|
محمّد باقر پلاس
شاعر بزرگ و گمنام استهبانی
|
|
محمّد باقر پلاس با تخلّص شاعرانة «ساعد-صاعد» از شعراي با ذوق اواخر قرن سيزدهم و اوايل قرن چهاردهم هجري قمري است. در محلّة اهر استهبان تولّد مييابد و بزرگ ميشود. مدّتها در نجف مقيم و به پيشة پينهدوزي اشتغال داشته است.
هالهاي از شايعات پيرامون شخصيّت، زندگاني، اشعار و مرگ او در برگرفته است. در رابطه با واژة پلاس شايعاتي درافواه رايج است كه به يكي دو تا از آنها اشاره ميرود:
گويند حاج ميرزا بابا سادات معزّي (وفات: 1282 ه.ق)، يك در طلاكوب به جهت نصب در حرم مطهّر علي (ع) به نجف ميبرد. در حال كار گذاشتن، محمّد باقر هم كه از روحيهاي طنزآميز برخوردار بوده است، سر ميرسد و به حاج ميرزا بابا كه همشهرياش بوده است ميگويد: «آقا! شما كه اينقدر سخاوت داريد كه درِ طلاكاري شده را تقديم مولا ميكنيد فكري هم به اين پلاسهاي بنده بكنيد.» منظور لباسهاي مندرسش بوده است.
شايعة ديگر اين است كه...
محمّد باقر پلاس
شاعر بزرگ و گمنام استهبانی
|
|
محمّد باقر پلاس با تخلّص شاعرانة «ساعد-صاعد» از شعراي با ذوق اواخر قرن سيزدهم و اوايل قرن چهاردهم هجري قمري است. در محلّة اهر استهبان تولّد مييابد و بزرگ ميشود. مدّتها در نجف مقيم و به پيشة پينهدوزي اشتغال داشته است.
هالهاي از شايعات پيرامون شخصيّت، زندگاني، اشعار و مرگ او در برگرفته است. در رابطه با واژة پلاس شايعاتي درافواه رايج است كه به يكي دو تا از آنها اشاره ميرود:
گويند حاج ميرزا بابا سادات معزّي (وفات: 1282 ه.ق)، يك در طلاكوب به جهت نصب در حرم مطهّر علي (ع) به نجف ميبرد. در حال كار گذاشتن، محمّد باقر هم كه از روحيهاي طنزآميز برخوردار بوده است، سر ميرسد و به حاج ميرزا بابا كه همشهرياش بوده است ميگويد: «آقا! شما كه اينقدر سخاوت داريد كه درِ طلاكاري شده را تقديم مولا ميكنيد فكري هم به اين پلاسهاي بنده بكنيد.» منظور لباسهاي مندرسش بوده است.
شايعة ديگر اين است كه محمّد باقر از سواد بهرهاي نداشته است. هنگامي كه ميخواسته است شعري بسرايد براي شخص با سوادي ميگفته و او مينوشته است. غليان شعرش در مجالِ نوشتن كاتب نميگنجيده است. ناچار به نويسنده ميگفته است: «چه قدر مرا پلاس ميكني! زودتر بنويس و بازي نكن.»
كربلايي محمّد باقر پلاس پيش خدمت شيخ ابوالحسن محقّق العلما (تولّد:1255، درگذشت:1338 ه.ق) بوده است. اگرچه از سواد بهرهاي نداشته است امّا از اشعارش چنين استنباط ميشود كه در سرودن اشعار بهره ميبرده است.
گويند كه ديواني خطّي از شاعر در اصفهان ديده شده است. ولي متأسّفانه بيش از يك قصيده از وي باقي نمانده است.
بنا به رواياتي، ملّا محمّد علي اخباري و ميرزا محمّد اخباري (شمس اصطهباناتي-شاعر گرانمايه) از فرزند زادگان ايشاناند.
وي در نجف اشرف در ميگذرد و در حرم امام علي (ع) به خاك سپرده ميشود. شايعهاي در حرم دفن شدنش چنين است كه: تاجري سكته ميكند و در حرم مولا علي گوري برايش ميخرند. تاجر بهبودي حاصل ميكند و به زندگي بازميگردد. به ميمنت اين زندگانيميگويد نخستين مرده را در گورِ من بخوابانيد. و اين قرعه به نام محمّد باقر پلاس ميافتد.
