت و بر خود او اطلاق گردید.
او به طبع فصیح است و فصاحت آفرین و آثار او سرمشق بلاغت نویسان است . عظمت هنری حافظ این است که در عین سخنوری و سخت کوشی هنری و رعایت لفظ ، جانب معنا را نیز فرو ننهاده ، بلکه مقدم داشته است .
شعرش اعجاب انگیز ، آکنده از لطف و زیبایی و مالامال از ایهام است. بنگریم که چگونه معنی آفرینی می کند، حرف و حکمت می گوید و ایمان ، عرفان و اخلاق می ورزد:

خیز تا برکلک آن نقاش جــــــــان افشان کنیم        کاینهمه نقش عجب در گردش پرگارداشت

گر مرید راه عشقـــــــــی فکر بد نامی مکن           شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

وقت آن صوفی قلندر خوش که در اطوار سیر       ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشـــــــت

0 امتياز ارسال شده در مورخه : جمعه، 19 مهر ماه ، 1387 توسط مدیر  چاپ مطلب نظرات نظر دهيد!

استهبان: شعر: ساعت
ادبی

 

 

 

 

 

ساعت

 

    فرصت ندادن به‏ساعت

    دنبال كردنِ ساعت

    مُهلت ندادن به‏ساعت

    مُهلتِ حرف نزدن به‏ساعت

    مُهلت ندادن براىِ تنفس به‏ساعت

    وقتى كه ساعت به‏من مُهلت نداد از كودكى‏هايم عكس و فيلم بگيرم

    وقتى كه ساعت به‏من مُهلت نداد بيش‏ترِ نقاشىِ كودكى‏هايم را بكشم

    وقتى كه ساعت به‏من مُهلت نداد بيش‏تر در دبستان بمانم

    ديگر نبايد از ساعت انتظارى داشت.

    وقتى عقربه‏ى ثانيه‏شمار هيچ‏وقت به‏كوچك‏تر از خودش احترام نمى‏گذارد، مى‏خواهى از كودكى‏هايم نقاشى داشته باشم؟!

    ديگر ثانيه آن‏قدر شب‏ها و روزها دنبالِ عقربه‏ى كوچك‏تر از خودش كرده است كه ديگر....

    نبايد به‏ساعت چيزى گفت.(1)

                                                                                               

پريسا پويان‏فر، تابستان 85

استهبان، كلاسِ اولِ راهنمايى

 

...................( پانویس ).................

1) چاپِ يكم در مجله‏ى نشانى، شماره‏ى 6، مهرماه 85، صفحه‏ى 266

 

0 امتياز ارسال شده در مورخه : دوشنبه، 15 مهر ماه ، 1387 توسط مدیر  چاپ مطلب نظرات نظر دهيد!

 
تعداد اخبار: 47 (5 صفحه | قابل نمايش: 10)
[ 1 | 2 | 3 | 4 | 5 ]
بخش اينترنت ستاك رايانه






نظرسنجی
نظر شما درباره سایت

عالي
خوب
متوسط
ضعيف



نتایج
نظرسنجی ها

تعداد آراء: 1672
نظرات : 49

آمار کاربران
 
عضو شويد
ارسال کلمه عبور

 
عضويت:
امروز: 0
ديروز: 0
در انتظار: 0
مجموع کاربران:189
جديدترين کاربر: mehdi809

آمار بازديد:
 بازديد امروز : 382
 بارديد ديروز : 699
 بازديد کلي : 534957
بيشترين تعداد آنلاين:
ميهمان: 92
اعضا: 1
مجموع: 93

وضعيت آنلاين ها :
ميهمان: 22
اعضا: 0
مجموع: 22

اعضاي آنلاين:

لینکستان
· فروشگاه مجازی استهبان شاپ
· وبلاگ وقت بودن ( جلیل سامان)
· وبلاگ فسا نما
· پيش بيني آب و هواي استهبان در هفت روز آينده
· سایت شمس اصطهباناتی (محمود سقایی)
· وبلاگ كاظم آهسته
· دیوارهای کاهی
· وبلاگ فرهنگي - هنري استهبان
· آمار لحظه به لحظه جهان
· وضعيت جوي و دماي هم اكنون استهبان


مطالب سایت

صفحه اصلي |  جستجو |  آرشيو اخبار |  تماس با ما

       info@stahban.com  --   stahban@gmail.com

   پیامک: 09179307194    صندوق پستی: 333-74515

استفاده از عکس ها فقط با اجازه عکاس مجاز می باشد.
استفاده از سایر مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع می باشد.

 power by: phpnuke


 




Bookmark and Share