صفحه ی اول
انجمن ها ی گفتگو تصاویر
صفحه ی اول انجمن ها ی گفتگو تصاویر
استهبان
تنظیمات کاربری
جستجو تماس با ما
تنظیمات کاربری جستجو تماس با ما
  کاربر مهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت )
امروز 20 بهمن ماه ، 1390
 

منوي اصلي


 استهبان، شهر قرآنی
 منوی اصلی
       صفحه ی اول
       تحلیل
       درباره ی ما

 موضوعات:

       استهبان در یک نگاه
       جاذبه های استهبان
       مشاهیر استهبان
       عکس
       اخبار
       رایانه
       موسیقی
       ادبی
       نجوم
       معرفی کتاب
       استهبان و دفاع مقدس
       نور هدایت
       مخترعین و پژوهشگران
       ارتباط با مسئولین شهرستان

 امکانات:

       انجمن های گفتگو
       جستجو ی پیشرفته
       دریافت مطالب شما
       تنظیمات کاربری
       تماس با ما

آخرین ارسالها
کل موضوعات 184
کل ارسال ها 392
کل بازديد ها 101311
کل پاسخ ها 208
کل اعضا 190
آخرين 20 ارسال انجمن

داستان کوتاه
ارسال شده توسط reza870 در مورخه : پنجشنبه، 1 ارديبهشت ماه ، 1390

خدا از نگاه ملاصدرا
ارسال شده توسط reza870 در مورخه : پنجشنبه، 1 ارديبهشت ماه ، 1390

طنز سال نو 1390
ارسال شده توسط reza870 در مورخه : دوشنبه، 22 فروردين ماه ، 1390

مشكلات استهبان
ارسال شده توسط reza870 در مورخه : جمعه، 27 اسفند ماه ، 1389

شعر پارسي
ارسال شده توسط reza870 در مورخه : جمعه، 27 اسفند ماه ، 1389

خبر فوري
ارسال شده توسط chenareabakhsh در مورخه : جمعه، 1 بهمن ماه ، 1389

تلخ در قصابي
ارسال شده توسط saboonati در مورخه : جمعه، 1 بهمن ماه ، 1389

معرفي تارنما (سايت) هاي ادبي
ارسال شده توسط samilac در مورخه : پنجشنبه، 23 دي ماه ، 1389

معاهده ضد تجارت جعلی
ارسال شده توسط msaghaei در مورخه : يكشنبه، 23 آبان ماه ، 1389

ديكشنري شيرازي !
ارسال شده توسط chenareabakhsh در مورخه : چهارشنبه، 12 خرداد ماه ، 1389

رای گیری عرب ها برای خلیج فارس
ارسال شده توسط saboonati در مورخه : چهارشنبه، 5 خرداد ماه ، 1389

گزيده اي سخنان كوروش بزرگ
ارسال شده توسط Rishsefid در مورخه : چهارشنبه، 5 خرداد ماه ، 1389

از انشتين
ارسال شده توسط Rishsefid در مورخه : سه شنبه، 4 خرداد ماه ، 1389

زیبا
ارسال شده توسط Rishsefid در مورخه : جمعه، 28 اسفند ماه ، 1388

لطیفه
ارسال شده توسط chenareabakhsh در مورخه : جمعه، 28 اسفند ماه ، 1388

ماجراهای جالب مدیریتی
ارسال شده توسط chenareabakhsh در مورخه : جمعه، 28 اسفند ماه ، 1388

عشق
ارسال شده توسط mhp1289 در مورخه : جمعه، 28 اسفند ماه ، 1388

ترين کلمه ...
ارسال شده توسط Rishsefid در مورخه : سه شنبه، 18 اسفند ماه ، 1388

عجیب ترین سوالات از مایکروسافت
ارسال شده توسط chenareabakhsh در مورخه : جمعه، 7 اسفند ماه ، 1388

ویژگی عجیب آلبرت اینشتین!
ارسال شده توسط Rishsefid در مورخه : چهارشنبه، 5 اسفند ماه ، 1388

تالار گفتمان جستجو

تبلیغات
وب سایت جامع شهرستان استهبان

 
وب سايت جامع شهرستان استهبان: ادبی

جستجو پیرامون این موضوع:    
[ برگشت به صفحه اصلی | انتخاب موضوع جدید ]

استهبان: محمد باقر پلاس شاعر گمنام اصطهبانی
ادبی

 

 

 

 

محمّد باقر پلاس

شاعر بزرگ و گمنام استهبانی

وب سایت جامع شهرستان استهبان 


محمّد باقر پلاس با تخلّص شاعرانة «ساعد-صاعد» از شعراي با ذوق اواخر قرن سيزدهم و اوايل قرن چهاردهم هجري قمري است. در محلّة اهر استهبان تولّد مي‌يابد و بزرگ مي‌شود. مدّت‌ها در نجف مقيم و به پيشة پينه‌دوزي اشتغال داشته است.

هاله‌اي از شايعات پيرامون شخصيّت، زندگاني، اشعار و مرگ او در برگرفته است. در رابطه با واژة پلاس شايعاتي درافواه رايج است كه به يكي دو تا از آن‌ها اشاره مي‌رود:

گويند حاج ميرزا بابا سادات معزّي (وفات: 1282 ه.ق)، يك در طلاكوب به جهت نصب در حرم مطهّر علي (ع) به نجف مي‌برد. در حال كار گذاشتن، محمّد باقر هم كه از روحيه‌اي طنزآميز برخوردار بوده است، سر مي‌رسد و به حاج ميرزا بابا كه هم‌شهري‌اش بوده است مي‌گويد: «آقا! شما كه اين‌قدر سخاوت داريد كه درِ طلاكاري شده را تقديم مولا مي‌كنيد فكري هم به اين پلاس‌هاي بنده بكنيد.» منظور لباس‌هاي مندرسش بوده است.

شايعة ديگر اين است كه...