قصيدة غرايي در رثاي مولاي متّقيان علي (ع) سروده است كه گويا به دستور ناصرالدّين شاه بيت زير بر يكي از سر درهاي صحن اميرالمؤمنين نصب ميگردد:
«تويي آن نقطه بالاي فاء فوق ايديهم
كه در وقت تنزّل تحت بسم الله را بايي»
... ... ... ... ...
غرايي
سحرچونكلكقدرتكردخودراچهرهآرايي
در آمد بي محابا با هزاران حُسن و زيبايي
چو كوس دلبري كوبيد حسن يوسف بيضـا
فـرو باريد چرخ از ديدگان اشك زليخايي
چـنان ازمـادر ليل اندرآمـد صورتليلي
كهخيلاخترانمجنون صفت گشتند صحرايي
درآمد ازقضا هندوي هند شرق يكيطوطي
كهپُركردازشِكَر اين نُه طبق را از شكر خايي
درآمدچشمة خضرسپهر (از) اخضراز ظلمت
چو خطمهوشان سطح زمين گرديدخضرايي
در آمـد از نيام صبح چون صمصام اسكندر
فكندازترس اوشب،خويشرا ازتخت دارايي
چو خورشيد جمالش شدعيان از مشرق عالم
جمال حق عيـان گرديد برهر عيـن بينايي
رسيد از تيغ خوربر لشكر شبآنچهدرخيبر
رسـيد از ذوالفقار شاه دين بر قوم موسايي
فلكقدري كهگر شمشيرابرويش ترش سازد
ببـازد مـاه نو بيمار وار از رنـگ صفرايي
شهيكهازپرتوحسنشچنانشدطورحقروشن
كهگشتازعشقاوموسيبنعمرانسينهسينايي
برون از آستين تا كـردهاي دست يداللّهي
بـه لفظ فوق ايديهم بزد حق كوس اعلايي
تـويي آن نقطه بـالاي فاء فـوق ايـديهم
كـه در وقـت تنـزّل تحت بـسم الله را بايي
ز دانـايي و زيبـايي و رعنـايي شهنشـاها
اميـر بـوالبشر صهـر نبي و روح زهرايي
ز مولود نبي بر طاق كسري گر شكست آمد
زمـولود تو در عالم نمانده طاق و كسرايي
بنـازم دُلدُل شير اوژنت كز شيههاش شاها
براق اندر شب معراج ماند ز عرش پيمايي
از آن خورشيـد سم نعـل ماه ميخ پرديني
همه روي زمين چون اسمان يك سر بيارايي
شهي را با چنين قدرت ببايد ذوالفقاري را
كه نتواند بخارد سر به پيشش كوه خارايي
ز بحث واجـب و ممكن شها آنقدر دانستم
كهواجبرادراينامكانوجود چونتومولايي
مـعماي جميـع ماسـوا شد از وجودت حل
نباشد ما سوا را جـز وجود چون تومعمايي
به زانو اندرآمد چون در آمد پاي قدرترا
كه داند جبرئيلت هست مرغ رشته دريايي
نبود ازپاي تفرش در ميان بي پردهميگفتم
كه در حقّت نفيـري زد كلام پاي هر جايي
شها قطب وجودت شد دليل واجب و ممكن
كه انـدرمركز توحيد هم لايي و هم ليلايي
به جزمدحت دگر موسوم مرسومي نميبينم
كـه گويم در نگـويي جوهراسـما حسنايي
نواي ني گذارد كي؟ كه ناميآخرين گويد
تو ني بگذار نايي را كه بر ني آخرين نايي
صفات اعين لايبصرون از خويش بيرون كن
كه گر چشمت نميبيندجمالدوستاعمالي
بدهجان اي كهداري آرزوي صحبتجانان
كه يعني جاندراين بازارندهد سودكالايي
اگـرافشاي سر تو نمايم مست و جـانبازم
زجانبگذشتهرادرهيچحرفينيستحاشايي
پلاستكيدهانداردكهتامدحيز تو گويد؟
ولياينقدر دانادارداين چشم شفا خواهي
**********************************************************
رباعی
دل در رمضان طاقت خمیازه ندارد
این شهر چه شهری است که دروازه ندارد
شعر من و فقر فقرا، ننگ بزرگان
این هر سه متاعی است که آوازه نداد
گردآوري و تحقيق: محمّد رضا آل ابراهيم