2 امتياز ارسال شده در مورخه : پنجشنبه، 5 آذر ماه ، 1388 توسط مدیر  چاپ مطلب نظرات 3 نظر ادامه

استهبان: بازیهای محلی استهبان
ادبی






وب سایت جامع شهرستان استهبان


بازي‌هاي محلّي استهبان

اُسُغون تو دس گُو بگير و بدو
استخوان در دست گاو بگير و بدو
          تعداد بازيكنان: بيش از 7 نفر
          محلّ بازي: كوچه
          وسايل بازي: يك تكّه استخوان
          طريقة بازي: ابتدا يكي از بازيكنان به نام استاد انتخاب مي‌شود. بقية بازيكنان همه در يك صف مي‌ايستند و دست‌هاي خود را از پشت قلّاب مي‌كنند. هيچ كس حق ندارد پشت سر خود را نگاه كند. اگر چنين كند از دست استاد پشت گردني مي‌خورد و از بازي اخراج مي‌شود. استاد پشت سر آن‌ها قدم زده و مي‌گويد: «اُسخون تو دس گُو بگير و بدو» و استخوان را يواشكي در دست يكي از بازيكنان مي‌نهد. بازيكن به محض دريافت استخوان پا به فرار مي‌گذارد تا هم خود را به وعده‌گاه كه ته كوچه است برساند و هم از لگد خوردن از ساير بازيكنان در امان بماند. چون همة بازيكنان گوش به زنگ مي‌باشند تا ببينند استخوان در   دست چه كسي قرار مي‌گيرد كه او را با لگد بزنند.
          اگر بچّه‌ها توانستند به او برسند و لگدش بزنند بازي از سر نو شروع مي‌شود. امّا اگر بچّه‌ها نتوانستند به او برسند و بازيكن خودش را به خطّ پايان رساند استاد براي هر يك از بازيكنان نامي انتخاب مي‌كند. مثل مار،مارمولك، عقرب و... و با صداي بلند نام‌ها را اعلام مي‌كند تا همه بشنوند. بازيكن برنده يكي از نام‌ها را انتخاب مي‌كند. مثلاً مار را. مار موظّف است او را بر كول خود سوار كند تا نزد بازيكنان بياورد. كه در اين‌جا اين بازيكن به مقام استادي مي‌رسد و بازي از سر نو شروع مي‌گردد.



اكبري و اصغري
نام‌هاي ديگر بازي: رمضون، شعبون و دزد بگيرو
          تعداد بازيكنان: از دو نفر به بالا
          محلّ بازي: كوچه
          طريقة بازي: دايره‌اي روي زمين مي‌كشند. دو نفر را از بين خود انتخاب مي‌كنند كه يكي را اكبري و ديگري را اصغري مي‌نامند. چشمان هر دو را با دستمال مي‌بندند. تسمه‌اي به دست اكبري مي‌دهند. اكبري در حالي‌كه تسمه را به چرخش در آورده اصغري را صدا مي‌كند. اصغري مجبور است جواب او را بدهد. در ضمن اكبري سعي مي‌كند از ضربات تسمه خود را محفوظ نگه دارد. اگر اكبري موفّق شد اصغري را بگيرد برنده شده بر كول او سوار مي‌شود. در اين بازي از كمر به پايين بايد مورد اصابت قرار گيرد.




اَلَختَري
نام‌هاي ديگر بازي: خروس جنگو، لي‌لي‌لي-قلان «كرمانشاه»
          تعداد بازيكنان: دو نفر
          مكان بازي: يك ميدانگاه
          طريقة بازي: دو بازيكن هر يك يكي از پاهايشان را از پشت به دست مي‌گيرند و دست ديگر را روي سينه قرار مي‌دهند و به طرف حريف حمله مي‌كنند و با شانه و سينه سعي در شكست ديگري دارند. بازيكني كه تاب مقاومتش را از دست بدهد و پايش به زمين برسد مي‌سوزد.
          استفاده از دست خطاست و بازيكن مي‌سوزد

5 امتياز ارسال شده در مورخه : پنجشنبه، 7 آبان ماه ، 1388 توسط مدیر  چاپ مطلب نظرات نظر دهيد! ادامه

استهبان: معرفی کتاب دا
ادبی

وب سایت جامع شهرستان استهبان

معرفي كتابِ

«دا»

«خاطراتِ سيده زهرا حسيني»

 

بارها و بارها از خواهرم كه در شيراز زندگي مي‏كند خواسته بودم كه كتابِ «دا» را برايم بخرد. موفق نشده بود. خواهشم از دوستان هم كه به‌شيراز و نمايشگاه كتاب تهران مي‏رفتند و مي‏آمدند، به‏درجه‏ي اجابت نرسيده بود. يكي از دوستان گفت كه در فلكه‏ي دانشجو پشتِ شيشه‏ي يك كتابفروشي نوشته بودند كتابِ «دا» رسيد؛ من نمي‏دانستم كه تو به‏دنبالِ اين كتابي، وگرنه مي‏خريدم و مي‏آمدم.

به‏خواهرم زنگ زدم كه هر چه زودتر خود را به فلكه دانشجو برسان و اين كتاب را بخر. رفت و برگشت و زنگ زد كه تمام شده.

شهرستاني بودن با همه‏ي محاسنش عيب‏هاي خود را هم دارد. يكي هم اين كه يك كتابفروشي تمام و كمال ندارد. وقتي به‌آدرسي كه در دفترچه‏ي تلفنِ شهرها و يا به‏كتابِ راهنماي ناشران و كتابفروشان كه توسطِ خانه‏ي كتاب به‏صورتِ مفصلي هم درآمده‏است؛ مراجعه مي‏كني متاسفانه به‏جاي كتابفروشي، با يك لوازم التحريري يا نوشت‏افزاري روبه‏رو مي‏شوي و يا جديداً با سي دي فروشي و كارهاي تايپي و كامپيوتري. البته هر كدام از آن‏ها به‏جاي خودش محترم و قابلِ ارزش. ولي هيچ كدام از آن‏ها جاي كتاب را پُر نمي‏كند

در عطشِ ديدن و خريدن و خواندنِ كتابِ «دا» بسر مي‏برديم كه يكي از دوستان گفت: سازمانِ تبليغاتِ اسلامي استهبان، نام‏نويسي مي‏كند و تا دو هفته‏ي بعد كتابِ «دا» را مي‏آورد. نامِ بنده هم در ليستِ خريداران جاي گرفت.

در همين فاصله توفيقي حاصل شد تا به سفرِ زيارتيِ مشهد نايل شويم. در سرِ راه به‏هر شهرستاني كه مي‏رسيديم سراغي هم از كتابفروشي آن شهر مي‏گرفتيم تا هم كتابِ «دا» بخريم و هم كتابي پيرامونِ فرهنگ و گويش و آداب و رسومِ مردمِ آن شهر و شهرهاي همجوار. همانطور كه عرض كردم به‏جاي كتابفروشي با نوشت‏افزار فروشي‏ها مواجه مي‏شديم. تا اين كه به‌بيرجند رسيديم. به‏چند كتابفروشي مراجعه كرديم. به «كتاب‏سراي سيمرغ» كه رسيديم چشمِ ما به‏ديدارِ چاپِ پنجاه و چهارم كتاب روشن شد. كتابِ «دا» همراه با چند كتابِ ديگر در ارتباط با بيرجند از آن كتابفروشي خريديم.

از شوقِ خواندن، هرگاه مجالي پيش مي‏آمد در عين خستگي و كوفتگيِ راه كتابِ «دا» را باز مي‏كردم و مي‏خواندم. از بريده بريده خواندنِ كتاب، احساس كردم آن اِشرافي كه بايد بر كتاب پيدا كنم بدست نمي‏آيد. عليرغم ميلم آن را بستم. دلم مي‏خواست هرچه زودتر به‌ديارِ خود برسم و كتاب را با فراغِ بال بخوانم.

عمرِ سفر كوتاه است. به‏خانه‏ي خودمان كه رسيديم خواندنِ كتاب را آغاز كردم.

نخستين كتابي كه در زمينه ادبياتِ جبهه و جنگ خوانده بودم «زمينِ سوخته» احمد محمود بود. كتاب‏هاي ديگري هم در همين رابطه خوانده بودم اما آن چه اين كتاب با ديگر كتبِ نوشته شده در اين زمينه تمايز داشت اين كه: 1 - نويسنده‏اش بر پايه‏ي تخيل يا شنيده‏هاي ديگران تكيه نكرده بلكه با لحظه لحظه‏ي رويدادهايش زندگي كرده بود. زندگي كه چه عرض كنم. از ميانِ خطِ خون و خمپاره گذشته بود. در واقع اين كتاب نه با جوهرِ قلم كه با خونِ خود و خونِ هزاران شهيد بي‏گناه كه به‏دفاع از ناموس، فرهنگ، ميهن، دين، تاريخِ بشريت برخاسته بودند نوشته است. 2 - نويسنده يك زن است. و كتاب از منظرگاهِ يك زن به‏نگارش درآمده است. 3 - مسائل و مشكلاتي كه يك زن با همه‏ي محدويت‏ها و موانع و مشكلاتي كه مي‏تواند داشته باشد آن هم در جبهه‏ي جنگ، بيان شده است. 4 - پشتكار، علاقه‏مندي، جانفشاني و پيگير بودنِ نويسنده (زن) به‏لحاظِ حضور يافتنِ فعال و مستمر در خطِ مقدمِ جبهه.

كتاب در حجمِ بالايي (بيش از 800 صفحه) نوشته شده است. به‏نظر مي‏رسد كه بايد اين كتاب يك رمان باشد. ولي با آن تعريفي كه از رمان مي‏دانيم همخواني لازم را ندارد. بلكه بيانِ يك سلسله حوادث و رويدادهاي عيني از جبهه و جنگ است كه مي‏تواند خود منبعِ عظيمي براي چندين رُمان و فيلمنامه و متنِ سريال‏هاي تلويزيوني قرار بگيرد.

كتاب از زاويه‏ي ديد اول شخص مفرد نوشته شده و همين ويژگي، صميميتِ بيش‏تري بينِ متن و خواننده را ايجاد كرده‏است.

در ديدارِ وزير و مسئولان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در مورخه‏ي 4/9/1371 با رهبرِ معظمِ انقلاب، ايشان از نويسندگان انتظار داشتند كه درباره‏ي انقلاب و جنگ و جامعه رمان‏هايي همطرازِ «بينوايان» ، «جنگ و صلح» و «دُنِ آرام» خَلق كنند تا بيانگرِ واقعي تاريخِ انقلاب و جنگ باشند. ايشان فرمودند: «من گمان مي‏كنم كه هيچ تاريخي از انقلاب اكتبر شوروي نمي‏تواند گوياي آن رمان‏هايي را كه در باب اين تاريخ نوشته شده، داشته باشد. اگر شما اين رمان‏ها را خوانده باشيد، مي‏فهميد چه مي‏گويم. مثلاً رمان «دن آرام» را در نظر بگيريد! نمي‏دانم شما آقايان اين رمان را خوانده‏ايد يا نه. اين رمان يكي از رمان‏هاي تبليغاتي ماركسيست‏ها در دورانِ اختناق رژيم شاه بود. اين كتاب، با اين كه رمان بود، اما به‏عنوانِ تبليغ آن را به‏همديگر مي‏دادند و مطالعه مي‏كردند!

اين‏ها به‏قدري خوب نوشتند و انقلاب  ]اكتبر[ را خوب تصوير كردند كه شما در اين كتاب‏ها مي‏توانيد ابعادِ اين انقلابِ به‏آن عظمت را پيدا كنيد. البته نقطه‏ضعف‏هايش را هم در همين كتاب‏ها مي‏شود فهميد؛ اگر چه آن كه نوشته، به‏عنوان نقطه ضعف ننوشته است.

ايشان در ادامه مي‏فرمايند: «... شما وقتي كه مثلاً داستان «بينوايان» ويكتورهوگو را مي‏خوانيد، يا «جنگ و صلح» را مي‏خوانيد، يا داستان‏هاي اميل زولا را مي‏خوانيد، مي‏توانيد وضعيت جامعه روس يا فرانسه يا انگليس يا جاهايي ديگري را، از اين داستان‏ها به‏دست بياوريد. يعني انسان مي‌تواند چيزهايي را كه در تاريخ نيست، در اين كتاب‏ها پيدا كند..»

و حال اگر كتابِ « دا» به‏لحاظِ نگاه و نثر و شيوه‏ي نگارش و تكنيكِ داستان نويسي همطرازِ كتاب‏هاي نامبرده نيست ولي حضورِ اين كتاب، نويدبخشِ آغازِ حركتي بدين سمت و سوست تا بخشي از تاريخِ جنگ و جامعه را بهتر بشناسيم و لمسش كنيم.

يكي از عواملي كه كتاب را با اقبالِ عمومي روبه‏رو كرده است، سادگيِ نثر و صداقتِ در گفتار و جزئي‏نگري نويسنده است. در گفت و گويي كه آقاي علي هاديلو با ايشان انجام داده است و در صفحه‏ي 17 هفته‏نامه «كتابِ هفته» از انتشاراتِ خانه كتاب شماره 182 مورخ شنبه 2 خرداد 1388 به‏چاپ رسيده است اظهار مي‏دارد: «معتقدم غير از صداقتِ در گفتار، يكي از مهم‏ترين ويژگي «دا» جزئي‏نگري من در روايتِ خاطرات بود. من فكر مي‏كنم براي اين كه درست و حسابي باشد و بتواند مخاطب را سرِ شوق آورد؛ بايد تمامِ جزئيات گفته شود. از سوي ديگر، تاثيرگذاري اين اثر در اين است كه همه مطالب كتاب گفته‏هاي خود من است بي‏هيچ كم و كاست. مهم‏ترين شرطم براي بازگويي خاطرات اين بود كه هيچ دخل و تصرفي در آن نشود.»

نويسنده آن قدر صادق است كه فرضاً هيچ ابايي ندارد از اين كه بگويد پدرش يك زحمتكش است و به‏لحاظِ شغلي از فرودست‏ترين افرادِ جامعه محسوب مي‏شود. تنگدستي‏ها و دربه‏دري‏هاي خانواده را با ريزبيني خاصي به‏تصوير كشيده و افتخار مي‏كند كه خانواده‏اش از افرادي نيستند كه خون مردم را به‏شيشه مي‏كنند. بخشِ ديگري از اين اقبال، زنانگي اثر است. زيرا هيچ مردي قادر نبوده تا تجربياتي كه نويسنده در راهِ اهدافِ خود كسب كرده است، بدان دست يابد. هر چه‏قدر يك مرد از عواطف و زواياي فكري و ذهني يك زن با خبر باشد ولي چگونه مي‏تواند لحظاتي كه يك زن در مراحلِ مختلفي از زندگي در ميانِ خون و گلوله سپري كرده است تجربه كند. فرضاً چگونگي غُسل دادن و به‏خاكسپاري شهداي زن، نگهباني دادن يك زن از جنازه‏هاي روي‏هم ريخته‏ي شهدا در جوارِ مُرده‏شوي‏خانه، راندنِ سگ‏هاي گرسنه كه براي دريدنِ جنازه‏هاي شهدا دندان تيز كرده بودند. آن هم با دستِ تنها و در تاريكي و ظلمتِ شبِ گورستان، خوابيدن بر موكتِ مُرده‏شورخانه و هم نَفَس شدن با زنانِ غسّاله، به‏خاك‏سپاري پدر و برادر با دستانِ خود آن هم در فاصله‏اي كم‏تر از يك هفته زيرِ آتشِ بي‏امانِ دشمن، خوردنِ تركشِ خمپاره و اصابت به‏نخاع و بستري شدن در بيمارستاني دور از ديار و خاندانِ خويش مثلِ بيمارستانِ نمازي شيراز و يا...

اين جاست كه نويسنده به‏قله‏ي محبوبيت مي‏رسد و تحسينِ خواننده را به‏دنبالِ خود مي‏‌كشد.

نويسنده از سادات است و از كُردهاي ايراني زاده شده در بصره و رانده شده از عراق و جاي گرفته در خرمشهر و مجروح شده در وطن است. وي كسي است كه با دستانِ خويش بهترين عزيزانِ اين مرز و بوم را كه قرباني جنايت‏هاي دشمنانِ قسم‏خورده‏ي بشريت‏اند، به‏خاك مي‌سپارد و در برابرِ دشمن خَم به‏ابرو نمي‏آورد تا مبادا در روحيه‏ي اطرافيانش ذره‏اي خلل و ترديد وارد كند.

ايشان به سه زبانِ فارسي، كردي و عربي مسلط است. اگر تا كلاسِ پنجم بيشتر مجالِ درس‏خواندن در آموزشگاه را نيافته ولي خوشبختانه در دانشكده‏ي جنگ و زندگي بالاترين مدركِ تحصيلي را اخذ كرده است.

«دا» كتابي بود كه خيلي سريع تمام كردم. خوانده‏هاي پراكنده در سفر را رها كرده و دومرتبه از آغاز شروع به‏خواندن كردم.

كتاب به‏گونه‏اي است كه نمي‏شود براي لحظه‏اي چشم از آن برداشت يا جمله‏اي را ناديده گرفت. حوادث و رويدادها آن چنان ظريف و محكم در هم تنيده شده كه رهايي از آن را غيرِ ممكن مي‏سازد. نَفس در سينه‏ي خواننده حبس مي‏كند و بر شجاعت و شهامتِ چنين زني (زمانِ واقعه دختري 18 - 17 ساله) بارها و بارها احسنت و آفرين مي‏گويد و از مرد بودنِ خود خجالت مي‏كشد كه وقتي زنانِ ما اين قدر رشيد و دلاورند پس منِ نوعي چه‏كاره‏ام؟!

تصويرسازي‏هايي كه نويسنده بر اساسِ واقعيات خلق كرده است آن قدر گويا و رساست كه در پاره‏اي اوقات مو بر تَنِ انسان سيخ مي‏كند و اگر خواننده يك لحظه خود را به‏جاي يكي از شخصيت‏هاي كتاب قرار دهد كه آن همه فجايع بر سرش باريدن مي‏گيرد به‏مرزِ جنون مي‌رسد.

كتابِ «دا» را خواندم و نفرتِ من از جنگ و پيامدهايش دو صد چندان شد. من هميشه از جنگ متنفر بوده‏ام و شعرِ ملك‏الشعراء بهار را بارها زمزمه كرده‏ام كه: «فغان زِ جنگ و مرغواي او». خاصه آن كه جنگِ ما يك جنگِ خودخواسته نبود و بر ما تحميل شد تا جلو رشد و تعالي و ترقي ما را بگيرند.

«دا» به زبانِ كردي به‏معناي مادر است. و به احترامِ ايشان و همه‏ي مادراني كه در طولِ حياتِ خويش رنج‏هايي مشابه كشيده‏اند نامِ كتاب را با «دا» زينت مي‏بخشد. با اميد پيروزي و بهروزي براي نويسنده گرامي خانم سيده زهرا حسيني و هم‏چنين خانم سيده اعظم حسيني كه كتاب به اهتمامِ ايشان مدون گشته است. هم‏چنان چشم‏انتظارِ آثارِ بعدي ايشان هستيم.

در پايان حيفم آمد كه به يكي دو سه تا غلطِ تايپي كه نسبت به‌حجمِ كتاب، بسيار ناچيز است اشاره‏اي نداشته باشيم:

صفحه‏ي 265 خطِ 5: ماندم = ماندنم «تصميم گرفتم آن شب كنارش بمانم. حس كردم با ماندم  [ماندنم] مي‏توانم او را از اين وضع روحي بيرون بياورم.

صفحه‏ي 397 خطِ 1: فكله = فلكه // . = ؛ «از روز هشتم، نهم مهر كه تانك‏هاي عراقي تا فكله‏ي  [فلكه] راه آهن جلو آمده بودند.»

صفحه‏ي 404 خطِ 4: سربازه = سرباز «سرگرد شريف نسب با حالت تواضع و لبخند جواب داد: ما ارتشي هستيم. يه سربازه  [سرباز] ساده‏ي ارتش.

صفحه‏ي 514 خطِ 17 تا 21: گفت = گفتم «با توجه به‏اين اصلاً درد نداشتم. هول شدم، فكر كردم الان با اين وضع مرا از اين جا مي‏برند. با ناراحتي گفت  [گفتم]: دكتر حالا چي‏كار كنم؟ من نمي‏خوام برگردم عقب. من مي‏خوام همين‏جا بمونم. چي كار كنم؟

دكتر گفت: ظاهراً همه‏مون بايد بريم. همه‏مون زخمي شديم.

چاپ پنجاه و چهارم كتاب را انتشارات سوره مهر وابسته به‌حوزه هنري در سال 1388 با قيمت 11000 تومان در 812 به‏چاپ رسانده است.

محمدرضا آل‏ابراهيم، 19/4/1388 ، استهبان

5 امتياز ارسال شده در مورخه : جمعه، 27 شهريور ماه ، 1388 توسط مدیر  چاپ مطلب نظرات نظر دهيد! ادامه

استهبان: در نگاهی به «همه‌، پسرانِ مَن» نوشته­ ی آرتور میلر
ادبی

زندگی در جنگ

یا حقیقتاً «جو کلر» شخصیت اصلی است؟

در نگاهی به «همه‌، پسرانِ مَن» نوشته­ ی آرتور میلر

بهاءالدین‌مرشدی

 

چه هنگام شخصیت‌ها خودشان و درون‌شان را بروز می‌دهند؟

به گمان مَن شخصیت‌ها همیشه ساکت‌اند. شخصیت‌های یک نمایشنامه  هیچ‌گاه از خودشان چیزی برای ما فاش نخواهند کرد. پس نمی‌توان به انتظار نشست تا یک شخصیت از خودش حرف بزند. بااین­همه، ما همیشه با آدم‌های یک نمایشنامه روبه­رو هستیم، آنها را می‌بینیم و می‌شناسیم و با آنها  همراه می‌شویم. این پارادوکسِ هولناک یک نمایشنامه است.

«همه‌، پسران من» نمایشنامه‌‌ای است با آدم‌های خاصِ خودش. آدم‌هایی معمولی که بی‌شک زاییده‌ی دنیای مدرن هستند. شرایط دورانِ مدرن، مثل «جنگ جهانی دوم» آنها  را مجبور کرده است تا عمل تراژیک خود را رقم بزنند و چونان «ادیپوس» یا «هملت» و یا «مکبث» گرفتار چنین عملی باشند و حتی وحشتبار‌تر عمل کنند. چون در دنیایی قرار گرفته‌اند که دیگر خدایان برایِ‌شان تصمیم نمی‌گیرند بلکه خودشان هستند که سرنوشت‌ِشان را رقم می‌زنند. دوران مدرن با مشخصات ظاهری و باطنی خود، اما هم­چنان درگیر سعد و نحس بودن روزها، به کمک «‌جو»، «کریس»، «لاری» و «کیت» کلر نمی‌آید. جایی که «فرنک» می‌گوید:

فرنک: آره، کیت می‌خواد بفهمه که بیست­وپنج نوامبر روز سعدی لاری هست یا نه.


0 امتياز ارسال شده در مورخه : جمعه، 13 شهريور ماه ، 1388 توسط مدیر  چاپ مطلب نظرات نظر دهيد! ادامه

استهبان: اندر خواص کشک
ادبی

وب سایت جامع شهرستان استهبان


هـر از  گاهي تريت كشك  نيكوست

خـوراك بـاب طبع شهرمـا اوست


اگرچـه خوردنش با سكته همراست

ولي چون ديگران ميدارمش دوست


نمي‌دانم چه حكمت هست در كشك

كـه از عشقش نمي‌گنجيم در پوست

 

شعر از: علي حكمت

0 امتياز ارسال شده در مورخه : جمعه، 6 شهريور ماه ، 1388 توسط مدیر  چاپ مطلب نظرات نظر دهيد! ادامه

استهبان: ضرب المثل‌هاي رايج در استهبان
ادبی



ضرب المثل‌هاي رايج در استهبان



1-     آبجي چرا تو پيچي؟

2-    آب خوردن از خر ياد بگير، راه رفتن از كبك، تكبّر از پلنگ، حيله‌گري از روباه، منافقي از گربه، دزدي از موش، افتادگي از ميش، صبوري از شتر، نجابت از اسب.

3-     آب سابنات و طلب سابنات بايد كارداري‌اش بكني = دايم به دنبالش باشي.

4-    آب سابنات اگر همراش دويدي همرات مياد. اگر همراش راه رفتي واي ميسه.

5-      آبِ نطلبيده مراد است.

6-      آدم بايد ميش باشد و تو پشمِ خودش خوابيده باشد.

7-      آدم بايد هميشه پاي كارِ كرده بنشيند.

8-      آدم بي شانس دو جا دعوتش مي‌كنند.

9-      آدم بي غيرت عقل چهل تا وزير دارد.

10-آدم بيكار آب مي‌كند تو جوغَن (هاون) و مي‌سابد.

11-آدم خسته و كارِ دِرو

12-آدم عاقل به نيشتر نزند مُشت.

13-آدم گُشنه سنگ مي‌كُرُچَد.

14-آدم گشنه اَ (به) كفتار مي‌پرد.

15-آدم نبايد با بند پوسيدة كسي به چاه برود.

16-آدمي كه پول ندارد مثل كماني است كه تير ندارد.

17-آردِ جو خمير نكن، روتِ مَردِ پير نكن. مرد پير اَخ مي‌كنه، دل تو يخ مي‌كنه.

18-آردِ جو ني‌ريزي، غربال بيار بي‌بيزي.

19-آستينِ نو، بخور پلو.

20-آسوده منم كه خر ندارم – از قيمت جو خبر ندارم

21-آسيابان از گُشنِگي مُرد – گفتند: از بس كه فطير خورد.

22-آشِ پخته و پير نزديك

23-آشتي كنون، نون جيگرك، دسمالِ آجيل و خَرك

24-آش كشك خالته، بخوري پاته، نخوري پاته.

25-آفتوهه و سلبچه هف دس، شام و نهار اصّا

26-آن قدر بايد بدوي تا بداني يك من آرد چند تا گِرده دارد.

27-آن قدر خوردم روغن زرد، كه ديگه نمي‌كنه كنج دلم درد.

28-آن‌ها خالو و خواهرزاده، ما كچل حرام‌زاده.

29-آن‌ها دو نفر بودند همراه، ما صد نفريم تنها.

30-آه مياد كه تو دهن جاش نيست.

31-آهن و فولاد هر دو از يك كوره مي‌آيند برون. از يكيش شمشير سازند و ز دگر نعل خر.

32-اَبرِِ سُزُنده‌ي پسيني، خرت بورون باكي ني

33-اَبرِ سُزُنده‌ي صباحي، خرت بورون پناهي

34-اُجاغِ ما سِمَني نمياره

35-اَجل برگشته مي‌ميره نه بيمارِ سال

36-اَجلِ مورچه كه برسه پَر در مياره

37-احوالِ عامو علي‌م؟- چه حالا، چه روزِ اوّلي‌م

38-از آدمِ نو كيسه قرض مكن، اگه قرض كردي خرج مكن

39-از آشپزخانة خالي، گربة ديمنه (ديوانه) در مياد

40-از اسب افتاده‌اي، از اصل كه نيفتاده‌اي !

41-از او نترس كه هاي و هو داره، از او بترس كه سر به تو داره

42-از اين دُم بريده هر چي بيگي بَر ميات

43-از باد بهار بهره بردار، از باد پاييز خودت نگه دار

44-از بي سگي بند گردنِ شغال مي‌كنيم

45-از بي كفني زنده است

46-از تفنگ خالي دو تن ترسند

47-از چنگِ دزد در اومد، افتاد به چنگِ فالگير

48-از خر بخته (اَخته) كردن چه داري؟- دو دستِ خوني

49-از خر بيفتي از جُل نمي‌اُفتي

50-از خودت كه گذشته، خدا عقلي اَ بچّه‌ات بدهد.

محمد رضا آل ابراهیم

13 امتياز ارسال شده در مورخه : پنجشنبه، 22 مرداد ماه ، 1388 توسط مدیر  چاپ مطلب نظرات نظر دهيد! ادامه

استهبان: زنان انتظار
ادبی

 

زنان انتظار

 براي محمد رضا آل ابراهيم كه وجودش كتاب زندگيست

 

مي گويند:زنها تا24ساعت بعداز مرگ زنده مي مانند و مردهاي بي زن هم هستندكه بعد از مرگ زنان بي شوهر عاشق مي شوند وبه طرف جسم اين گونه زنان كشيده مي شوند .چون تا آن موقع احساس كمبود نكرده اندو بعد ازاينكه زنان بي شوهر مردندآن هاهم خود به خودمي خواهند به يك تكامل روحي برسند.چون در آخر زنان ومردان يكي مي شوند.

درزنان دوحرارت است كه در مردان پيدا نمي شود.پس نياز به اين حرارت دارند.واگر درزندگي به اين حرارت نرسند تا آخرزندگي ازسرما مي لرزند.زنان هميشه درهفت قدم دوم مرگ عاشق مي شوندواگردرمرحله اول عاشق شونددنيا درسير عادي خود پيش مي رود.ولي اگر درمرحله دوم عاشق شوند دنيا راتكان مي دهند.زيرا زنان از دوجان ودو حرارت متفاوت برخوردارند كه تا آخر با خود به همراه دارند.

وزناني كه بي شوهر مي ميرندحرارتشان به بالاترين نقطه مي رسد.ومردان بي زن مانده را به طرف

خودشان مي كشند.اين راز را ازپير زني كه تازه از هند برگشته بود شنيدم.او بهم گفته بود)عاطفه زنان و مهرشان بيشتر از مردهاست چون مردها وقتي مي ميرند درهفت قدم اول مرگ كمي تكان مي خورند و وقتي مي بينند مرده اند تسليم محض مي شوند و براي هميشه مي ميرند.

ولي زنان نه.زنان اين گونه نيستندچون بدنشان اگر چه لطيف و نرم هست ولي ديرتر تسليم مي شوند.وتازه اين قدرت بعد از مرگ بيشتر مي شود.وقتي هم مي ميرند موقعي كه خاكشان مي كنند

توي قبر تكان مي خورند.واگركسي به زنان آن طور كه زنان علاقه دارندمحبت داشته باشد مي فهمد كه اين زن توي قبر زنده هست.تا24ساعت توي قبر تكان مي خورد.تا كسي اورادوباره به زندگي باز گرداند.واگردوباره خاك بر رويش بريزند .بار دومي كه هفت قدم بر مي داردصداي

شكسته شدن استخوان هايش را مي شنود.زنان روز اول بعد از هفت قدم بلند نمي شنوند چون مي دانند در زندگي زياد انتظار كشيده اند .پس آنجا هم تحمل مي كنند و منتظر مي مانند كه يك نفر عاشق واقعي به دادش برسد.وتا24ساعت بعدش فقط جنب و جوشي از خود نشان مي دهند.

جنب و جوشي كه مردها در موقع زندگي در خواب هايشان از دست مي دهند.اين جنب و جوش زنان بعد از مرگ باعث حركت مرداني مي شود كه در طول زندگي از رو به رو شدن با زنان خجالت مي كشيدند .در زنان علاقه به زندگيشان بيشتر از مرد ها ا ست.واين نيرو كه مرده هاي مرد در روز اول به كار مي برند.زنان آن را در روز دوم از خود نشان مي دهند.)

اين صحبت پير زن باعث شده بود كه پيرمردي بي زن مثل من راسر شوق بياورد.گفتم:حتما بايد بروم.اگر در هند حقيقت داشته باشد حتما براي ما هم بايد راست باشد.براي همه زن ها هست.

پير زن بهم گفته بود:((چون در هند مردم عقيده پيدا نكرده اند.زن ها ديگر حوصله ي زندگي تازه را ازخود نشان نمي دهند.واين فرصت 24ساعته را دروغ مي پندارند.))

اين حرف باعث شده بود كه صبح جمعه به قبرستان بروم.چون ديروز عصر بود كه شنيدم زني بي شوهر را خاك كرده اند.بلند شدم.هوا هنوز گرگ و ميش بود.رختخوابم را پس زدم.ملكين هايم كه زير سرم گذاشته بودم برداشتم و به پا كردم.نگاهي به ملكين هايم كردم تا لنگه به لنگه نپوشيده باشم.ولي خوب كه فكر كردم ديدم.ملكين تنها كفشي است كه چپ و را ست ندارد.

زير پيراهن سفيد وچركمرده كه بر تنم بود مرا خود به خود به خنده انداخت.سوراخ هاي بزرگ وكوچك روي آن ديده مي شد.اين زير پيراهن ميراث گذشتگان من بود.وبر تن تكيده و استخوانيم

گشادي مي كرد.تنبانم دست كمي از زير پيراهنم نداشت.برايم كوچك بود.از دور اگر كسي مي ديد مي گفت يك وجب و نيم از قوزك پايم بالاتر ا ست.ولي از نزديك اين گونه نبود.فقط يكي از پاچه هايش دو وجب بالاتر بود.باخود گفتم:مردي كه بي زن باشد بي سر و سامان مي ماند.چند سالي هم مي شد كه فرصت نمي كردم براي خودم چيزي نو تهيه كنم.حوصله هيچ چيز نورا نداشتم.

حرصم مي گرفت كه نو بپوشم.اصلا راست راستش از بچگي از چيز هاي كهنه و عتيقه بيشتر خوشم مي آمد.از خانه هاي كاهگلي و تو سري خورده و خراب شده. از درهايش كه وقتي باز و بسته مي كني جرجر مي كنند و باعث مي شوند كه قرن ها به عقب برگردم.

شايد خودم يك انسان تاريخي بودم.چون توي اين شهرهيچ كس را مثل خودم تنها نمي يافتم.با هيچ كدام از زنده هايش نمي توانستم رابطه داشته باشم.ااحساس مي كردم در تمامي طول تاريخ

زندگي كرده ام.صداي ماقبل را مي شنيدم ولي آرامش پيدا نمي كردم.احساس كمبود مي كردم همه چيز داشت عوض مي شد.مي ترسيدم خودم هم عوض شوم.اين گونه بود كه با دنياي زنده ها قطع رابطه كردم.بيشتر با كهنه ها سر و كله مي زدم.شايد به همين دليل بود كه بيشتر از زن هاي مرده خوشم مي آمدتا زن هاي زنده.چون زن تا وقتي زنده هست نو هست.وقتي كه مي ميرد كهنه مي شود.اين خود دليلي بود كه ارتباطم با چيزهاي كهنه و زن هاي مرده قوي تر گردد.

از مردمان خرافه پرستي خوشم مي آمد كه داشت نسلشان قطع مي شد.چرا كه آنها را مثل خودم تاريخي مي ديدم.آن ها هم از روز ازل مثل من و با من بوده اند.فقط يك سري حوادث را از روي شواهد ديده و باور مي كنند.همين مرا زنده نگه داشته بود.تا احساس نو بودن نكنم كه بميرم.چون امثالي مانند من اگرمي مردندبه دنياي نوها مي پيوستند.

ازاين كوچه ي خاكي به آن كوچه ي خاكي مي رسيدم و مي گذشتم تا زودتر به قبرستان برسم.زيرا كوچه هاي آسفالت شده راهشان با قبرستان يكي نمي باشد.صداي كشيده شدن پايم و بلند شدن خاك اين احساس را بهم دست داده بود كه آدم هاي كهنه به راه افتاده اند.نيرويم را بيشتر كردم عجله داشتم.

مي خواستم خودم باشم.تنهاي تنها.الكي گرد و خاك راه انداخته بودم.تا اگر يك نفر از پشت سرم آمد مرا نتواند ببيند.نقشه ام بود.انگار داشتم از يك دالان طولاني عبور مي كردم.دالاني كه به قبرستان منتهي مي شد.خودم را به ناگاه توي فضاي قبرستان ديدم.قبرستاني كه پر تا پر شده بود.از مرده هاي خوشبخت و بد بخت كه عواطف شان براي زنده ها نا معلوم مانده بود.بالاي همه قبر ها درخت سبزي كاشته بودند.ولي سه تا قبر بود كه هنوز صاحب درخت نشده بود.سه تا قبر جديد.كه حالا داشتند كهنه مي شدند.حدس زدم دو تا قبر مال مرده هاي مرد است.ويكي ديگر از قبرها مال يك زن.چون روي دوتاي از قبر هابند سفيدي بسته بودند.وروي قبر سوم بند سياه بسته بودند.بيشتر به اين دليل كه زنان هميشه سياه پوش هستند.همين بود كه رفتم سراغ همان قبر.قبر همان زن بي شوهركه ديروز خاكش كرده بودند.چون وقتي دست روي قبرش گذاشتم خاكش گرم بود.انگار حرف هاي پير زن راست بود.چنين چيزي را تازه احساس مي كردم.هفتاد سال از عمرم گذشته بود.ولي تازه به يك حقيقت به يك باور و يك اعتقاد رسيده بودم.مي خواستم درون قبر را ببينم.شايد زن هنوز زنده بود.در طول زنده گي ام همه چيز ديده بودم.ولي خاك گرم گور را نديده بودم.حتي در خواب بيشتر حوادث را ميديدم.چون من با مردمان نونمي توانستم سروكاري داشته باشم.آن ها هم كاري با من نداشتند.ولي امروز صبح فهميدم كه براي هميشه كهنه مي مانم.مي دانستم كه بيدارم چون خيلي از 69 سا ل قبل هوشيار تر شده بودم.عاقل و فهميده.اين كه همه مي گويند وقتي پير مي شوي به نهايت خرفتي و كودني مي رسي دروغ است.چون پير ها بيشتر حقايق زندگي را مي فهمندو به كهنگي مي رسند.عاقل و دانا تر مي شوند.در موقع پيري حرف هايي مي زنند كه خارج از قوه ادراك آدم هاي ديگر است.واين را به حساب خرفتي آنها مي گذارند.همان گونه كه خودم قبل تر ها اين گونه فكر مي كردم.حالا من به اين عقيده گذشته ومردمان فعلي مي خنديدم چون مي دانستم آدم در پيري به يك انسان حادثه ديده و رنج كشيده و عاقل تبديل مي شود.همين طور كه نشسته بودم سر قبري كه خاكش گرم بود.بي اختيار دستانم به جنب و جوش افتاد و شروع كردم به برداشتن خاك قبر كه نرم و بادي بود.در موقع برداشتن خاك يك حرارتي از آن به صورتم مي خورد كه به صورتم عرق مي نشاند.بوي عطري خاص مي داد.با چالاكي به آخرهاي گودي قبر رسيدم.دستم كم كم داشت به يك نرمي مي رسيد.تنم به يك دفعه لرزيد.همه وجودم از گرماي وجود زير لايه نازك خاك.داغ كرد وشروع كردم به لرزيدن.مثل اينكه تبي داشته باشم.شايد هم اين خودش تبي بود كه بر جان من وارد شده بود.حساب كه كردم در طول 69 سالي كه تنها عمر كرده بودم.سرد زيسته بودم هميشه سرد بودم.طاقت گرما نداشتم.از گرما و حرارت دوري مي كردم.از رسيدن به يك گرمي لطيف خجالت مي كشيدم.احساس كمبود مي كردم

جرات اين را كه به كسي هم بگويم نداشتم.چون باعث مسخره عوام مي شدم.مي دانستم اين زن هست كه مرا به آرامش ميرساند.آرام آرام لايه نازك خاك را پس زدم .انگار درست حدس زده بودم:يك زن قد بلند با چهره معصومانه در حال لبخند در ته گور خوا بيده بود.احساس كردم دستانش دارد تكان مي خورد.چون دستم بي اختيار به طرف دستان زن رفت.دست راستم در دست راستش چفت شده بود.انگاري او داشت دستم را فشار مي داد.به ناگاه سرماي هفتاد ساله از بدنم خارج شد.دست چپش هم مرا كشاند.

كنار خودش طرف چپش گودي ديگري بود كه يك نفر بتواند بخوابد.سرخ سرخ شده بودم.احساس كردم دارم به اوج مي رسم.ديدم همه ذرات وجودم سست شد و در بدن زن قرار گرفت و كنار مرده زن خوابيد و با هم قفل شدند.نيمي زن و نيمي مرد.چيزي در عالم خيال هم نديده بودم .هر دو بدن استخواني.ولي معلوم بود كه يكي از استخوان هامال يك زن است و استخواني ديگر مال مردي كه تازه كامل شده بود.بعد قبر به هم فشرده شد.بلند شدم برگردم.هفت قدم بر داشتم.صداي شكسته شدن دو جمجمه از توي قبر مرا به عقب برگرداند.برگشتم .ديدم دو تا

لكه خون.جفت هم از قبر بيرون زد.رفتم و بالاي همه قبر ها را گشتم.روي همه قبر ها دو تا لكه خون ديده مي شد.همه به يك اندازه.انگار براي همه ي مرده هاي زن و مرد تازه به هم رسيده هفت قدم برداشته بودم.چون صدا به قدري وحشتناك بود كه مرا وحشت زده كرد.طوري كه از قبرستان به حالت ترس بيرون زدم.خواستم با خودم حرف بزنم.ديدم پيش زبانم مي گيرد و نمي توانم درست حرف بزنم .حالا تازه رسيده بودم به سني كه همه مي گويند سن بد بختي.

لال لال شده بودم.يك دفعه قبرستان منفجر شد.ديدم جلوي چشمانم دو تا لكه خون گرفته است

احساس كردم مرده ام چون به يك باور به يك اعتقاد رسيده بودم.


پايان

20/05/1381

محمد ارديبهشتي

 

 

 

0 امتياز ارسال شده در مورخه : يكشنبه، 21 تير ماه ، 1388 توسط مدیر  چاپ مطلب نظرات نظر دهيد! ادامه

استهبان: شعر تازه از شاعر استهبان
ادبی









اینکه در چشم تو تصویر گناه افتاده است
به گمانم که منم در ته چاه افتاده است

روز و شب عقربه ها دور سرم می چرخند

شورشی در بدنم تازه به راه افتاده است


هی پلنگانه تو را می جهم اما، انگاه

روی مهتاب تو از بینی ماه افتاده است


با خودم بعد تو در آینه می اندیشم

از سرم فکر تو مانند کلاه افتاده است


همه سهم من از عشق تو تنهایی بود

مثل یک شعله که در خرمن کاه افتاده است


بعد از این جاذبه ها از هیجان می افتند

چون که از چشم تو یک تکه نگاه افتاده است

محسن گلکار - استهبان


0 امتياز ارسال شده در مورخه : دوشنبه، 15 تير ماه ، 1388 توسط مدیر  چاپ مطلب نظرات 2 نظر ادامه

استهبان: گفتگو با اسماعیل پسران شبیه گردان و نقاش قهوه خانه ای استهبانی
ادبی

وب سایت جامع
شهرستان استهبان

یک عمر تلاش هنری
 گفتگو با اسماعیل پسران شبیه گردان و نقاش قهوه خانه ای استهبانی
 جواد حسینی نژاد


استان فارس، شهر استهبان، خيابان توحيد، گود زورخانه، مردی با عينک ته‌استکانی، سرِ تاس و موی سپيد و سيه‌چرده با صدايی زنگ‌دار، هم‌آهنگ با ضربی که می‌زند و زنگ زورخانه‌ای که می‌نوازد. «بسم الله الرحمان الرحيم، يا الله و يا رحمان و يا رحيم ...» شبی ديگر: همان‌جا، همان مرد، با شکمی طبل و سينه‌ای چو سپر، ميل می‌زند و کباده می‌کشد. دور تا دورت را، ديوار به‌ديوارش را قاب‌بندی کرده‌اند و در هرقاب، خوانی از هفت‌خوان رستم دستان يا رستم و سهراب يا گوشه‌ای ديگر از شاه‌نامه‌ی پير توس را کشيده‌اند. همان مرد دارد می کِشد و می کُشد سهراب را، اگر چه دوست ندارد!

0 امتياز ارسال شده در مورخه : چهارشنبه، 20 خرداد ماه ، 1388 توسط مدیر  چاپ مطلب نظرات نظر دهيد! ادامه

استهبان: نقاشی های قهوه خانه ای
ادبی




نقاش های قهوه خانه ای





وب سایت جامع
شهرستان استهبان

وب سایت جامع شهرستان
استهبان

وب سایت جامع شهرستان
استهبان

وب سایت جامع شهرستان
استهبان

وب سایت جامع شهرستان
استهبان

وب سایت جامع شهرستان
استهبان

وب سایت جامع شهرستان
استهبان

وب سایت جامع شهرستان
استهبان

عکس ها: سید حسن کشفی

4 امتياز ارسال شده در مورخه : سه شنبه، 5 خرداد ماه ، 1388 توسط مدیر  چاپ مطلب نظرات نظر دهيد! ادامه

 
تعداد اخبار: 47 (5 صفحه | قابل نمايش: 10)
[ 1 | 2 | 3 | 4 | 5 ]
بخش اينترنت ستاك رايانه






نظرسنجی
نظر شما درباره سایت

عالي
خوب
متوسط
ضعيف



نتایج
نظرسنجی ها

تعداد آراء: 1672
نظرات : 49

آمار کاربران
 
عضو شويد
ارسال کلمه عبور

 
عضويت:
امروز: 0
ديروز: 0
در انتظار: 0
مجموع کاربران:189
جديدترين کاربر: mehdi809

آمار بازديد:
 بازديد امروز : 383
 بارديد ديروز : 699
 بازديد کلي : 534958
بيشترين تعداد آنلاين:
ميهمان: 92
اعضا: 1
مجموع: 93

وضعيت آنلاين ها :
ميهمان: 22
اعضا: 0
مجموع: 22

اعضاي آنلاين:

لینکستان
· فروشگاه مجازی استهبان شاپ
· وبلاگ وقت بودن ( جلیل سامان)
· وبلاگ فسا نما
· پيش بيني آب و هواي استهبان در هفت روز آينده
· سایت شمس اصطهباناتی (محمود سقایی)
· وبلاگ كاظم آهسته
· دیوارهای کاهی
· وبلاگ فرهنگي - هنري استهبان
· آمار لحظه به لحظه جهان
· وضعيت جوي و دماي هم اكنون استهبان


مطالب سایت

صفحه اصلي |  جستجو |  آرشيو اخبار |  تماس با ما

       info@stahban.com  --   stahban@gmail.com

   پیامک: 09179307194    صندوق پستی: 333-74515

استفاده از عکس ها فقط با اجازه عکاس مجاز می باشد.
استفاده از سایر مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع می باشد.

 power by: phpnuke


 




Bookmark and Share